تلخ شدهام مثل زهر
تحمل نشدني مثل درد
و ناآرام چون سيل
آسمان تنها پناه من است
در شبي خاموش
كه باور تنهاييم اوج نبودنت را به رخ ميكشد
لحظهاي بعد
به مدد بادهاي گريزپا
شاخههاي درختان در هم ميتند و
نور ستارهاي در چشمانم ميرقصد
من پر از حس ميشوم
چشمهايت آن بالا نگاهم ميكنند
چشمهايم را ميبندم
تو اينجايي، كنار من ...

* ميشه يه خواهش كنم؛ صادق باشيد، لطفاً ...
* خواندن كتاب هزار خورشيد تابان را آغاز كردهام، براي ختم شدنش زمان نياز دارم . . .
* بده دستاتو به دستم تا با هم كلبه بسازيم، كلبهاي پر از من و تو، از من و تو ما بسازيم، دور بشيم از همه مردم، واسه درد هم بميرم، با ستارهها بخوابيم، با ترانه جون بگيريم، كلبهاي اندازه عشق، باغچهاي و حوض و گلدون، سر تو باشه رو شونم، مث ليلي مث مجنون، تو بشي مادر گلها، من بشم باباي بارون ...


