تبليغاتX
خاتون - عابر

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

عابر از كوچه‌هاي دلتنگي مي‌گذرد، سر به يقه فرو برده است،‌ گويي به جستجوي خويشتن مشغول است. گه‌گاه سرش را بالا مي‌گيرد. سايه‌اش روي ديوار حركت مي‌كند و چشمانش در جستجوي آن مي‌دوند. صدايي مي‌آيد،‌ زمزمه‌ عابر است، اما چه گنگ. كمي بعد كه سرش را بالا مي‌آورد،‌ صدايش واضح‌تر مي‌شود. بخار گرمي روي هوا نقش مي‌بندد، آن را مي‌بلعد و دوباره از نو آغاز مي‌كند. با نوك كفش برگي خشك شده حمل مي‌كند. صداي خنده دختران نگاهش را مي‌پراكند. آدم چشم‌چراني نيست، فقط دلش هواي باران كرده است...

 

                               

                                  

 

* يه جورهايي بي‌حوصله‌ام، هر چند اون سفر حالم رو جا آورد اما …

* امتحان پايان ترم زبان،‌ باز هم يقه‌ام رو گرفته …

* اعتراف مي‌كنم به عادت،‌ تو جدي نگير …

* در تمام شب چراغي نيست …

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386   توسط ساره گودرزي  |