تبليغاتX
خاتون - خاتون ....

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

برای عزیزکم ...

بارها مرا خاتون خطاب کردی، آنقدر گفتی و گفتی و گفتی که باورم شد خاتونم.

 کوچکتر که بودم هروقت مادربزرگ با آن غبغب بزرگ و نفس‌های بريده بريده‌اش بعد از ديدن عکس‌هايم مرا خاتون صدا می‌زد، غم و غصه در دلم سرازير می‌شد. اخم‌های نداشته‌ام را در هم مي‌کردم، لب هايم را آويزان، بعد بغض گلويم را می‌گرفت ... پرروتر از آن بودم که به سوزش چشم‌هايم اعتنايي کنم. دندانم‌هايم را آن‌قدر فشار می‌دادم تا عقب عقب از او دور می‌شدم . . .

آن روزها کسی برايم معنا نکرد خاتون که بود؟ مادربزرگ هم برايم معنا نکرد. نمی‌دانم چه صيغه‌ای بود، شيطنت‌هايم را که زيرچشمی رد می‌کرد و می‌خواست به قول خودش قربان صدقه‌ام برود، لواشک ترش باغ دماوند را نشانم مي‌داد و با صدای بلند می گفت: «خاتون، خوشگل من ... قربون قد و بالات !» نمی‌دانستم از اين تعريف گريه کنم يا بخندم. ميان دو حس گر کيرده بودم؛ دوستش داشتم و می‌دانستم دوستم دارد اما ...

سال ها گذشت، قد من رو به روز بلندتر مي‌شد و پشت او خميده‌تر. سهميه آلوچه و لواشک سال به سال کمتر شد و چروک دست‌های مادربزرگ بيشتر. اما هميشه يک کيسه پر از لواشک در کمد ديواری‌اش قايم می‌کرد، مرا که می ديد دور از چشم دختر عمه‌ها و پسر عمه‌ها، صدايش را پايين می‌آورد و می‌گفت: «ساره خاتون برات لواشک و آلو‌خشکه گذاشتم، يادم بنداز وقت رفتن بهت بدم ...» دلم ضعف می‌رفت، صورت گردش را می‌بوسيدم و با غرور از کنار بچه‌های فاميل رد می‌شدم. چقدر دوستم داشت ...

چهارده ـ پانزده ساله بودم،‌ يك روز که دماوند بوديم و با چاقو گلابی نصف می‌کرد، يک قاچ به من داد و گفت: «بيا،‌ بخور خاتون ... » سرم را بلند کردم، دستش را پس زدم و گفتم؛ نمی خوام ... چرا اينقدر به من می گي خاتون ؟؟؟

 مبهوت و خيره نگاهم کرد؛ چرا؟

 اشک‌های حدقه زده را پس زدم؛ دوست ندارم!

 به پشتم زد و گفت: می‌دونی خاتون کيه؟ خاتون، زن سلطانه، زن پادشاهه، زن باکرامتيه ...

 نمی‌توانستم از خجالت سرم را بلند کنم، گلابی را گذاشت سر چاقو و جلوی صورتم آورد؛ بخور خاتون ...

 

(توضيح:به بهانه نخستين سالگرد تولد خاتون و دليل اين نام براي وبلاگم ...)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 بهمن1385   توسط ساره گودرزي  |