تبليغاتX
خاتون - دلنوشته‌اي از ...

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

 

هر چه بیشتر می‌گذرد مشوش‌تر می‌شوم ... دلهره‌ها و دغدغه‌های دلم که روز به روز بیشتر و بیشتر می‌شوند ... خوب می‌دانی که عطر حضورت برایم کم شده ... اما روزهای و شبهایم را با خاطره‌هایت سپری می‌کنم ... خاطره‌هايی که برایم معنای زندگی هستند ... یاد آوریشان برایم خوش هستند ... ولی بعد از آن دلتنگی‌هایش روحم را شکنجه می‌دهد ... صبح که بیدار می‌شوم می‌گویم سلام ... میدانی که میرسد و ...

و از آن به بعد شروع می شود، نبودنت را که تحمل میکنم... اما جای من آنجا نیست ... آنجا هیچ ستاره ای نیست ... هیچ ردی از ستاره نیست ... آنحا همه چیز بوی مردگی دارد ... بویی از غم ... نبودنت را که هم اضافه کنم دیگر مجالی هم برای گریه نیست ... همدمم بغض‌هایی می‌شوند که تازگی ندارند ... شب که می‌شود دلم لک می‌زند برای یک ستاره ... کور سویی که از دلواپسي‌‌هایم کم و کمتر کند ... اما ... وقت خواب هم که شبت‌بخیرهایم لبریز می‌شوند ...

ولی تحمل میکنم و می‌ایستم ...

 

 

                         ستاره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  |