در برهوت زمان و مكان، جايي ميان زمين و هوا دست و پا ميزدم. آنجا كه به قولي بودنش نشاط دنيا بود و عذاب آخرت. راست شنيدن برايم رويا بود يا شايد خيال، اما بود. دستهاي گرهكردهام براي نوشتن هم كم ميآورد. فكر و ذهن و نگاهم پر بود از خودخواهيهايم، غروري كه من را سرشار نادانستهها و دوريها ميكرد. ميديدم اطرافيانم از من سبقت ميگرفتند و من دست و پازنان به زمين و هوا بد ميگفتم. يك روز عاشق عاشق، فردايش فارغ فارغ ...
حسهايم پوچ بودند، حرفهايم تو خالي. در ذهنم هيچ چيز نميگنجيد. وقتي تو را هم ديدم، همان حس هميشگي در وجودم ريشه داشت. اهل ضربه و فوت و فن نبودم، اما خود خودم بودم. نخواستم خود تو باشم و با همين ماندگار شدم. در بيست و دومين بهاري كه سالها منتظرش بودم، تقتق زدي و با يك سلام شدي ميهمان هميشگي .
.... و من اكنون به بودن ميانديشم، به بهانه ها !



