تبليغاتX
خاتون

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

انگار چشم‌هايمان را روي هم گذاشتيم و دقيقه‌اي بعد باز كرديم ، دو سال تمام. تو هم مات و مبهوت مانده‌اي، من كه جاي خود دارم. تند تند دويديم، زير برف زمستان، باران پاييز، باد بهار و گرماي تابستان. خاتون ما دو ساله شد تا يادآوري كند، زندگي زودتر از آنچه فكرش را مي‌كني مي‌گذرد و گاهي آنقدر آرام است كه حتي صداي پايش را هم نمي‌شنويم...

 (به چه مي‌خندي ؟!

يادت باشد كه هميشه

همين قلب بي‌قرار

جاي هزار غزل عاشقانه را مي‌گيرد

تو بخند!

تمام ترانه‌ها فداي يك تبسمت

                                            خاتون!)

 (يغما گلرويي)

* بالاخره كابوس خانه‌تكاني تعبير شد و جمعه صبح مادرجان با دستمال گردگيري و پودر و دستكش هر چه داشتم و نداشتم شست !!!

* ميگم‌ اگه اين ولنتاين نبود، عروسك‌‌فروشي‌ها ورشسكت مي‌شدند؟

* تغيير دكوراسيون خانه كار بسيار بسيار خوبي است، به اين شرط كه فقط بايستي و دستور بدهي...

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 بهمن1386   توسط ساره گودرزي  | 

خانه‌اي آبي و آباد

جايي براي من و تو

گرم و پرحرارت

كنار هم نشسته‌ايم به دور يك گبه

آبي است و من مستم از رنگش

كمي بعد

دست‌هايم روي هوا قاصدكي نشانه گرفته‌اند

مي‌خواهم به تو پيغام بدهم

نگاهم به نگاهت مي‌خورد

بازهم چشم‌هايم را نشانه گرفته‌اي

شرم‌ مي‌كنم

مي‌خندي و سرخ مي‌شوم،‌ داغ مي‌شوم

از تو، از خود، از با هم بودن ...

                عكس تزئيني است               

* براي آفتاب چشمانت، سايه‌بان محبت آورده‌ام، خوب بتاب ...

* ديدار دوستان دبيرستاني، خاطرات نوجواني را در دلم زنده كرد. زنده‌باد هرچه سرمستي است ...

* نزديك عيد شده است و مادرم عزم خانه‌تكاني كرده است. كسي دو هفته مهمان نمي‌خواهد؟؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386   توسط ساره گودرزي  | 

ـ حس بودن بار ديگر در ما جاري شد و بعد از مدت‌ها با تو بودن را حس كردم . خنديديم، حرف زديم، بار ديگر نقشه آينده را مرور كرديم، شعر خوانديم، رضا بار ديگر ميهمانمان شد و ما خوشبختي را ميزبان بوديم...

ـ آسمان شبم مهتابي است، ستاره‌ها لبخند مي‌زنند و من به خدا فكر مي‌كنم به بزرگي‌اش، به خودم، به كوچكي‌ام، به تو، به بودنت ...

ـ‌ روزها از پي هم مي‌گذرند، ما انتظار مي‌كشيم. لحظه‌ها بي‌تابند و ما تبدار ...

                                          

* خستگي ميهمان شب‌هاي من است، خوشحالم اين روزها با بودنت حس‌هايم را جاري كرده‌اي.

* دوست ندارم آهنگ غمگين گوش كنم، دلم نواي طرب‌انگيز مي‌خواهد.

* دلم فيلم جشنواره مي‌خواهد، كسي بليط  ندارد؟؟؟! ـ پولش را هم مي‌دهم ـ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386   توسط ساره گودرزي  | 

اين روزها خبرهاي جايزه كتاب سال حسابي سرمان را شلوغ كرده . در اين مدت فرصت پيدا كردم با نويسندگان و مترجمان به نام و مشهوري همصحبت شوم . آدم‌هايي كه حسرت خوندن كتاب‌هاشون هميشه همراهمه، اما حتما يه روزي فرصت پيدا مي‌كنم بخونم ...

 

اگر دوست داشتيد، خبرهاي كتاب سال را اينجا بخوانيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386   توسط ساره گودرزي  | 

برايت شمع نذر كرده‌ام. شمعي پر نور و زيبا آن چنان كه حرارتش لايق عشقمان باشد. تو نيز از همان اول مي‌دانستي اگر ماندني شوم، ديگر خلاصي نداري. لبخند مي‌زني و مي‌دانم چه در نگاهت مي‌گذرد...

اسرار فاش نمي‌كنم‌،‌ نه ! چون مي‌دانم تو مي‌خواني مي‌نويسم ...

 

            

                          

    

* چهل روز گذشت،‌ امروز چهلمين روز سفر مهسا و محسن است، براي ما برق و باد بود،‌ اما مادر و پدرشان ...

 

* دويدن براي رسيدن خوب است، بي‌هدف رفتن جز خستگي و نااميدي فايده‌اي ندارد ...

 

* گاهي اين شعر محسن چاووشي با اون آهنگ فوق‌العاده‌اش بِيخود و بدون هيچ ربطي تكرار مدام مي‌شه: من با زخم زبونات رفيقم مرحم بذار با حرفات رو زخم عميقم، با توام كه داري به گريه‌ام مي‌خندي، كاش ميشد بياي و به من دل ببندي، تنها بودن يه كابوس شومه عزيزم، كار دل نباشي تمومه عزيزم ...

       

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386   توسط ساره گودرزي  | 

امروز جشن سده، جشن پيدايش آتش است. بسياري از هموطنان زرشتي ما در كرمان،‌يزد، شيراز و تهران عصر امروز به پيشواز اين جشن مي‌روند. درباره اين جشن نوشته شده: صد روز از پايان تابستان گذشته و صد شب و روز به نوروز مانده است و كهن بودن آن به پايه جشن‌هاي نوروز و مهرگان مي‌رسد. از نظر نجومي (طبيعي) نياكان ما در روزگاران بسيار كهن، سال را به دو پاره (فصل) بخش مي‌كردند. تابستان كه هفت ماه به درازا مي‌كشيد، در نخستين روز فروردين آغاز و در آخرين روز مهر پايان مي‌يافت و زمستان كه از آغاز آبان شروع مي شد و تا پايان اسفند به طول مي‌انجاميد. جشن سده، سومين روز از آغاز زمستان و يا صد روز و شب به اول تابستان است.

 

                           

 

ـ اگر مي‌خواهيد اطلاعات بيشتري درباره اين جشن داشته باشيد ادامه مطلب را كليك كنيد.

 

* آبشار يخ زده ...

* دستگيري اراذل و اوباش كرج ...

* عكس‌هاي سيرك ايران و ايتاليا ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

یک برف دیگر میهمان این زمستان بودم، اما بی حضور تو ...

 

                                       آدم برفی من

 

 

* ساخت یک آدم برفی کوچولو، سهم من یک ساعت پس از بارش این برف ...

* زیارت حضرت عبدالعظیم (ع) بعد از سالها، همراه خانواده نعمت شیرینی بود که خدا روز جمعه عطایمان کرد.

* این روزها فکر میکنم سوی چشمهایم کم شده، دکتر رفتم. پیشنهاد کرد هر یک ساعت کار، یک ربع استراحت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386   توسط ساره گودرزي  | 

ـ این روزها بی حوصلگی کمی در خونه دلم جا خوش کرده، قصد ندارم میهماندار خوبی برایش باشم، اما از آمدنش چندان هم ناراحت نیستم. یک جورهایی همدم هم شده ایم. فرار از سرما و نیاز به پناهگاه من را به سویش سوق داده. روحم درگیر معظلاتی شده که روز به روز مرا آزرده تر می کند، برای همین از هر پیشنهادی که شادی و تغییر را در روحیه ام جایگزین کند، استقبال می کنم.

 

ـ نمیگویم اهل گله و شکایت نیستم که هستم اگر گوش شنوایی داشته باشم، اما دیدار با عزیزی که این روزها عزیزترین همدم تنهاییهایم شده من را از هر چه بند غم است رها می کند، اما او خودش هم درگیر است، درگیر کاری بزرگ و ما هر دو در انتظاری سخت روزهایمان را به شب و شبهایمان را به روز پیوند می زنیم.

 

ـ این حس آرامش داشتن تو، این حس گرم حضور تو از چیست؟ چرا وقتی با منی آرامش در قلبم خانه دارد و من صبورترین میشوم؟ چرا گاهی از ترس نبودنت رعشه میگیریم و به آسمان چشم می دوزم؟ قسم میخورم خودت هم نمیدانی چقدر دوستت دارم ...

 

                                      

 

* دلم برای نوشتن یک داستان کوتاه و تاثیرگذار تنگ شده. خواندنش هم همین طور!

* دیروز شعر جالبی خواندم : سری که سجده ندارد کفن بر او حیف است، گلی که غنچه ندارد چمن بر او حیف است...

* با دوستان تصمیم گرفتیم برای تغییر روحیه برنامه ای ترتیب دهیم، حیف که این سرما استخوانت را میسوزاند!

* کارهای نیمه تمامم آنقدر زیاد شده که فرار را بر قرار ترجیح داده ام ...

* لینک جالب ـاینجا ـ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386   توسط ساره گودرزي  |