
صداي باد در گوشم هوهو ميكند، تو از پشت پنجره دست تكان ميدهي. اولش با خودم فكر ميكنم با مني، سرم را كه بالا ميگيرم، كبوترهايت را ميبينم. حالم از خودم به هم ميخورد، از خوشخياليام، از اعتمادم. به روي خودم نميآورم، اما. دسته گلها را بالا ميگيرم، تا سير ببينيشان. دقت كه ميكنم، ميبينم بيمحل شدهاي ...
لبهايم را به هم فشار ميدهم و گوشهاش را يواشكي با دندان كناريام گاز ميگيرم. به خاطرات گذشته برميگردم، به روزي كه قرارمان رفتن بود. به سهمي كه از هم داشتيم و چه سرد فروختيم...
نگاهت هنوز روي آبي آسمان ميچرخد. عادت هميشگيت را ميپايم ! باز هم سر موقع رسيدم، موقعي كه به قول تو بيموقعي است. با انگشتانت روي ابرها مينويسي، توي دلم ميخندم و باور ميكنم كه خودت هستي ...
از در چوبي حياط گذر ميكنم، تو هنوز خيرهاي و من اين بار ماندهام؛ با مني، ابر يا كبوتر، چيزي سر در نميآورم، به قول خودت «پرروتر از اين حرفها هستم!»
پلههاي اول را دو تا يكي رد ميكنم، بالاتر كه ميرسم، باوقار ميشوم؛ يكي يكي ...
نگاهم به چهارچوب خيره ميماند، مثل چشمانت. گوشه لبم را با انگشت ميمالم: «چقدر خيره شدي تو !»
سرت را به در تكيه ميدهي و مينشيني. حدس ميزنم ذوقزده شدهاي ....
صدايت در نميآيد، كلافهام كردهاي. گل را كه پيشت ميآورم، دستهايت روي هوا نكان ميخورند، با همان نگاه خيره گل را ميگيري و به خودت ميچسباني، ديوانه ميشوم، ميخواهم يك پله بالاتر بيايم كه دستهايت باز هم در هوا تكان ميخورند. زير لب ميگويم، حتما ديوانه شده، چرا مثل كورها رفتار ميكند .... !
انگار صدايم را ميشنوي و بالاخره به حرف ميآيي: «هميشه عجول بودي بانو !»


