تبليغاتX
خاتون - داغ ...

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

 

بعد از آن روز

پشت دستش را داغ كرد

كه ديگر حرفي از ماندن نزند

كوله‌بارش را برداشت و راه افتاد

رفت و رفت و رفت

راه پاياني نداشت

هرچه بيشتر

راه‌ طولاني‌تر ...

يك روز هم خسته شد

كوله‌بارش را زمين گذاشت

خسته شده بود

نگاهش به چشمه افتاد

كمي آن‌سوتر از درخت

نفس عميقي كشيد

همه چيز مهياي ماندن بود

به چشمه نزديك شد

 دستش را به آب زد

خنكاي آب صفاي روحش شد

و لطافتش آرامش كرد

وقتي روي زمين نشست

فكر جايي براي ماندن كرد

همان دم

نگاهش به دستش افتاد

و باز هم داغ را ديد ...

 

                            

 

                         داغ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386   توسط ساره گودرزي  |