مامان هرشب میگه الکی حرص و جوش نخورم ها، ولی مگه به خرجم می ره! هر شب بعد از ساعت دوازده بامداد! انگار زنگار روحم باشد یا مثل موریانه مغزم را به خیال برگ های کاغذ کاهی بجود، نمیدانم هر روز چی میخورند که یک شیشه هم پسوندش است ؟!
واقعاً چرا، می خواستم بگویم بی فرهنگ هستند، یادم افتاد انسان بی فرهنگ وجود ندارد، خواستم بگویم بی وجدان هستند، به یاد آوردم مگر می شود چه می گویی خاتون... استغفرالله ؟!
نمی دانم چه اسمی می توان روی این کار گذاشت، اینکه هر شب کیسه زباله مشکی رنگت را که از قضا هر شب با یک عدد شیشه هم مزین شده را از طبقه دوم آپارتمانت بوسیله دو انگشت ناقابل شصت و اشاره پرتاب کنی جلوی در منزل تا مثل نارنجک صدا کند و ... !
ببخشید، شما می دانید اسم این کار را چه میگذارند، راستی این سطل زباله های مکانیزاسیون برای چیه ... ؟!
(توضیح: امروز و فرداست که دیگه برم و ... یک لیوان آب خنک به من بدید!)



