خسته اما پيوستهام
ياد تو، فكر تو اينجاست
در ميان دلم
جايي كه برايت هر روز و هر شب
دلتنگيهايم را نجوا ميكنم
و تو فرسخها دورتر از من
دست به قلم روبروي پنجره
از پشت شيشه مات خاك گرفته
مينويسي
و سوسوي نگاهت به برج ميلاد است
نگاهمان به هم گره ميخورد
آنگاه كه
دستها و دلهايمان حقيقت را بازگو ميكنند ...
* روزهاي نمايشگاه كتاب است و سرم حسابي شلوغ است .
* نمايشگاه بيست و يكم: نه خوب ، نه بد. بياين ببينيد شما هم نظر بدين (حالا انگار من خيلي نظر دادم.)
* آرام بگير طفل من آرام / وين شادي كودكانه را بس كن / بنگر كه زدرد پيكرم فرسود / بيدردي بيكرانه را بس كن / آرام بگير طفل من آرام / آشفته و بيقرار و دلتنگم / ديوانه و گيج و مات و سرگردان / در ماتم دوستان يكرنگم ... ـ سيمين بهبهاني ـ


