تبليغاتX
خاتون - ورود ممنوع

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

 

مادرم

گفته بود به گل دست نزنم

و پيش روي باغچه

پدرم

تابلويي نصب كرده بود:

«ورود ممنوع»

چقدر تقلا كردم

تا از سيم‌هاي خاردار رد شدم

جلو و جلو و جلوتر

هما‌ن‌جايي كه از آن منع شده بودم

حواگونه

به طمع گل‌ها مي‌رفتم

وسوسه شده بودم

اما خودم باور نمي‌كردم

انگشتانم را كه جلو بردم

تيزي خار را حس كردم

ترسيدم ....

آنقدر كه گريه‌ام گرفت

... چند ماهي است

تابلو ديگر نيست

مادر هم چيزي نمي‌گويد

اما من مي‌دانم

آنجا «ورود ممنوع» است ...

  

ورود ممنوع 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385   توسط ساره گودرزي  |