یک روز که به کوچه دلت میهمان شدم، مرا به سرسرای محبتت دعوت کردی. دلباخته سر نهادم به خواست نگاهت. آرام آرام، چون جوانه های شمعدانی در سینه ام رشد کردی، انگار قلمه دلت را به قلبم پیوند زده بودی. زودتر از دیدارها، تو را حس می کردم و پلی که میان ما جاری بود، از حس های ناب دوست داشتنی.
خوب که نگاه میکنم، سرشار می شوم از بودن ها و بهانه ها. وای که چقدر بیتابم برای ناگفته ها ...
اینبار از چشمانم به تو می گویم، می گویم که چگونه عشقت را لا به لای خود پنهان کرده ام.
(توضیح: یکروز می آید، روزی که آسمان قرمز باشد و برفی ... !)

