نگاهش را پرت کرد روی پلک هایم ، از سنگینی اش چشم هایم را باز کردم؛ نور آفتاب پاشید روی صورتم، سیاهی چشم هایش روی صورتم چنگ می انداخت، عرق، پشت لبش دانه دانه سبز می شد و رشد می کرد؛
ـ تا حالا شده یه بچه با سنگ بزنه شیشه دلتو بشکنه؟
حرف که می زد، هن هن نفس هایش توی صورتم می خورد، بوی ماندگی می داد.
* ....
چشم هایش را درشت کرد، مشتش را کوبید به دیوار و فریاد زد؛
ـ اگه شیشه ات بشکنه، چی کار باید بکنی؟ پلاستیک بچسبونی؟ بیخیالش چی؟ یا بری دوباره یه شیشه بگیری؟
* ....
عرق پیشانی اش را با پشت دستش پاک کرد و آرام گفت؛
ـ باید یه شیشه بذاری، جلوش هم یه حصار بلند بلند بلند بذاری ... آره؟
* ....
این بار چشم هایش را ریز کرد، سرش را جلو آورد و سایه دست هایش را هجوم وار بالای سرم نگه داشت؛
ـ یه حصار از نفرت، یه حصار از کینه، اونجوری نگام نکن ...
* ...
پاهایش انگار سست شده باشند، زانوهایش خم شد، روی زمین نشست؛
ـ پس چی میخوای حصار محبت بکشم؟ باز یکی بیاد، مثل یه ذره نور بره توش، ذره ذره آبم کنه؟
* ...
آرام آرام، بدون عجله دایره لغاتش را به رخم می کشید؛
ـ این بار که حصارشو کشیدم، یک قفلم براش گذاشتم، کلیدش هم دست خودم بود ... پس چرا ...
* ....
با چشم هایش از پشت موهای پیشانی اش نگاهی کرد و بریده بریده گفت؛
ـ می دونی چند وقیته دلم ... دلم یه جوری شده ...
* ....
ـ می گم اونجوری نگام نکن، میدونم دیگه طاقتشو ندارم. اما چند وقیته شیشه های دلم داره می لرزه ...
* ....
می ایستد و باز نفس هایش را جمع می کند؛
ـ می ترسم ... می ترسم، این بار دیگه طاقت نیارم، آخه اینبار فرق میکنه، خودم خواستم، خودم ...
* ....
دست هایش را مشت می کند و روی هوا تکان می دهد؛
ـ خوب یک کلمه حرف بزن ...

