تبليغاتX
خاتون - شکر خدا

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

                                                     

                                              

چند ماهی است که سر و کارم با بهزیستی و گزارش مراکزشش بیش از پیش شده. بازدید و تهیه گزارش از مراکز توان بخشی معلولان جسمی ـ حرکتی و ذهنی روزهای اول بدجور اذیتم می کرد. قبل از این بیش از 5بار تجربه بازدید و گزارش از مراکز معلولین ذهنی را داشتم، اما این بار دیدن صورت بچه های رنج دیده معلول، همان هایی که مادر و پدر با وجود عشق زیاد آنها را گوشه خیابان رها کردند و رفتند، آنانکه به علت ایزوله بودن نیاز به مراقبت های شدید دارند مرا وادار به فکرهایی کرد که تا دیروز شاید حتی برایم مهم هم نبودند. هر روز آدم های زیادی را در سازمان می بینم، معلولان مختلفی که با تکیه بر توان و ایمانشان آنقدر خوب و قوی حرکت می کنند که من با سالم بودنم گاهی از ناشکری هایم خجالت می کشم. همین هفته گذشته برای تهیه گزارش به مرکز نابینایان رودکی رفتم. مرکزی که تألیفات و کتب های بریل و گویا مخصوص نابینایان تهیه می کند. آنجا چیزهایی دیدم که باورتان نمیشود، شاید هم بشود اما برای من تازگی داشت. پسر جوانی را دیدم که در مقطع دکتری تخصصی کامپیوتر به نابینایان دیگر آموزش می داد، مردی را دیدم که سرعتش در کار صحافی جلوتر از دوستان بینایش بود، یکی دیگر بیش از آنچه من کتاب در عمرم دیده باشم کتاب خوانده بود ...

نهم تا پانزدهم آذرماه هفته معلولین و 12 آذر همزمان با سوم دسامبر روز جهانی معلولین. کوفی عنان به مناسبت این روز پیام داده، سازمان جهانی بهداشت (WHO) هم همین طور، اما چه فایده !

 میخواهم از امروز برایتان بگویم، از وقتی که همکار معلولم را هنگام عبور از پل روی جوی آب دیدم، دقیقاً جلوی ساختمان، آنقدر عبور برایش سخت بود که تا کمک نگهبان جلوی در نبود نتوانست گامی بردارد، همکار عزیزمان از ناحیه لگن دچار معلولیت است اما خدا به او ذوق هنری عجیبی عطا کرده، گرافیست فوق العاده ای است که تبحر خوبی در صفحه بندی و چیدمان صفحات دارد و امیدی به وسعت آسمان و خدایی که خودش می گوید وصف کردنی نیست.

این روزها خدا را بیشتر از گذشته شکر میکنم، به خاطر داشته هایم، به خاطر اینکه سالمم، به خاطر بودن پدر و مادرم و به خاطر بودنش .

 

(توضیح: دلم می خواست یادداشت منسجم تری بنویسم، اما آنقدر موضوع مختلف به ذهنم گره خورده بود که نتوانستم !)

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385   توسط ساره گودرزي  |