تو بايد راه بروي، بايد تند هم بروي. زماني جايي گير ميكني، آنجايي كه تا ديروز تصورش هم برايت غيرممكن بود. تو ميماني و يك دل و خدايي كه بزرگياش تو را شرمسار ميكند. تو پشت سر هم مينالي و به هر جايي بتواني چنگ مياندازي. خدا آن بالا تو را آرام نگاه ميكند. به جايي ميرسي كه تنها ميماني، دل هم از همراهي خسته شده است. در اتاقي تاريك روي زمين غلتيدهاي، نوري از دريچهاي كوچك چشمانت را مينوازد، اما تو خسته از راهي پرفراز هستي و به داشتههايي ميانديشي كه روزي داشتي و حالا در حسرتشاني. نور كمكم ميرود و تو ميانديشي، ميانديشي به چيزي كه روزي از آن به نام حكمت ياد ميكردند، حكمت خداوند. نام خدا را كه به ياد ميآوري، نور بار ديگر بر تو ميتابد. چشمهايت جان تازهاي ميگيرد. فكر ميكني شايد اين هم حكمتي باشد ....
دستهايت را دراز ميكني و نور به انگشتانت ميرسد. گرم شدهاي و چنا غرق لذت ميشوي كه آنچه داشته و نداشتهاي ار يادت ميرود. نوربازي ميكني و عاشق نوري ميشود كه تو را تا صبح سپيده بارور ميسازد ....


