تبليغاتX
خاتون

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

باشد نه تلخ، نه شيرين، نه شور و نه بي‌نمك. اما جمعه است و‌ مزه دلتنگي‌ را از همين حالا احساس مي‌كنم ...

                                    

* چتر براي چه؟ خيال كه خيس نمي‌شود ...

* فنون داستان‌نويسي را از وب‌سايت شخصي عباس معروفي به صورت يك جزوه درآورده‌ام، بيش از ۵۰۰ صفحه شده است. براي مني كه وقت كلاس رفتن ندارم، جزوه كارآمدي است.

* آخرين ساعت‌هاي روز پنج‌شنبه اين هفته هم سپري شد؛ تلخ و دور ...

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387   توسط ساره گودرزي  | 

تلخ شده‌ام مثل زهر

تحمل نشدني مثل درد

و ناآرام چون سيل

آسمان تنها پناه من است

در شبي خاموش

كه باور تنهاييم اوج نبودنت را به رخ مي‌كشد

لحظه‌اي بعد

به مدد بادهاي گريزپا

شاخه‌هاي درختان در هم مي‌تند و

نور ستاره‌اي در چشمانم مي‌رقصد

من پر از حس مي‌شوم

چشم‌هايت آن‌ بالا نگاهم مي‌كنند

چشم‌هايم را مي‌بندم

تو اينجايي، كنار من ...

                                              

* ميشه يه خواهش كنم؛ صادق باشيد، لطفاً ...

* خواندن كتاب هزار خورشيد تابان را آغاز كرده‌ام، براي ختم شدنش زمان نياز دارم . . .

* بده دستاتو به دستم تا با هم كلبه بسازيم، كلبه‌اي پر از من و تو، از من و تو ما بسازيم، دور بشيم از همه مردم، واسه درد هم بميرم، با ستاره‌ها بخوابيم، با ترانه جون بگيريم، كلبه‌اي اندازه عشق، باغچه‌اي و حوض و گلدون، سر تو باشه رو شونم، مث ليلي مث مجنون، تو بشي مادر گل‌ها، من بشم باباي بارون ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387   توسط ساره گودرزي  | 

نگو

تلخ نگو

تلخ كه مي‌گويي

تلخ كه مي‌نويسي دلم مي‌گيرد

مي‌ميرد

من تو را شاد مي‌خواهم

اخم و بغض مهمانان اجباري مايند

بيا با خنده دورشان كنيم

                                                    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ                                   

* يك جورهايي حس‌هاي خوب و بدم با هم آميخته شده‌اند، منتظر يك خبرم . خوب يا بدش را نمي‌دانم.

* روزهاي دلواپسي رو به اتمام است، ثانيه‌شماري مي‌كنيم از ۳۶۵ چند روز باقي مانده؟!

* پشت ستون سايه‌ها روي درخت شب      مي‌جويم اما نيستي در هيچ جا امشب    ـ م.ع بهمني ـ

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387   توسط ساره گودرزي  | 

صبح امروز با صداي چيك چيك بارون بهاري از خواب بيدار شدم. بر خلاف روزهاي ديگه، نور آفتابي در كار نبود. من بودم و سايه ابرهاي تيره‌اي كه يكريز و مدام تيكه تيكه مي‌شدند و روي زمين مي‌نشستند. صورت مادربزرگ دومين تصوير امروزم بود. مهربان و گرم مثل خاطرات همه روزهاي خوب كودكي‌ام زير پتو روبرويم خوابيده بود. به قبل‌ برگشتم، خيلي قبل. روزهايي كه اون جوان بود و من خردسال. دستش را مي‌گرفتم و همراه هم به نماز جمعه مي‌رفتيم، به ديدن دسته‌هاي عزاداري، گاهي هم به زيرزمين براي برداشتن آلبالو و لواشك. زن پرقدرت آن روزگار، امروز ملول‌تر از هر زماني بر بازوي فرزندانش تكيه كرده است. به خانه‌مان آمده تا براي چند روز با نگاهي گرم و صدايي دلنشين همراهمان باشد. يادم باشد تا دير نشده قدرش را بدانم ...

                   

* عصر 20 فروردين، روبروي مانتيور 17 اينچ نشسته‌ام، مي‌نويسم و پشت سرم باد بهاري فضاي خبرگزاري را خنك كرده است.

* ممنون به خاطر همه مهربوني‌هات،‌ همه لطف‌هات، همه بودن‌هات ...

* باز باران با ترانه ...     

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387   توسط ساره گودرزي  | 

به دعوت دوست عزيز علي شاكر منم به بازي محال‌هاي دوست‌داشتني وارد شدم؛

ـ راهنمايي كه بودم دوست داشتم روانشناس بشم يكي تو مايه‌هاي خانم دكتر فردوسي‌پور، براي همين بعد دبيرستان سريع رشته روانشناسي رو انتخاب كردم اما بعد دو ترم بيخيال شدم، چون ديدم اونقدرها كه فكرش رو مي‌كردم ايده‌آلم نيست. گاهي كه به گذشته برمي‌گردم، به خودم مي‌گم كاش مي‌شد ادامه‌اش بدم و مثل خيلي از همكلاسيا الان درسم تموم ميشد، اما محاله ...

ـ هميشه دوست داشتم مادرم كارمند باشه، نمي‌دونم چرا. شايد چون مادر خيلي از همكلاسي‌هام شاغل بودند. و بچه‌ها هميشه بعد از مدرسه به اداره مادراشون ميرفتن. اما من هيچ وقت نشد برم سر كار مادرم ...

ـ يك اتاق پر از عروسك ـ بابا دوست دارم خب ـ‌ . مادرم از بچگي عروسك دوست نداشت و نمي‌گذاشت زياد عروسك بخريم، اما من هميشه روياي يك اتاق پر از عروسك در ذهنم بود ...

ـ دوست داشتم افغاني‌ها جاي آمريكايي‌ها بودند، امكانات و تسهيلات اونا رو داشتند، آمريكايي‌ها هم جاي اونا. ـ چيه خب، محاله ديگه ـ

ـ يك سال، رضا صادقي بياد شب نيمه شعبان در كوچه ما كنسرت اجرا كنه ـ‌ دورم از تو اما با تو ...

ـ دادگاه‌هاي خانواده تعطيل بشن و ديگه هيچ صيغه طلاقي بين زوج‌ها جاري نشه .

ـ‌ جوون‌ها اونقدر درآمد داشته باشند كه بتونند براحتي ازدواج كنند و تا دو سال بعد از عقدشون دنبال وام صندوق مهر رضا يا شهرداري نباشند.

ـ تمام چاله چوله‌هاي خيابون‌هاي پايتخت پر بشه، مثل جيب‌ طبقه‌هاي زير صفر ...

                                                   ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

** من هم سميه سالم، ميثم رشيدي مهرآبادي، كاكتوس با عطر ياس، آقاي داداشي، آمنه اسماعيل‌زاده، نيوشا دبيري مهر، ياسر سماوات و ندا رستمي را به ادامه اين بازي دعوت مي‌كنم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387   توسط ساره گودرزي  | 

 

در سالروز تولدم

كودكانه‌ترين ترانه را براي تو مي‌خوانم

با چشماني براق

و صدايي بلند

براي تو، تويي كه گوش مي‌دهي به من

با تمام نفس‌هايت

و چشمان آرامت

ترانه‌ام در آغاز است

خوب مي‌داني

براي ادامه‌اش دستانت را مي‌طلبم ...

 

                                        

                          

*معني پير شدن ماندن مردابي نيست  ـ محمدعلي بهمني ـ

* امروز مثلا تولدمه، منتظر تبريكات صميمانه‌تان هستم ...

* يك سال ديگر گذشت، زود مي‌گذرد. كمي بيشتر بمان ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387   توسط ساره گودرزي  |