مطمئنم با داستانهاي پائولو كوئيلو آشنا هستيد، از كتابهاي كيمياگر و ورونيكا تصميم ميگيرد خودكشي كند بگيريد تا شيطان و دوشزه پريم و كوه پنجم. خود من، «مكتوب» را بيشتر از همه دوست دارم. حكايتها و نوشتههايي كه براستي بازگو كننده واقعيتهاي اطراف ماست. ورق زدن هر صفحه اين كتاب ميتواند افق جديدي را به روي زندگي شما باز كند. براي من كه حداقل اينطوري بوده.

يك روايت را با هم مرور ميكنيم ...
پيرمردي محتضر، مرد جواني را به كنارش فراخواند و برايش داستاني از پهلواني ميگويد: در دوران جواني، به مردي كمك كرده بود زنده بماند. به او پناه و غذا داده بود و از او مراقبت كرده بود. هنگامي كه مرد نجات يافته سرپناهي يافت، تصميم گرفت به نجاتدهندهاش خيانت كند و او را به دشمن بسپارد.
مرد جوان پرسيد: چه طور از دست دشمن فرار كرديد؟
پيرمرد گفت: من فرار نكردم. من مرد خائن بودم. اما وقتي داستان را طوري تعريف ميكنم كه گويي خودم آن پهلوان بودهام، ميتوانم هر كاري را كه او براي من انجام داد، درك كنم.
(راستي كاغذكاهي هم با مطلبي درباره فعالبتهاي محيطزيست به روز شد .... )


