براي امامي كه ميداند و آگاه است از جزر و مدهايي كه پيش آمده است؛
ـ من اينجا با زبان سادهاي ميگويم، به عنوان يك شيعه تو را نشناختهام ...
ـ اعتراف ميكنم كه براي دانستن ،ظرفهاي خاليم پيش از اينها شكستهاند ....
ـ التماست ميكنم به من معرفت ببخش تا ببينم، تا بفهمم، تا درك كنم، آنچه از دانستنش عاجزم ...
* مدتها بود كه ميخواستم لايق صحبتي با امام عصرم باشم . سعادتي است نشستن و نوشتن براي او. اويي كه ناظر ماست و ميبيند كه چگونه هر روز با قلمهاي سياه و سفيد صفحههاي روزگارمان را خطخطي ميكنيم ...
و امشب در تنهايي خاطرهانگيزم، اين آرزو محقق شد . . .
* شايد بگوييد، به قيافت اين حرفا نميخوره، راستي قيافه آدما توي آينه چه جوريه، بهتره يه نگاه كنيم، از خود ديدن تا ديگران ديدن، ببخشيد چند فرسخ فاصله است؟ !


