تبليغاتX
خاتون - ره‌آورد ...

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

       دريا

گفته بودم، مي‌خواهم براي سفر راهي جاده‌ها شوم،‌ اين هم ره‌آورد سفر:

 شبانگاه روز پنجشنبه، حركت كرديم، وقتي هوا گرگ و ميش بود، خيابان‌هاي سرد و خالي تهران را با آخرين سرعت پشت سر گذاشتيم. وسوسه رسيدن به دريا و ساحلش بيش از هر چيز ما را مشتاق رسيدن مي‌كرد و بالاخره رسيديم، وقتي آفتاب بالاي سرمان بود و دريا براي بلعيدن شن‌هاي ساحل بي‌تابي مي‌كرد.

كفش‌ها را كندم و پابرهنه ذره ذره ماسه‌ها را دريدم، چه حس خوبي داشت. من كه تا يك ماه پيش نشستن روي شن‌هاي ساحل و نوشتن متن‌هاي نيمه‌كاره، برايم يك رويا بود،‌ حالا داشتم بي‌پروبال هم‌نوا با موج‌ها براي خواب ظهر سنگريزه‌ها و صدف‌ها لالايي مي‌خواندم.

خواست خدا بود و تقدير الهي كه تلفن‌هاي همراه براي ساعتي آنتن نداشتند و بي‌تعلق از هرچه فكرش را كنيد، به آفتاب و مرغ دريايي و مردان ماهيگير خيره شده بودم.

روبروي دريا كه مي‌ايستي، پر مي‌شوي از احساس‌هاي ناب و دوست داشتني. تا به حال فكر كرده‌اي چرا، من كه به رازش پي بردم. به دريا كه خيره مي‌شوي، از هر طرف كه نگاه كني، طبيعت بكر با تمام وجود تو را صدا مي‌كند: مرغ‌هاي ماهي‌خوار، قايق‌هاي چوبي،‌ آبي دريا و خورشيدي كه بيش از هر چيز بودنش را به رخ تو مي‌كشد.

و امان از زماني كه دريا،‌ ناآرام باشد. خورشيد كه غزل خداحافظي سر مي‌دهد،‌ دريا هم چون كودكي به بهانه مادر، خود را به سينه ساحل مي‌كوبد و آرام مي‌شود وقتي عكس قرص ماه را روي پوستش حس مي‌كند ...

آرامش بودنم را تقديم مي‌كنم، به تمامي عزيزانم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 بهمن1385   توسط ساره گودرزي  |