راننده لبخند زد و شکلات را گرفت. فکر کردیم الان است راه بیفتد، اما انگار مرغش یک پا داشت. صدای خانم ها در آمد: آقایون برین علافمون نکنین. اما کسی گوش نمیداد. راننده هم که مشغول چای خوردن بود هر از چند گاهی از آینه نگاه می کرد. صدای جیغ و سرفه بچه سرما خورده همه را کلافه کرده بود. هیچ کس راضی نبود پیاده شود. سه چهار خانم یکصدا از آقایون خواهش کردند پایین بروند. اما آنقدر صدای مردها بلند بود و بی محل بودند به اطراف که صدا به صدا نمی رسید. یکی داد زد: تقصیر خودتونه که انقلاب کردید تا جدا بشید، حالا بکشید!!!
یکی دیگه گفت: گ.. به ش.... چه ربطی داره؟! صدای نچ نچ در فضا پر شد. سرها تکان داده میشد و آقایان همچنان پابرجا ایستاده بودند. یکی دو نفر پیاده شدند. اما هنوز سه نفر باقی مانده بودند، راننده هم که ...
تا اینکه بالاخره بعد از کلی حرف های درشت خانم ها و تیکه های وحشتناک، دو نفر دیگر پیاده شدند. مرد باقیمانده به طرف میله آقایان رفت و خودش را به آن سمت کشاند. اتوبوس که راه افتاد نقد و بررسی شروع شد. آقای باقیمانده طوری که انگار میخواهد نامزد نمایندگی مجلس شود از بی قانونی ها، نقض حقوق ها و مسایلی سخن میگفت که به هیچ چیز ربطی نداشت. او خودش قانون را نقض کرده بوده و آن وقت ادعا می کرد. انگار عادت کرده ایم کور خودمان باشیم و بینای دیگران ... !!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* خدا مهران قاسمی را رحمت کند. جشنواره مطبوعات با سردبیر اعتماد ملی به غرفه مان آمده بود. آن روز کلی درباره نشریات و کارایی هایشان صحبت شد!
* برف روزهای سپیدی، داره سیاه میشه. گل و لای همه قشنگی برف رو گرفته. وقتی برف گلی می بینم دلم می گیره ...
* مادر و پدر هم از مشهد اومدند، کلی سوغاتی خوردم. نه اصرار نکنین، اهل قسمت کردن نیستم!


