تبليغاتX
خاتون - هيجان بزغاله‌اي ...

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

 

من از حيوونا مي‌ترسم، از هر نوع حيووني كه اسمشو ببريد. از مورچه بگيريد تا فيل و دايناسور. علت روانشناسي‌شو نمي‌دونم. تا جايي هم كه به ياد دارم، نه حيووني به من حمله كرده و نه آسيبي از حيوونا ديدم،‌ اما حتي نوازش كردن اون‌ها هم برام سخت و عذاب‌آوره. در سفري كه به شهركرد داشتيم، به روستاهاي بسيار زيبا و ديدني رفتيم مثل؛ رستم‌آباد، كوهرنگ، اردل و ... ايلات و عشاير در جاي‌جاي روستاها پراكنده بودن و زندگي خودشونو با همون امكانات و تجهيزات محدود ادامه مي‌دادن. البته پوشش حوانترها ديگه مثل سابق نيست، اما هنوز هم مي‌شه رگه‌هاي ايلات و عشاير رو در همون چادرهاي مويي احساس كرد.

الغرض ...

در اين چند روز، گله‌ها زيادي ديدم و ديدن بره‌هاي سفيد كوچك بيشتر از هر چيزي منو خوشحال مي‌كرد. اما وقتي به طرفم مي‌اومدند، فرار ميكردم. در كوهرنگ كه بوديم. يك گله كوچك كنار آبشار آمدند. يكي از بزغاله‌‌هاي زيبا رو كه ديدم دست و دلم لرزيد. خيلي دوست داشتم نوازشش كنم، اما همون ترس هميشگي! خواهرم از چوپان خواست اونو نوازش كنه و چوپان نوجوان هم بزغاله رو به بغل خواهرم داد، خواهرجان كه مي‌دونست، من چقدر دوست دارم بزغاله رو بغل كنم، منو به سمت خودش كشيد، اما من ترسيدم و عقب رفتم. چوپان بزغاله رو گرفت و به طرف من آورد. نفسم داشت بند ميومد، وقتي اومد بغلم و گوشت و پوستش رو لمس كردم جيغ زدم و مي‌خواستم بندازمش اما اون به چشمام زل زد، چند ثانيه بوي بز اذيتم مي‌كرد، اما مدتي بعد انگار برام عادي شد. چنان از بغل گرفتنش حس خوبي پيدا كرده بودم كه ديگه دلم نمي‌خواست بذارمش زمين. اما گله رفته بود و چوپان هم بايد مي‌رفت. وقتي توي بغلم بود، دست چپم كاملاً روي قلبش بود، ضربه‌هاي قلبشو به وضوح مي‌شنيدم و از شدت هيجان داشتم مي‌مردم.... !!!

 

                                      من و بزغاله

                                         من و بزغاله معرفي شده !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 خرداد1386   توسط ساره گودرزي  |