تبليغاتX
خاتون - اعتماد به نفس ؟!

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

 

                                            

 

 ـ زندگي زيبا‌تر از آني است كه فكرش را مي‌كني، بخند ....

اين جمله را گفت، دست‌هايش را روي هوا برد و با انگشت‌هايت قلب بزرگي را روي فضا حكاكي كرد. پوزخند مسخره‌اي تحويلش دادم و شانه‌هايم را با بي‌تفاوتي بالا انداختم. ابرويش را كج كرد، انگشت‌ اشاره‌اش را به سمتم گرفت و در حالي كه زير لب كلماتي زا زمزمه مي‌كرد با قدم‌هاي بلند به سويم آمد.

ـ خوب هم مي‌داني، بهتر از من، بهتر از هر كسي كه فكرش را مي‌كنم، خودت را به نفهمي مي‌زني !

اخم‌هايم را در هم كردم و به عادت هميشه، دست راستم را زير چانه‌ام چسباندم، بعد خودم را با شاخه برگي كه روي نيمكت جاخوش كرده بود سرگرم كردم. فكر كنم حرصش گرفت، چون در يك چشم بر هم زدن برگ را از ميان دستم بيرون كشيد.

ـ يعني تصميم داري جواب منو ندي، اما عيب نداره. با شناختي كه از اخلاق سگي من داري بالاخره به حرف مياي. من خوب مي‌شناسمت، مي‌دونم.

چشم‌هايم را برايش گرد كردم و با انگشت اشاره چپم گوشه بيني‌ام را خاراندم. انگار ار فرصت استفاده كرده باشد، جمله‌اي پراند و گفت: ديدي، چشمات هم دارن همين رو به من مي‌گن، واي چه تعابير زيبايي به من ميگن، آيا تو ژوليت من هستي و من رومئوي تو ؟!

مثل بازيگرهاي چندين و چند ساله دست‌ راستش را رو به آسمان برد و دست چپش را روي قلبش گذاشت. اين بار فرصت كردم بازي كودكي را روي تاب تماشا كنم. خنده‌هايش از ته دل بود و پدر با شوقي ديدني كودك خود را تاب مي‌داد. رد نگاهم را دنبال كرد و با حسادتي مردانه جلوي چشم‌هايم سدي از پوست و گوشت و استخوان ساخت. دست به سينه روبرويم ايستاده بود و براي خودش شعر مي‌خواند. گوشه لبم را با حرص گاز گرفتم و نگاهش كردم.

ـ‌ ببين ! اصلا صورتت هم داره بهم راستشو مي‌گه،  مي‌گه كه چقدر دوستم داري و حاضري به خاطر من چه كاراي بزرگي انجام بدي. واي اگه مي‌دونستم اينقدر دوستم داري كاري مي‌‌كردم كه منو زودتر پيدا كني!

از اينهمه اعتماد به نفس خونم به جوش آمد، او يكريز حرف مي‌زد و از خودش برايم تعريف مي‌كرد، من را عصبي كرده بود،‌ خودم هم نفهميدم، جيغ زدم و گفتم: دوست دارم با دستاي خودم خفت كنم، مجسمه اعتماد به نفس !

اما بدتر از هر چيز برق چشمان و خنده‌هاي زيركانه‌اش بود با انگشتاني كه روي هوا مي‌چرخيدند ...

توضيح: (داستانكي كوتاه اما پرخاطره ....)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 شهریور1386   توسط ساره گودرزي  |