روزي زمين به من غريد كه؛ خسته شدم ...
پرسيدم؛ از چه ...؟!
تكاني به خود داد و گفت: از بلعيدن اينهمه انسان سياه و ننگين ...
از تكانش، به خود لرزيدم؛ خوبها را نميبيني ؟!
اينبار آرامتر شده بود؛ خوبها كه پيش من نميمانند، آنها زود ميروند !
پرسيدم؛ و اگر روزي زمين عاري از خوبي شود ...
همراه خشمش آسمان سياه شد؛ اين امكان ندارد، خوبي هميشه ميماند. حتي اگر يك خوب
هم زنده نباشد ...
+ نوشته شده در شنبه 9 تیر1386   توسط ساره گودرزي
|


