تبليغاتX
خاتون - قرص ها ...

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

اگر صبح يك روز سرد زمستاني، ‌وقتي حتي براي خوردن يك ليوان شيرگرم هم حوصله نداري و مجبوري قند را با   شير صفر درجه قرچ قرچ زير دندانت خرد و خمير كني،‌ تلفنت زنگ بزند و خبر بدهند؛‌ دوست عزيزت كه سالي ماهي يكبار تماس مي گرفت خودكشي كرده و حالا در خواب و بيداري نامت را زمزمه مي  كند،‌ چه حسي پيدا ميكني؟

من كه ديوانه شده بودم؛‌ قرار يك مصاحبه ،‌برنامه چند ماهه ام براي رفتن به انجمن صنفي،‌ كلي خبر نانوشته و ...

پشت تلفن صداي مادرش مي لرزيد،‌دلم نيامد بگويم نه و رفتم . آنقدر از قرص هاي لعنتي خورده بود كه صورتش ورم كرده بود. رفتم جلو،‌ چشم هاي درشتش ميان پف قرص هاي ديازپام ريز شده بودند،‌ اشك پهناي صورتش را گرفته بود. نفهميدم چه طور شد كه بي هوا مشتم را روي تخت كوبيدم:‌ كاشكي مي مردي و همه رو راحت مي كردي.

بار اولش نبود،‌ اگر اشتباه نكنم اين سومين باري بود كه اين كار را انجام مي داد،‌ بار اول حسابي هوايش را داشتم،‌ اما بعد وقتي ديدم گوشش بدهكار نيست بيخيالش شدم. دو سال از دوستيمان مي گذرد و بارها به خاطر خطاها و رفتارها تحملش كرده ام. به خودش هم گفتم اگر يكبار ديگر سراغ اين جور مواد بروي،‌ تركت مي كنم و ديگر مرا نخواهي ديد.

اما او بار ديگر اين كار را انجام داده بود،‌ اصلاً نميدانم چرا اين كار را كردم،‌آن روز در بيمارستان گلدان را هم روي زمين پرتاب كردم،‌ وقتي گفت؛‌ ديگر نمي تواند با افسردگي و بي حوصلگي هايش مبارزه كند !!!

روزم را خراب كرده بود،‌ با بيحوصلگي و بي برنامه گي هايش پدر،‌مادر،‌برادر و هر كه را مي شناخت از كار بيكار كرده بود.

چندماهي از اين موضوع مي گذرد،‌ يكي دوباري زنگ زد،‌ به رسم دوستي جوابش را دادم و باز هم همان حرفهاي هميشگي. ديشب دوباره زنگ زد‌،‌گوشي را برنداشتم. نميدانم چه كار داشت اما ...

   

                                              

                                                      

                                          

(توضيح:‌ باور كنيد،‌ از دستش خسته شده ام ... !)

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385   توسط ساره گودرزي  |