گرچه مدادم رنگ و لعابی ندارد و فقط و فقط به درد خودم می خورد ولی وقتی برای دلم بنویسم به نظرم رنگ و جان می گیرد ...
شاید بگویی باز هم می خواهم مثل قبل بنویسم ... اما نه ... راستش را بخواهی نمی دانم ... فقط دوست دارم بنویسم ... رندیتر ...
به خاطر همین آمدم که بنویسم ... بنویسم که یک سال از اولین دو فنجان سرکشیدن گذشت ... به فال اعتقادی ندارم ولی ...
همان روز بود که من درون فنجانم رخ ستاره دیدم ...
شاید بگویی باز هم می خواهم مثل قبل بنویسم ... اما نه ... راستش را بخواهی نمی دانم ... فقط دوست دارم بنویسم ... رندیتر ...
به خاطر همین آمدم که بنویسم ... بنویسم که یک سال از اولین دو فنجان سرکشیدن گذشت ... به فال اعتقادی ندارم ولی ...
همان روز بود که من درون فنجانم رخ ستاره دیدم ...
* دلم گرفته بود كه نوشته بالا رو خوندم، آخيش ...
* وقتي آسمون قرمز ميشه دلم قيري ويري ميره كه آخ جون برف. اما بايد بگم حناي آسمون هم انگار ديگه رنگي نداره.
* چرا از بين همه عروسكها خرس، از بين همه آدمها تپلها، از بين همه غذاها پنيرپيتزادارها، از بين همه شكلاتها مرسي، از بين همه خوانندهها رضا، از بين همه كتابها آدم و حوا و از بين همه دوستها خدا عزيزترينه؟!
+ نوشته شده در جمعه 16 آذر1386   توسط ساره گودرزي
|

