سر چهارراه، پشت چراغ قرمز گیر می کنم؛ به شیشه می زند و
نگاهش می کنم. بازهم دسته گل، باز هم جای سی دی، باز هم
بوی اسپند، باز هم گردوهای پوست کنده، باز هم عروسک و
بادکنک، باز هم روزنامه حوادث... او فکر این را هم می کند که
ممکن است روزی تیتر یکی از همین روزنامه های نوکیسه خبرساز
جنایی باشد؟!
فکرش را می کند که ممکن است روزی طعمه این دیو سیاه دودی
رنگ شود؟ فکر خس خس سینه تب دارش را هم می کند؟
او مدت هاست افتخارغبارروبی شیشه ماشین ها را به عهده دارد،
چه کسی میخواهد روزی غبار دل او را پاک کند، اشک های
چشمانش را، غم پردرد صدایش را، زنگار گلوی پر دودش را؟!
چه کسی می خواهد دست هایش مرحم زخمی باشد که دیروز
راننده ماشین خارجکی مشکی ـ یا به قول خومان خودروی ملی ـ
بر آرنجش گذاشت؟!
جای زخمش را نشانم می دهد و می خندد، بعد دست دیگرش را بالا
می گیرد، یک خط پانزده سانتی متری، یادگار موتورسوار تندرویی
است که سرخوشی و شادابی جوانیش را به رخ صورت غمدیده او
کشانده ...
دلم می گیرد، آری بار دیگر دلم می گیرد... از اینهمه سیاهی و غصه
و غم، دلم می گیرد ... ای کاش چهارراه ها زودتر خراب می شدند،
ای کاش هیچ وقت چراغ ها سبز نشوند، ای کاش ...


