
گويي انتظار جنس و رنگ و ماهيت نميشناسد. هميشه پنجره را نماد انتظار ميدانم. با خودم فكر ميكنم اگر پنجرهاي نبود، آدم زانوهايش را به بغل ميزد و مينشست گوشه اتاق. خيره ميشد به يادگاريها و خوش بود با هر چه خاطره است. با شيرينهايش ميخنديد و تلخيهايش را بهانه گريه ميكرد.
اما از وقتي پنجره آمد، انگار همه چيز عوض شد. آدم ميرود پشت پنجره ميايستد و زل ميزند به راه رفته. نگاهش پاياني ندارد و راه بيانتها را تاريخ مصرف انتظارش ميداند ....
با خودم ميگويم؛ فلسفه وجودي پنجره هم عالمي دارد ...
+ نوشته شده در جمعه 25 خرداد1386   توسط ساره گودرزي
|

