تبليغاتX
خاتون - اتوبوس پرماجرا

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

امروز عصر در اتوبوس غوغایی به پا بود. تقریبا بهترین و گرمترین وسیله نقلیه در این فصل سرما، استفاده از اتوبوس است. چهار راه ولیعصر سوار خط های تندرو ـ بی آر تی ـ شدم. هوا سرد بود و تعدادی از آقایان از در عقب، یعنی قسمت خانم ها وارد شدند. آقای راننده ـ که مرد جوانی با موهای فرفری و سبیلو بود ـ با صدای رسا گفت که آقایون از قسمت خانم ها بیرون بروند. آقایان محترم توجهی نکردند. قسمت خانم ها هم چندان شلوغ بود. تعدادی از خانم ها گفتند که عیب ندارد و هوا سرد است. اما آقای راننده توجهی نکرد و گفت تا آقایان جا به جا نشوند اتوبوس از جایش تکان نمی خورد. اما گوش کسی بدهکار نبود.در این هوای سرد کسی حرف های آقای راننده را جدی نمی گرفت. دقایقی بعد از آینه دیدم راننده محترم فلاسک چای را از پایین صندلیش برداشت و استکان بلورش را فوت کرد و بخار چایی داغ را نفس کشید. راننده را نشان خانم ها دادم و همه خنده شان گرفت. یکی شکلات از جیبش درآورد و به راننده داد: آقا بد نگذره. با شیرینی بخور ...

راننده لبخند زد و شکلات را گرفت. فکر کردیم الان است راه بیفتد، اما انگار مرغش یک پا داشت. صدای خانم ها در آمد: آقایون برین علافمون نکنین. اما کسی گوش نمیداد. راننده هم که مشغول چای خوردن بود هر از چند گاهی از آینه نگاه می کرد. صدای جیغ و سرفه بچه سرما خورده همه را کلافه کرده بود. هیچ کس راضی نبود پیاده شود. سه چهار خانم یکصدا از آقایون خواهش کردند پایین بروند. اما آنقدر صدای مردها بلند بود و بی محل بودند به اطراف که صدا به صدا نمی رسید. یکی داد زد: تقصیر خودتونه که انقلاب کردید تا جدا بشید، حالا بکشید!!!

یکی دیگه گفت: گ.. به ش.... چه ربطی داره؟! صدای نچ نچ در فضا پر شد. سرها تکان داده میشد و آقایان همچنان پابرجا ایستاده بودند. یکی دو نفر پیاده شدند. اما هنوز سه نفر باقی مانده بودند، راننده هم که ...

تا اینکه بالاخره بعد از کلی حرف های درشت خانم ها و تیکه های وحشتناک، دو نفر دیگر پیاده شدند. مرد باقیمانده به طرف میله آقایان رفت و خودش را به آن سمت کشاند. اتوبوس که راه افتاد نقد و بررسی شروع شد. آقای باقیمانده طوری که انگار میخواهد نامزد نمایندگی مجلس شود از بی قانونی ها، نقض حقوق ها و مسایلی سخن میگفت که به هیچ چیز ربطی نداشت. او خودش قانون را نقض کرده بوده و آن وقت ادعا می کرد. انگار عادت کرده ایم کور خودمان باشیم و بینای دیگران ... !!!

                                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* خدا مهران قاسمی را رحمت کند. جشنواره مطبوعات با سردبیر اعتماد ملی به غرفه مان آمده بود. آن روز کلی درباره نشریات و کارایی هایشان صحبت شد!

* برف روزهای سپیدی، داره سیاه میشه. گل و لای همه قشنگی برف رو گرفته. وقتی برف گلی می بینم دلم می گیره ...

* مادر و پدر هم از مشهد اومدند، کلی سوغاتی خوردم. نه اصرار نکنین، اهل قسمت کردن نیستم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386   توسط ساره گودرزي  |