تبليغاتX
خاتون

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

وقتی اون میره دل من مثل یه دستمال رو هوا دنبالش هوهو کنان از همه دره ها  و جنگلها میگذره، میره و میره تا برسه اون جایی که جز دل اون جز ستاره چیزی بینشون نباشه...

اونجا میون صد ستاره هم که باشه، دل اون پی همون ستاره چشمک زن شیطونه. همونی که تند و تند چشمک میزنه، همونی که گاهی تلخه، گاهی شیرین. همونی که امیدش به آسمونه، آسمونی که میون همه ابرها و سیاهی ها، نیم نگاهش به آبیه بیکرانشه !

میدونی ستاره ها گاهی خلقشون تنگ میشه اینقدر که اون پایین، سیاهی میبینن. میدونی نمیخوام کاراشونو توجیه بکنم، اما تو که خوبی، بزرگی، دوست داشتنی هستی، تو به دل نگیر، میدونی ته دلشون هیچی نیست ...!

مگه یه ستاره تنها، آره تنها. درسته دور و اطرافش پر ستاره های خوش رنگ و لعابه اما تنهاست! بذار داشتم میگفتم ... این ستاره تنها جز تو توی این آسمون بزرگ که پر سیاه چاله، که پر شهاب سنگه، پر ستاره های دونوره، چی داره؟

میدونی یاغی، گاهی به آینده آسمونمون فکر میکنم . به درخشش . به فردا . اون موقع میشه که چشمای ستاره ات میدرخشه . مثل یه خورشید ....

 

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386   توسط ساره گودرزي  | 

دلشوره ماه محرم هميشه با من همراه بوده است. با اينكه خيلي اهل ديدن دسته‌جات درخيابان‌ها نيستم، اما محرم‌هاي دماوند بيش از هر چيزي برايم تداعي‌كننده دسته‌هاي عزاداري و سينه‌زني به معناي واقعي است.

يادم نمي‌آيد، جز در مراسم‌ پرشور و حرارت عزاداري دماوند در جاي ديگري اينچنين منقلب شده باشم. دست‌هايي كه بالا مي‌رود و با حرارت به سينه كوبيده مي‌شوند، زنجيرهايي كه تاب مي‌خورند و روي شانه مي‌نشينند و صداي گرم مرداني كه با تمام وجود حسين (ع) و عباس را صدا مي‌زنند. روزهاي تاسوعا و عاشورا همه حسيني‌اند. همه داغدارند. داغدار رقيه، زينب، علي‌اكبر و كودك بيصدا علي اصغر.

                                    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*محرم امسال دلتنگ بسياري هستم، بسياري از دوستاني كه بودند و ديگر نيستند.

* اين ماه اصلا خوب نبود ...

* لطفاً يه صلوات ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386   توسط ساره گودرزي  | 

 كاش يادمان نرود

آسمان هميشه آبي نيست

لب‌ها هميشه خندان نيست

و مرگ تنها براي همسايه نيست

هميشه هم مرغ همسايه غاز نيست

گاهي دلي مي‌شكند

وقتي

با بي‌احتياطي خانه‌اي را ويران ‌مي‌كنيم

و آب روانه‌اش مي‌كنيم

حواسمان باشد

گاهي دلي را مي‌سوزانیم

و به جايش نمك مي‌پاشيم ...

 

                              

* ما آدما از تحقير همديگه چه چيزي عايدمون ميشه؟! چرا عادت كرديم جلوي همديگه گل بگيم و قربون صدقه بريم و پشت سر تا دلمون مي‌خواد ناسزا و حرف‌هاي نا به جا؟!

* چرا آدماي ساده و بي‌ريا بايد هميشه ضربه بخورند،‌ در عوض چاپلوس‌ها و دروغگو‌ها روز به روز جلوتر برن؟

* حالم از دوروها به هم ميخوره. كاش اونقدر جرات داشته باشه بياد جلوم حرفش رو بزنه و نره يه مشت دروغ نا به جا به بچه‌ها بگه ...

+ نوشته شده در  شنبه 22 دی1386   توسط ساره گودرزي  | 

امروز عصر در اتوبوس غوغایی به پا بود. تقریبا بهترین و گرمترین وسیله نقلیه در این فصل سرما، استفاده از اتوبوس است. چهار راه ولیعصر سوار خط های تندرو ـ بی آر تی ـ شدم. هوا سرد بود و تعدادی از آقایان از در عقب، یعنی قسمت خانم ها وارد شدند. آقای راننده ـ که مرد جوانی با موهای فرفری و سبیلو بود ـ با صدای رسا گفت که آقایون از قسمت خانم ها بیرون بروند. آقایان محترم توجهی نکردند. قسمت خانم ها هم چندان شلوغ بود. تعدادی از خانم ها گفتند که عیب ندارد و هوا سرد است. اما آقای راننده توجهی نکرد و گفت تا آقایان جا به جا نشوند اتوبوس از جایش تکان نمی خورد. اما گوش کسی بدهکار نبود.در این هوای سرد کسی حرف های آقای راننده را جدی نمی گرفت. دقایقی بعد از آینه دیدم راننده محترم فلاسک چای را از پایین صندلیش برداشت و استکان بلورش را فوت کرد و بخار چایی داغ را نفس کشید. راننده را نشان خانم ها دادم و همه خنده شان گرفت. یکی شکلات از جیبش درآورد و به راننده داد: آقا بد نگذره. با شیرینی بخور ...

راننده لبخند زد و شکلات را گرفت. فکر کردیم الان است راه بیفتد، اما انگار مرغش یک پا داشت. صدای خانم ها در آمد: آقایون برین علافمون نکنین. اما کسی گوش نمیداد. راننده هم که مشغول چای خوردن بود هر از چند گاهی از آینه نگاه می کرد. صدای جیغ و سرفه بچه سرما خورده همه را کلافه کرده بود. هیچ کس راضی نبود پیاده شود. سه چهار خانم یکصدا از آقایون خواهش کردند پایین بروند. اما آنقدر صدای مردها بلند بود و بی محل بودند به اطراف که صدا به صدا نمی رسید. یکی داد زد: تقصیر خودتونه که انقلاب کردید تا جدا بشید، حالا بکشید!!!

یکی دیگه گفت: گ.. به ش.... چه ربطی داره؟! صدای نچ نچ در فضا پر شد. سرها تکان داده میشد و آقایان همچنان پابرجا ایستاده بودند. یکی دو نفر پیاده شدند. اما هنوز سه نفر باقی مانده بودند، راننده هم که ...

تا اینکه بالاخره بعد از کلی حرف های درشت خانم ها و تیکه های وحشتناک، دو نفر دیگر پیاده شدند. مرد باقیمانده به طرف میله آقایان رفت و خودش را به آن سمت کشاند. اتوبوس که راه افتاد نقد و بررسی شروع شد. آقای باقیمانده طوری که انگار میخواهد نامزد نمایندگی مجلس شود از بی قانونی ها، نقض حقوق ها و مسایلی سخن میگفت که به هیچ چیز ربطی نداشت. او خودش قانون را نقض کرده بوده و آن وقت ادعا می کرد. انگار عادت کرده ایم کور خودمان باشیم و بینای دیگران ... !!!

                                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* خدا مهران قاسمی را رحمت کند. جشنواره مطبوعات با سردبیر اعتماد ملی به غرفه مان آمده بود. آن روز کلی درباره نشریات و کارایی هایشان صحبت شد!

* برف روزهای سپیدی، داره سیاه میشه. گل و لای همه قشنگی برف رو گرفته. وقتی برف گلی می بینم دلم می گیره ...

* مادر و پدر هم از مشهد اومدند، کلی سوغاتی خوردم. نه اصرار نکنین، اهل قسمت کردن نیستم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386   توسط ساره گودرزي  | 

ـ خدا! زمستونت پربركت باشه، اما هواي اون پاييني‌ها رو هم داشته باش. آخه اونا نه سقف درستي دارند، نه بخاري گرمي.

ـ خدا! دستاي بچه‌ها گرما مي‌خواد. دستكش‌ها قوت قبل رو ندارند. سينه‌ها هم هرچند پر درد شده اما سرما به راحتي توش رخنه مي‌كنه.

ـ خدا! روزي پرنده‌ها هم مثل ما آدم‌ها در دست توئه. نكنه يه وقت پرنده‌اي ـ حواسم نبود، تو بزرگ‌تر از اين حرف‌هايي ـ !

                     

 * امروز ابتكاري با بچه‌هاي  خبرگزاري كتاب توي حياط كلي عكس يادگاري انداختيم. آخه ترسيديم برف‌ها تا فردا نمونه.

* زيارت آقا خيلي چسبيد، براي همه اونايي كه قول داده بودم و نداده بودم دعا كردم.

* من از نخود كشمش بدم مياد، هر چي زورم كردند، حتي 250 گرم بخر، من زير بار نرفتم.

* يكي از همكارا امروز مي‌گفت،‌ خوبه ايران، سوئد نيست. من هم ادامه دادم يا روسيه، حتي سيبري . ورگرنه 365 روز سال در تعطيلات زمستاني به سر مي‌برديم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

 

امام رضا بالاخره اجابت كرد. دارم مي‌رم پابوس آقا. حلاليت طلبيدن يك رسمه و توصيه. حلالم كنيد. دلم براي كبوترهاي حرم، پاشيدن دونه و گنبد طلا خيلي تنگ شده . بعد از دو سال و نيم. باشه دعا مي‌كنم، شما هم قول بديد جاي من رو نگه‌داريد ...

                                   

                                            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* دوستان عزيزم اين روزها لطف زيادي دارند، از همه‌شان متشكرم.

* يك كتاب هديه گرفتم ـ سوربز ـ ماريو بارگاس يوسا. ميخوام بخونمش.

* تجربه‌هاي اين سفر را يادداشت‌وار خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386   توسط ساره گودرزي  | 

سادگي براي ما واژه آشنايي است، مدت زيادي است به بودنش عادت كرده‌ايم. با خودم كه فكر مي‌كنم مي‌بينم اگر نباشد، يك جورهايي انگار چيزي كم است.

وقتي ساده‌ايم به ما مي‌خندند، عشقمان را احمقانه مي‌بينند و عقل را قاضي محفلمان. ساده كه نباشيم، برايشان بزرگي داريم و ارزش داريم. با نگاه‌هاي حقيرشان تقديرمان مي‌كنند، آن موقع ما چقدر در دلمان به حالشان افسوس مي‌خوريم.

روزي كه قرار شد، سادگي ميهمانمان باشد. پيمانمان ابدي شد و من يگانه ستاره‌اي شدم كه براي آسمانت بارها و بارها نورافشاني را به ارمغان بياورم و تو ياغيانه به خانه دلم سرك كشيدي ....

                      

 

* سفر به دماوند، در عين سرماي وحشتناكش دلچسب بود. چقدر دلم براي داشته‌هايم تنگ شده بود.

* دنيا بي‌رحم‌تر از آن است كه منتظر شود تو بيايي، با تمام توانت راه را بدو ...

* يك تجديد روحيه درست و حسابي ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 دی1386   توسط ساره گودرزي  | 

چند روزي است كار و بار و زندگي‌ام به هم ريخته است. هر چند خبرهاي خوب و بد با هم از راه رسيده‌اند، اما باز هم انگار چيزي كم است. يك چيزي در درونم جوشش مي‌كند. خبرهايم نصفه‌اند،‌ كارهاي نيمه‌تمام دارم و هزار و يك فكر كه در ذهنم انباشته شده‌اند. خوشي كه از راه مي‌رسد، آنقدر ذوق‌زده‌اي كه برخي كارها را با هم قاطي مي‌كني، ناخوشي هم حواشي خودش را دارد. عيد سعيد غدير ديگري از راه رسيد، هر چند نبايد توقع داشت هر سال مانند سال‌ گذشته باشد، اما همه ما منتظر هستيم، مادرم سيده‌ خانوم است، هر سال در اين عيد سعيد عزيزاني به ديدارمان مي‌آمدند كه امسال در ميان ما نيستند. نمي‌خواهم شيريني اين اعياد را تلخ كنم، هميشه شاد باشيد...

                                                   ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 * مرگ براي ما كابوس است، خلاصي نداريم، بي‌خود دست و پا مي‌زنيم.

*مهسا هم پيش برادرش ـ محسن ـ رفت. پنجشنبه تشييع‌جنازه‌ هردويشان بود.

*حس بدي است، ديدن عزيزانت در خاك، آنهايي كه تا ديروز مي‌ديديشان و امروز، اميدوارم هميشه روي سلامتي را ببينيد...

+ نوشته شده در  جمعه 7 دی1386   توسط ساره گودرزي  | 

امروز افتتاحيه هشتمين جشنواره مطبوعات و اهداي جوايز به برگزيدگان بود،‌ شانس با من يار بود و در ميان نامزدهاي دريافت جايزه، دو بار اسمم آورده شد، يكي در بخش گزارش و ديگري در بخش نقد و مقاله. در هر دو بخش نيز مقام آوردم.

ـ فاطمه مشهدی رستم، محمود بهارلو و ساره گودرزی به ترتیب از نشریات باران، سلام بچه ها و آینده سازان هر سه به طور مشترک در بخش گزارش و مریم نظری از نشریه انتظار نوجوان و نرگس عماری الهیاری از باران در بخش داستان مخاطب برنده دیپلم افتخار شدند.

ـ از دیگر برگزیدگان جشنواره معصومه انصاریان از پژوهشنامه و ساره گودرزی از آینده سازان در بخش نقد و مقاله، سید نوید سید علی اکبر از نشریه عروسک سخنگو در بخش داستان تالیفی و افسانه شعبان نژاد از دوست خردسال در بخش شعر دیپلم افتخار جشنواره را دریافت کردند.

لينك مستقيم خبر در خبرگزاري مهر و خبرگزاري فارس

                                     ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* اولين بار نبود جايزه دريافت مي‌كردم، باور كنيد هول نشده بودم. جايزه اول را خبر داشتم اما از دومي بي‌خبر بودم ...

* اين روزها خدا به من لبخند مي‌زنه، من چقدر بدم كه به تمام خوبي‌ها و نعمت‌هاش اخم مي‌كنم ...

* يه سفر به مشهد، بعد از دو سال و اندي ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386   توسط ساره گودرزي  | 

دوست نداشتم اين مطلب رو بنويسم، اما به خواست دوستانم اين كار رو انجام مي‌دم؛

اعلام نامزدهای نهایی هشتمین جشنواره مطبوعات کودک و نوجوان

دبیرخانه هشتمین جشنواره مطبوعات کودک و نوجوان، اسامی بیش از 60 نامزد نهایی هشتمین جشنواره مطبوعات کودک و نوجوان را در 12 رشته اعلام کرد.

به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از روابط عمومی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، فاطمه مشهدی رستم، مسعود بهارلو و ساره گودرزی در بخش گزارش، نفیسه مجیدی زاده، محمد صادق دهقان، ندا انتظامی، فهیمه احمدی، آزاده محمد حسین، مصطفی فیروزی و افشین دانش نژاد در بخش گفتگو به عنوان نامزدهای نهایی از سوی هیئت داوران انتخاب شدند.

همچنین در بخش خبر اعظم کاوه، آرش صمیمی، فریبا خانی، ماندانا پناهی جاه، مریم خراسانی، آزاده محمد حسین و مطهره کشاورز نامزد دریافت جایزه شدند.

در بخش یادداشت فریدون عموزاده خلیلی، مژگان بابامرندی و حدیث لزرغلامی به مرحله نهایی رسیدند و مسعود ملک یاری، فهیمه دوستدار، محمدرضا بایرامی، زهره پریرخ و آناهیتا آروان نامزدهای بخش سرمقاله شدند.

مرحوم عمران صلاحی، مهناز فتوحی، سید سعید هاشمی، منیژه نصراللهی و مریم شکرانی نیز در بخش طنز و کمیک استریپ به مرحله نهایی راه یافتند.

در بخش کاریکاتور مسعود ضیایی زردخشویی، محمد رضا اکبری، پیمان عدالتی، داوود شهیدی، لاله ضیایی، علی دیواندری، ابوالفضل محترمی، ثنا حسین پور، جواد پسندیده، ناصر پاک شیر و دل آرام اشتری به عنوان نامزدهای نهایی برگزیده شدند.

همچنین معصومه انصاریان، کاتارینا ورزی، سید مهدی یوسفی، شهرام اقبال زاده، محمدهادی محمدی، علیرضا کرمانی، شهرام رجب زاده، ساره گودرزی، آتوسا رقمی و غلامرضا آبروی به عنوان نامزدهای بخش نقد و مقاله اعلام شدند.

مهری ماهوتی، بابک نیک طلب، بیوک ملکی و افسانه شعبان نژاد در بخش شعر کودک و محمود پوروهاب، کبری بابایی و مهری ماهوتی در بخش شعر نوجوان به عنوان نامزدهای نهایی انتخاب شدند.

اسدالله امرایی، احمد فروزان، فریبا جعفرزاده، خ لرستانی، ساناز سرکنی، مصطفی طهوری نژاد، ونوس علاقه بند و سیف الله گل کار در بخش ترجمه به عنوان نامزدهای نهایی برگزیده شدند.

همچنین در بخش داستان، مهناز فتوحی و نوید سید علی اکبری به عنوان نامزدهای داستان تالیفی و محمدرضا سرشار، احمد عربلو، بهرام فاطمی، مهدی قهرمانی، علیرضا منصوب بصیری، عبداله نصیری، حسین باقری، یاشار بهمنه و یاسر خوش نویس نامزدهای بخش علمی و آموزشی شدند.

در بخش آثار مخاطبان هشت اثر به عنوان نامزد نهایی انتخاب شدند.

در بخش داستان مخاطبان فریده قلی زاده، سید پیمان حقیقت ملک، نرگس ایمانلو، نرگس عماری الهیاری و مریم نظری و در بخش شعر مخاطبان فروزان هاشمی، ملیکا زرین دست و مهسا صلحی از سوی هیئت داوران به عنوان نامزدهای نهایی این بخش معرفی شدند.

برگزیدگان نهایی در مراسم افتتاحیه هشتمین جشنواره مطبوعات کودک و نوجوان روز چهارشنبه 5 دی معرفی و از آنان تقدیر خواهد شد.

هشتمین جشنواره مطبوعات کودک و نوجوان که از 5 تا 12 دی در مرکز آفرینشهای فرهنگی و هنری کانون برگزار می شود، آثار مطبوعاتی سالهای 84 و 85 را مورد بررسی قرار داده است. 

لينك مستقيم خبر : نامزدهاي جشنواره مطبوعات كودك و نوجوان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386   توسط ساره گودرزي  | 

به دعوت سميه به يه بازي وبلاگي جديد دعوت شدم؛

 

1ـ من عروسك دوست دارم، اون هم از نوع خرس. از گفتنش هم خجالت نمي‌كشم ...

2ـ خريد كردن از بهترين و دوست‌داشتني‌ترين كارهاي من است. كيف و شال در اولويت هستند!

3ـ سال دوم سر كلاس زيست‌شناسي خيلي معلمم را اذيت مي‌كردم. من رو ماشالله با اين قد از ته كلاس آورد جلو، اما من در كمال پررويي با خودكار روي ميز شعر مي‌نوشتم و يا روي جلد كتابم اين جمله را مي‌نوشتم: «عشق يعني علاقه شديد قلبي»

4ـ بهترين كتاب‌هايي كه در عمرم خوانده‌ام «آدم و حوا» از محمد محمدعلي، «چشم‌هايش» بزرگ علوي، «زمستان 62» اثر اسماعيل فصيح، «كوري» ژوزه‌ساراماگو، «دفترچه ممنوع» از آلپا دسس پدس است.

5ـ به جرات مي‌تونم بگم صداي هيچ خواننده‌اي مثل رضا صادقي روي من تاثير نمي‌گذاره. البته محسن چاووشي هم از اين قاعده مستثني نيست. آهنگي هم از محسن نامجو هست ـ يك روز صبح از خواب پا مي‌شي مي‌بيني كه رفتي به باد، هيچ كس دور و برت نيست همه رو بردي زياد ـ

6ـ‌ سال سوم راهنمايي بودم كه تيم ايران به جام‌جهاني 98 رفت. خيلي دوست داشتم من هم همراه مردم به كوچه و خيابون برم، اما پدرم نگذاشت و اين عقده تا هميشه با من خواهد بود.

7ـ كلاس سوم دبستان از يه دختره كلاس پنجمي كتك خوردم. آخه جثه بزرگي داشت، من رو تهديد كرد. يادم نمياد سر چي ...

8ـ بهترين روزهاي خدا، روزهاي برفي است و بهترين عدد 14 است.

9ـ «شركت هيولاها» و «رييس مزرعه» از بهترين كارتون‌هاي دوران جواني من به شمار مي‌آيند.

10ـ حوزه بهزيستي و آموزش و پرورش از بهترين و پركارترين حوزه‌هايي است كه دوست دارم تا مدت‌ها در آن قلم بزنم و از سياهي‌هايش بنويسم. از دردها تا درد براي يك عده خاص غمباد نشود.

11ـ اصلا دوچرخه‌سوار ماهري نيستم، هر بار سوار مي‌شوم عضوي عيب‌ناك مي‌شود.

12ـ يكي از افتخارات زندگيم اين است كه دل بي‌كينه‌اي دارم. اين خصيصه بسيار خوبي است كه از پدرم به ارث برده‌ام و معمولا منطقي‌ام اين را مادرم به من ياد داده است.

13ـ بزرگترين آرزويم رفتن به مكه و دريافت درك حضور در آن مكان مقدس است.

و 14ـ از يه موضوع ناراحتم؛ چرا برخي دوستاي آدم فكر مي‌كنن چون مثلا جثه‌ات كمي درشت‌تر از خانوم‌هاي اطرافه نبايد دل داشته باشي، عاشق بشي، گريه كني، احساس حضور كني؟؟؟؟!

 از دوستاي خوبم مهراه در آينه، باباي ناديا، نيوشا، آقا مقداد و كاكتوس با عطر ياس ميخوام كه اين بازي رو ادامه بدن ...

                                              ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* هر چند دل و دماغ نداشتم،‌ اما خدا پدر دوستاي خوبم رو بيامرزه .

* مادر، پدر و خواهر محسن هنوز در بيمارستان بستري هستند. اميد و دعا لطفا.

* براي گفتن دوست دارم به عزيزاتون يه لحظه رو هم از دست نديد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386   توسط ساره گودرزي  | 

براي شب يلدا پست خوبي در نظر گرفته بودم، از صبح هم برنامه‌ريزي فوق‌العاده‌اي كرده بودم،‌ اما با يك اتفاق غيرمنتظره همه كارها نيمه‌تمام ماند.

نمي‌دونم از كجا يا از چي بايد بگم،‌ صبح ديروز به هواي يك كوهنوردي و تفريح حسابي رهسپار توچال شدم. تعريف از يخ‌‍زدگي و خراب شدن تله‌كابين كه بماند، بدترين زمان موقعي بود كه از سر كوچه ماشين كلانتري و اورژانس را جلوي در خونه ديدم. اولين باري كه احساس كردم پاهام براي خودم نيست. صورت‌ گريون خواهرم و همسايه‌ها نويد بدي مي‌داد...

در كمتر از چند ثانيه، فهميدم گاز گرفتگي‌اي كه خبرش اين روزها در صفحه‌هاي روزنامه‌ها و سايت‌ خبرگزاري‌ها به چشم مي‌خورد، گريبانگير همسايه‌هاي ساختمانمان شده بود. هنوز از چيزي خبر نداشتم، فكر مي‌كردم با بيمارستان رفتن همه چيز ختم به خير شده است، اما در راه‌پله‌ با ديدن چهره برادرم و در نيمه باز همسايه روبرويي و جسد ...

هيچ باورم نمي‌شد، از ميان ۸ نفري كه در اين حادثه گرفتار شده بودند، تنها پسر ۱۸ ساله همسايه‌مان ـ محسن ـ اسير چنگال مرگ شد، روز عيد قربان، شب يلدا، اين جمعه عجب روزي بود ...

لينك خبرهاي اين حادثه غم‌انگيز: عيدي به خانواده محسن و يك خبر ناقص

 

                                                     ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* پدر ، مادر و خواهر ۸ ساله‌ محسن هنوز در آي‌سي‌يو بيستري هستند، به علت نرسيدن هوا به مغز احتمال فلج شدنشان هست، دعا براي سلامتي همگيشان ...

* اينكه مي‌گويند دل و دماغ نداريم، اينكه خاطرات در ذهن زنده مي‌شود ...

* نمي‌خواستم حامل خبر بدي باشم، راستي مرگ هم جزيي از زندگي است ...

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386   توسط ساره گودرزي  |