تبليغاتX
خاتون - عجب جمعه‌اي ...

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

براي شب يلدا پست خوبي در نظر گرفته بودم، از صبح هم برنامه‌ريزي فوق‌العاده‌اي كرده بودم،‌ اما با يك اتفاق غيرمنتظره همه كارها نيمه‌تمام ماند.

نمي‌دونم از كجا يا از چي بايد بگم،‌ صبح ديروز به هواي يك كوهنوردي و تفريح حسابي رهسپار توچال شدم. تعريف از يخ‌‍زدگي و خراب شدن تله‌كابين كه بماند، بدترين زمان موقعي بود كه از سر كوچه ماشين كلانتري و اورژانس را جلوي در خونه ديدم. اولين باري كه احساس كردم پاهام براي خودم نيست. صورت‌ گريون خواهرم و همسايه‌ها نويد بدي مي‌داد...

در كمتر از چند ثانيه، فهميدم گاز گرفتگي‌اي كه خبرش اين روزها در صفحه‌هاي روزنامه‌ها و سايت‌ خبرگزاري‌ها به چشم مي‌خورد، گريبانگير همسايه‌هاي ساختمانمان شده بود. هنوز از چيزي خبر نداشتم، فكر مي‌كردم با بيمارستان رفتن همه چيز ختم به خير شده است، اما در راه‌پله‌ با ديدن چهره برادرم و در نيمه باز همسايه روبرويي و جسد ...

هيچ باورم نمي‌شد، از ميان ۸ نفري كه در اين حادثه گرفتار شده بودند، تنها پسر ۱۸ ساله همسايه‌مان ـ محسن ـ اسير چنگال مرگ شد، روز عيد قربان، شب يلدا، اين جمعه عجب روزي بود ...

لينك خبرهاي اين حادثه غم‌انگيز: عيدي به خانواده محسن و يك خبر ناقص

 

                                                     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* پدر ، مادر و خواهر ۸ ساله‌ محسن هنوز در آي‌سي‌يو بيستري هستند، به علت نرسيدن هوا به مغز احتمال فلج شدنشان هست، دعا براي سلامتي همگيشان ...

* اينكه مي‌گويند دل و دماغ نداريم، اينكه خاطرات در ذهن زنده مي‌شود ...

* نمي‌خواستم حامل خبر بدي باشم، راستي مرگ هم جزيي از زندگي است ...

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386   توسط ساره گودرزي  |