تبليغاتX
خاتون - کلید

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

نبود .... همه جا را دنبالش گشته بود اما نبود ... ! مگر می شد، دیشب با دست های خودش آن را گذاشته بود روی میز ، کنار کاغذها. با نوک ناخن انگشت کوچکش مغز سرش را خاراند. صبح خوابش برده بود و وقت نکرد حمام برود. اتفاقات دیشب را یکبار دیگر در ذهنش مرور کرد؛

ایستاده بود کنار کتابخانه، دیوان فروغ را برداشته بود  و زمزمه می کرد:

...

*معشوق من

انسان ساده ایست                                 

انسانی که من او را

در سرزمین شوم عجایب

چون آخرین نشانه یک مذهب شگفت

در لابه لای بوته هایم

پنهان نموده ام

و دقایقی بعد صدایی که نور می پاشید در گوشی؛

ـ اما من می ترسم، ببین باور کن می ترسم ... !

کتاب را بست، نگاهش را به پنجره دوخت و لحظه به لحظه به آن نزدیک شد:

...

روز یا شب ؟

* نه، ای دوست، غروبی ابدیست

با عبور دو کبوتر از باد

سخنی باید گفت

ـ یعنی قول می دی، قول می دی هیچ وقت ... !

* بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حکایت عشق مدام ما ، یه دقیقه صبر کن !

ـ می خوای چی کار کنی ؟!

* می خوام دلمو قفل کنم و کلیدش رو بندازم دور ... !

صدای جیرینگ کلید روی کف آسفالت هر دویشان را به خنده انداخته بود، بعد هم که تا نیمه شب می گفتند و می خندیدند. کمی فکر کرد و سرش را از پنجره بیرون برد. شیئی براق وسط آسفالت می درخشید، همان طور که تند تند پله ها را پایین می رفت، با خودش گفت دیشب حسابی جوگیر شده بودم ها !!!

 

(توضیح: این مطلب با الهام از مطالب یاغی ترین ستاره  نوشته شده است !)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385   توسط ساره گودرزي  |