
فروغ فرخزاد در نامه ای که به «ابراهیم گلستان» ـ در شهرت هنری
و سینمایی فروغ اثر به سزایی داشته ـ رقت اندیشه و لطافت و
مهربانی خود را با دید وسیع و دورنگر بیان کرده است، بد ندیدم شما
نیز گوشه ای از آن را بخوانید:
«مثل بچه های یتیم همه اش به فکر گل های آفتابگردانم بودم،
چقدر رشد کرده اند؟ برایم بنویسف وقتی گل دادند زود برایم
بنویس. از اینجا که خوابیده ام دریا پیداست، روی دریا قایقها هستند
و انتهای دریا معلوم نیست که کجاست؟ اگر می توانسستم جزئی
از این بی انتهایی باشم آن وقت می توانستم هر کجا که می
خواهم باش. دلم می خواهد اینطوری تمام بوشد یا اینطوری ادامه
بدهم، از توی خاک همیشه یک نیرویی بیرون می آید که مرا جذب
می کند.
بالا رفتن یا پیش رفتن برایم مهم نیست، فقط دلم می خواهد فرو
بروم، همراه با چیزهایی که دوست دارم در یک گل غیرقابل تبدیل
حل بشوم. به نظرم می رسد که تنها راه گریز از فنا شدن، از
دگرگون شدن، از دست دادن، از هیچ و پوچ شدن همین است ...»


