نمی دانم باید چه بگویم، چه بنویسم و اصلاً چه کار کنم ... آنقدر سر درگم و گیجم
که هیچ نوری به ذهنم ساطع نمی شود ...
شب بدی بود، بدتر از آنچه فکرش را کنید ... وحشتناک بود و ریشه اش در دو
واژه خلاصه میشد؛ حقیقی یا مجازی ... ؟!
براستی حقیقی است یا مجازی ؟!
برای من حقیقتی است که وجودش را هیچ زمانی انکار نخواهم کرد. . .
امام رضا (ع) یادت که نرفته شهریور چی بهت گفتم، ازت چی خواستم، چه نذری
کردم ... امام رضا (ع) چشمام هنوز به دو تا گنبد طلائیته... اون دوتا دریچه نوری که
یک آسمون نذر و نیاز می ده ... همشون هم از برکت توست ...
آقا ... خیلی دلم گرفته ... نمیشه ما رو یک دو روز مهمون خونت کنی؟!
آقا به خدا دلم خیلی گرفته ....
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي
|


