صدای سازش تمام پیاده رو را پر کرده بود، و در تاریکی مطلق زیر نور مهتابی همبرگرفروشی دستهایش هنرمندانه روی ساز می رقصید. سرش را پایین انداخته بود، شاید آشنایی نبیندش !
غریبانه، می نواخت و می سرود. هربار که انگشتانش روی ساز بالا و پایین می رفتند نوایی حزن انگیز همه جا را پر می کرد. پسر کمی آن سوتر از مرد ایستاده بود، صدای زنگ تلفنش آهنگ بدقواره ای بود که با ساز پیرمرد همخوانی نداشت. انگار حواس همه پرت شد جز پیرمرد. سوسوی نور ماشین ها خیابان را نورباران کرده بود، اما پیاده رو همچنان تاریک بود، ساز همچنان می خواند و پیرمرد بی فریب می لولید.
سکه ها یکی یکی، دو تا دو تا کف آسفالت که می خوردند صدا می داد، اما ساز همچنان می رقصید. نم نمک صدایش را همراه ساز روی هوا پاشید. غربت صدا میان یک دنیا بوق و آهنگ گم شد، همچنان که غربت ماندنش میان جمعی مغموم ...
اما هنوز هم ...
پیرمرد همچنان می خواند،گوشی پسر بی تابی می کند، ساز پیرمرد می رقصد، ماشین ها بوق می زنند، نور خاموش می شود و خیابان مهتابی است ...


