چند وقت پیش هم دیده بودمش ... توی میدان بهارستان. وقتی داشتم چند قطعه عکس تهران قدیم را می دیدم.
صدایش در گوشم پیچید. سرم را برگرداندم. مثل ابر بهاری گریه می کرد. چشمام به نگاهش گره خورد ...
انگار غیرت مردونه اش گل کرد، صدایش را پایین تر آورد و آستین لباسش را بالا آورد و چشم هایش را
پوشاند .... نگاهم به وزنه جلوی پایش خیره ماند، رویم را برگرداندم و مثلاً خودم را سرگرم کردم،
زیرچشمی حواسم به افرادی بود که از کنارش رد می شدند. مردها بیخیال تر از آن بودند که متوجه صدای
گریه اش باشند. یکی دو زن که رد شدند با نگاه دنبالش کردند. صدایش بلندتر شده بود. خواستم جلو بروم که،
یکی زودتر از من رسید.
کمی دورتر ایستادم. خانم جلو آمد و گفت: پسرم چی شده؟؟؟
ـ از ظهر هیچی کار نکردم ...
زن خندید، کیفش را روی زمین گذاشت و رفت روی وزنه؛ عیبی نداره پسرم بیا منو وزن کن ...
چشم های پسرک درخشید، چشم هایش تند تند دنبال عقربه ها می دوید؛ 72، خانم 72 کیلو ...
اسکناس صد تومانی را که از زن گرفت، دنبال پول خرد گشت تا بقیه اش را بدهد، زن دستی روی سر پسرک
کشید و گفت: بگیر پسرم، قربون اون غیرتت ... پول سیده ... برکت داره ....
پسرک پول را گرفت، بوسید، روی چشم هایش گذاشت و زن رفت ... مشتری ها یکی یکی می آمدند، مرد
چاق پرخوری که لک چربی نهار ظهر روی بلیزش مانده بود، پسر جوانی که باقی مانده سمبوسه در د
ستهایش بود، دختربچه ای که بهانه وزن کردن به سر داشت، مرد لاغری که بیماری سالها ریشه اش را می
سوزاند، دختران جوانی که نگران چاقی بودند و ...

