یه مدت زیادی نبودم ... جام خالی بود ... ولی حالا دوباره برگشتم :
گفتم تا آنجا راهی نیست، کوله پشتی را برداشتم و به دور دست ها چشم انداختم،
تا نفس داشتم دویدم. تا قله چیزی نمانده بود. خوشحال شدم، امید و آرزو را دست
به دست چرخاندم و رسیدم تا دامنه. هوا ابری بود، مه بود، دود بود نمی دانم فقط
چشم هایم خوب نمی دید. تا فردا راهی نداشتم. برای رسیدن به قله چند کوره راه
پر پیچ سهم من بود. خندیدم و امید را برای رسیدن آرزو زین بستم. سخت کوشیدم.
یکی دو بار پاهایم لغزید و لیز خوردم اما دست های خدا پشت من بود، نیفتادم. نزدیک
شده ام، دارم میرسم، خوب می دانم هنوز دستانش را حس می کنم و نفس هایش
را که همراهی می کند.
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 مرداد1385   توسط ساره گودرزي
|

