محرم كه از راه ميرسد غير از امام حسين (ع) و برادرش، دلم پر ميكشد براي رقيه ... رقيه ... رقيه ...
يكبار كه اين جمله را براي دوستم گفتم، پشتم زد و گفت: دخترهايي كه بابايي هستند، رقيه را خيلي دوست دارند. حالا كه فكر ميكنم، ميبينم راست ميگويد. من هم مثل همه دخترها، پدرم را خيلي دوست دارم و نبودش را نهتنها باور نميكنم، تصورش را كه هيچ.
اما، فكرش را بكنيد؛ وقتي در صحرايي بيآب و علف، از شدت گشنگي و تشنگي، دهانت قفل شدهاست و به وعده غذا، تشت سر بابا را جلويت ميگذارند ...
رقيه ... رقيه ... رقيه ... بابا دهانش خونياست ...

+ نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن1385   توسط ساره گودرزي
|


