پيرمرد دستانش را به در گرفت و روي زمين نشست، باورش نميشد. جاي خالي همدم سالهاي جواني و ميانسالياش حالا با قاب عكسي چوبي پر شده بود. خانه بوي عطر ميداد. عطري كه سالها پيش با خود به خانه آورده بود و تا امروز ماندگار شده بود. سكوت خانه برخلاف انتظارش تلخ نبود. تك پسر و دخترانش را به اصرار به خانههايشان فرستاده بود، دوست داشت تنهايي را با خاطرات و روزهاي گذشته تجربه كند. نگاهش پاورچين پاورچين به گوشه اتاق رسيد. جايي كه پر بود از آلبومهاي رنگي و سياه سفيد. نور آفتاب از لا به لاي پرده توري روي فرش افتاده بود، بياختيار مانند هر روز پارجه سفيدرنگي را به روي نور تابيده شده انداخت و به سمت آلبومها رفت. همانطور كه يكي يكي آنها را ورق ميزد، بياختيار ميخنديد. هر وقت از عكسگرفتنهاي بيشمار بانويش خسته ميشد و با اخم نگاهش ميكرد، او همان لحظه دكمه را فشار ميداد. بعد از هر هفت يا هشت عكس خندان، يك عكس اخمو از او بود. بانو هميشه ميخنديد و ميگفت: «اين عكس را ميگيرم تا بعداً هر وقت با من و بدون من ديدي، يادت بيفتد كه چندبار دلم را شكاندي و ناراحتم كردي ....»
ناخودآگاه عكسهاي اخمالويش را شمرد، حتي عكسهاي خندانش را، خدا را شكر كرد. خندههايش بيشتر بودند. هواي چاي داغ بيتابش كرد، آلبوم را زمين گذاشت و به آشپزخانه رفت. چاي نبود، همه قفسهها را گشت، اما نبود ...
قفسه پاييني را نگاهي كرد، يك كيسه سياه! با خودش حدس زد چاي همان است. كيسه را بيرون آورد و درش را باز كرد، دست كرد و تعدادي كاغذ لمس كرد. آنها را بيرون آورد و نفس در سينهاش حبس شد. عكسهاي ديگري از اخمهاي او بودند، آنها را قايم كرده بود، مبادا ....
با آغوشي از عكس به اتاق برگشت. بوي عطر ماندگار شده بود، براي هميشه، ديگر دلش چاي نميخواست، دلش دوربيني ميخواست كه تا ميتواند با آن عكس خندان بيندازد ...

