تبليغاتX
خاتون

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

                 

* خوش بيارامي مرد سبز خوش بيان ما ...

* چه بگويم كه تصوير گوياست ...

* مرگ باز هم آمدي؟!

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387   توسط ساره گودرزي  | 

به آسمان نگاه كن

و

ستاره‌ها را بشمار

درخشان‌ترينش مال تو

 

 

 

* باز هم سبقت گرفت، زمان از دست‌هاي پرتابم سبقت گرفت ...

 

* گاهي با خودم فكر مي‌كنم مگر ما چه چيز كم داريم؛ خدا را داريم، من تو را، تو مرا، دل‌هايي تب‌دار، قلب‌هايي عاشق، دست‌هايي دلداده ...

 

* خبر فوت استاد شكيبايي،‌ اين شعر بهمني را در ذهنم تداعي كرد: (يك مرغ ديگر كم شد از اين فوج بي‌پرواز و آواز / ديگر مرا از پنجه خونين شاهينم بپرسيد)

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387   توسط ساره گودرزي  | 

امشب نامزدي يكي از دوستان بودم، پس از مدت‌ها ديدار با بچه‌هاي قديمي دبيرستاني‌ تازه شد. هر يك از ما راهي براي زندگي انتخاب كرده‌ايم؛ كار، تحصيل، ازدواج يا ...

نكته مثبت اين بود كه خوشبختانه ما در هر موقعيتي كه هستيم از آن احساس رضايت داريم، هر چند هميشه همه چيز ايد‌ه‌آل نيست. اما امروز از ديدن شادي دوستانم و رضايت خاطرشان، شادمان شدم. بازگشت به روزهاي پرشر و شور دبيرستان و يادآوري شيطنت‌هايمان، ياعث شد فضا را براي دقايقي بازسازي كنيم و آن وقت...

براي ساعتي خنده آنهم از ته دل، به من يادآوري كرد كه چقدر اينروزها درگير تعارفات و رسومات و موانعي شد‌ه‌ام و از آنها رهايي ندارم، بندهاي اطراف آنقدر محكم و دست و پاگير شده‌اند كه مجال براي بروز و خودنمايي كودك درون شايد سالي يك بار دست دهد، هر چند آنهم غنيمت است. بايد اعتراف كنم، اگر آتش‌بس تهمينه ميلاني نبود، هيچ گاه به ياد كودك درونم نمي‌افتادم ...

                  

* براي سحر عزيزم كه در آستانه راهي جديد قرار دارد، آرزوي سعادت مي‌كنم . . .

* تو به سكوتي درگيري كه مرا نيز غرق مي‌كند . . .

* بگو سييييييب . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387   توسط ساره گودرزي  | 

چند روزي مي‌شود، فكرم مشغول خريد بهترين هديه براي پدرم است. روزها و شب‌ها به اين فكر مي‌كنم چه چيزي مي‌تواند او را شاد كند، چه كاري مي‌توانم انجام دهم تا باز هم همان دخترك لوسش باشم، چگونه لبخند را ميهمان لب‌هاي مهربانش كنم و دست‌هايش را بار ديگر از آن خود كنم. اما عقلم به جايي قد نمي‌دهد. هنوز هم در برابر عظمت، مردانگي، عطوفت و‌ مهرش كم مي‌آورم، هيچ چيز لايق لطف او نيست. هيچ كارم به پاي كارهاي او نمي‌رسد، من عاجزم، در برابر او ...

 

                                     

 

* لطفاً پيشنهادات خود را براي خريد يك هديه قشنگ و منحصر به فرد به من هم بگوييد.

 

* يك خاطره ديگر با تو هك شد،‌ بر بلندي، ميان باد، روبروي برج ...

 

* ديري است از خود، از خدا، از خلق دورم / با اين همه در عين بي‌تابي‌ صبورم    _ قيصر _

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387   توسط ساره گودرزي  | 

 

    

                        

* خبرت خراب‌تر كرد، جراحت جدايي ....

* يه سووال فني داشتم، به نظر شما جنگ مي‌شه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387   توسط ساره گودرزي  | 

امروز تصميم گرفتم سري به دنياي خبرها بزنم و گفتم شايد شما هم دوست داشته باشيد با من همراه باشيد؛

ـ خبري رو بخونيد درباره علت قيمت بالاي پيام‌كوتاه‌هاي فارسي اينجا

ـ راست يا دروغ پاي گوينده، اما گويا دختر فرمانده ناو آمريكايي، به خاطر كار پدرش خودكشي كرده اينجا

ـ گاهي كه به بيمارستان‌ها مي‌رم فكر مي‌كنم پرستارهاي ما خيلي بي‌رحمن، اما اين خبر نشون مي‌ده كه همه مثل پرستاران شبكه يك سيما نيستند اينجا

ـ اگر مي‌خواهيد لب‌تاپ بخريد، روي آن راه برويد تا ببينيد مستحكم است يا نه اينجا

ـ شكر خدا مشخص شد، مقصر ريزش ساختمان سعادت آباد كيست اينجا

ـ يادتان باشد اگر فرزندتان مي‌خواهد معلم شود او را تنبيه بدني نكنيد، در غير اين صورت، او فردا كه معلم شد، كودكي را در مدرسه تنبيه مي‌كند اينجا

                               ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* هر كجا هستم باشم، آسمان مال من است ...

* آدم‌ها تغيير مي‌كنند، اما خدا كند حداقل آدم بمانند ...

* سختي‌هاي زندگي به آدم ياد مي‌ده كه هميشه همه چيز اونجوري پيش‌ نميره كه تو مي‌خواي . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387   توسط ساره گودرزي  | 

 

هوا را ديده‌اي ؟!

آسمان رنگي دگر دارد، نور مهتاب ديدني شده و دلتنگي‌هامان كمرنگ. بار ديگر شادي، نرم‌ نرمك شانه گرم مرا مي‌بوسد و زندگي به روزهايت لبخند مي‌زند.

 

زمين را ديد‌ه‌اي ؟!

چمنزار سبز درخشان شده است، درخت‌ها بلندبالا و آدم‌ها مهربان. اينك فصل روييدن شده، تازه شدن و جوانه‌زدن، بسم‌الله بگو!

 

زندگي را ديده‌اي ؟!

بودن‌ها به خود رنگ واقعيت گرفته‌اند، جدايي‌ها دور و چمدان سفر بسته. اكنون ديگر وقت دلتنگي نيست، بيا شعر بخوانيم، سه دفتر فريدون را مرور كنيم، يغما ورق بزنيم و فروغ را دكلمه كنيم .

 

                                         

 

* چقدر خوب مي‌شوي، وقتي مي‌خندي ...

* تنبلي و گرما و قطعي برق = حقوق نداريم !

* تو را چون آرزوهايم هميشه دوست خواهم داشت / به شرطي كه مرا در آرزوي خويش مگذاري  ـ م . ع . بهمني ـ

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387   توسط ساره گودرزي  | 

 

مي‌گويي خستگي، تنت را همراهي  مي‌كند و سوسوي ستاره‌ات تو را به اوج آسمان مي‌برد. شادمان مي‌شوم، غرق خوشي به پهنه بيكران چشم مي‌دوزم. نگاهم به ستاره برمي‌خورد، در چشمك آن تو را مي‌بينم، حرف‌هايت را مي‌شنوم،‌ حست مي‌كنم ...

من سراسر حس، من سراسر اوج، سراسر رنگ. من سرشار بودن، تو نيز ...

اما گاهي رنگ تلخي مي‌گيريم، براي من كه گاهي زمان مي‌ايستد، فكر مي‌كنم احساسم خاكستري است ...

                                 

* كاش روزي در شادي به رويمان باز شود . . .

* آناني كه مرا مي‌شناسند، مي‌دانند شادي دوستانم را به ثانيه‌اي غم نمي‌دهم ...

* مي‌دونم بازم زدم توي كار احساس، اما تحمل كنيد، اقتضاي اين روزهاي من است، اين حس‌ها ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387   توسط ساره گودرزي  | 

                            *** براي مادرم، بهترين و دلسوزترينم ***

                                 

  زيباترين تصويري كه هميشه با ديدنش شور و شوق زيادي در من به وجود مياد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387   توسط ساره گودرزي  |