ای صمیمی! . . . ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی
دیدنت . . . حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه ی دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من . . . به نگاهی از دور
طفلکی می سازد
ای قدیمی! . . . ای خوب
تو مرا یادکنی . . . یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پرگل باد ...
(كيوان هاشمي)

ـ اينكه بعد از يك گفتگوي جذاب ۵ ساعته با پسر پدر علم فيزيك ايران، گرمازده بشوي، نوبر است. ديدار با مهندس ايرج حسابي، بازديد از خانه و موزه منزل دكتر حسابي، گفتگو با دوستان و يادگاران روز خوشي را برايم رقم زد، اما متاسفانه چون بعد از مصاحبه چندين ساعت در زير آفتاب پيادهروي داشتم، گرمازده شدم ...
به زودي متن مصاحبه و گزارشي كه از حاشيه اين ديدار گرفتهام را بر روي وبلاگ ميخوانيد.

