تبليغاتX
خاتون

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

 ـ بار ديگر تجربه‌اي زيبا، كامم را شيرين كرد. بعد از مدت‌ها شادي به خانه قلبم آمد و من متعجب شدم از تكرار دوباره خنده‌هايي كه گمان مي‌كردم پژمرده‌اند، ترمزها را شمردم، بيش از 63 بار بود ...

ـ‌ نور چراغ مغازه‌ها، ترمز خودروها و ستاره‌اي كه پشت شيشه پنجره چشمك مي‌زنند، فكرش را بكن، ديشب تابلوي بزرگ عدد 693 را نشان مي‌داد، من كه اين را به فال نيك گرفته‌ام ...

ـ خانه همسايه را خراب كرده‌اند، مدت‌هاست گرد و غبارش همه را كلافه كرده، امشب كه به خانه مي‌آمدم ديدم، پلاكش 14 است. حرمت 14 را مي‌داني، حسي به من گفت تا خانه تمام شود، دلت شاد مي‌شود ...

 

                                                    

                                        

 * امروز به تابلوي اعلانات خبرگزاري نگاه مي‌كردم، انگار هيچ وقت خالي نمي‌شود، يك روز مادر، يك روز پدر. عزيزان دوستانم يكي‌ يكي مي‌روند، مي‌خواهم پيشنهاد كنم تابلو را بردارند. راستي با اين كار صورت مسئله پاك مي‌شود؟

* امروز به كتاب‌هايم نگاه مي‌كردم، چقدر ناخوانده دارم !

* دوباره براي دور شدن مي‌خوام شلوغ‌كاري كنم، اعلان عمومي كردم،‌ كسي شكايت نكنه لطفاً !

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

چرا هيچ وقت براي سوالهاي تكراريت پاسخي نداري و دائم در ذهنت تكرار مي‌كني چرا ....

* بيخودي تكرار مي‌كني، نام ما جاودانه است ....

* براي رسيدن به آرامش تو را نياز دارم...

* زمانش را بگو، تا آن روز دعا ميكنم..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386   توسط ساره گودرزي  | 

من كه مي‌دانم

تو هم مي‌داني

هر دويمان مي‌دانيم

پس

بازي را تمام كنيم

بازيگران خوبي نيستيم

فكر كنم

ساده بودن به تمام اينها مي‌ارزد ...

                                                                   

* اين امتحان زبان هم گذشت ...

* هفته گذشته درس بزرگي ياد گرفتم ...

* سهم من آسماني است كه تو خورشيدش هستي ...

* يه خبر خيلي خوب دارم، البته ۵ نفر اين خبر رو مي‌دونن ...

* آدم‌ها بايد ياد بگيرن كه توي زندگيشون هر چيزي ارزش موندن نداره ...

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386   توسط ساره گودرزي  | 

گرچه مدادم رنگ و لعابی ندارد و فقط و فقط به درد خودم می خورد ولی وقتی برای دلم بنویسم به نظرم رنگ و جان می گیرد ...
شاید بگویی باز هم می خواهم مثل قبل بنویسم ... اما نه ... راستش را بخواهی نمی دانم ... فقط دوست دارم بنویسم ... رندی‌تر ...
به خاطر همین آمدم که بنویسم ... بنویسم که یک سال از اولین دو فنجان سرکشیدن گذشت ... به فال اعتقادی ندارم ولی ...
همان روز بود که من درون فنجانم رخ ستاره دیدم ...
          

                                               

 * دلم گرفته بود كه نوشته بالا رو خوندم،‌ آخيش ...

* وقتي آسمون قرمز ميشه دلم قيري ويري ميره كه آخ جون برف. اما بايد بگم حناي آسمون هم انگار ديگه رنگي نداره.

* چرا از بين همه عروسك‌ها خرس، از بين همه آدم‌ها تپل‌ها، از بين همه غذاها پنيرپيتزادارها، از بين همه شكلات‌ها مرسي، از بين همه خواننده‌ها رضا، از بين همه كتاب‌ها آدم و حوا و از بين همه دوست‌ها خدا عزيزترينه؟!

+ نوشته شده در  جمعه 16 آذر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 شايد با ديدن اين عكس‌ها چنشدتون بشه، شايد بگيد؛ «اين چي بود كله صبحي گذاشتي ببينيم.» اما گذاشتم تا ببينين، خوشتون بياد يا نه واقعيته. آره تحت تاثير قرار گرفتم. عكس‌ها رو اينجا گذاشتم كه شما هم تحت تاثير قرار بگيرين. مي‌دونين مسئله اينه كه اينا جرمي ندارند،‌ فقط كلاسشون توي آتيش سوخته ...

                                        

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386   توسط ساره گودرزي  | 

عابر از كوچه‌هاي دلتنگي مي‌گذرد، سر به يقه فرو برده است،‌ گويي به جستجوي خويشتن مشغول است. گه‌گاه سرش را بالا مي‌گيرد. سايه‌اش روي ديوار حركت مي‌كند و چشمانش در جستجوي آن مي‌دوند. صدايي مي‌آيد،‌ زمزمه‌ عابر است، اما چه گنگ. كمي بعد كه سرش را بالا مي‌آورد،‌ صدايش واضح‌تر مي‌شود. بخار گرمي روي هوا نقش مي‌بندد، آن را مي‌بلعد و دوباره از نو آغاز مي‌كند. با نوك كفش برگي خشك شده حمل مي‌كند. صداي خنده دختران نگاهش را مي‌پراكند. آدم چشم‌چراني نيست، فقط دلش هواي باران كرده است...

 

                               

                                  

 

* يه جورهايي بي‌حوصله‌ام، هر چند اون سفر حالم رو جا آورد اما …

* امتحان پايان ترم زبان،‌ باز هم يقه‌ام رو گرفته …

* اعتراف مي‌كنم به عادت،‌ تو جدي نگير …

* در تمام شب چراغي نيست …

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386   توسط ساره گودرزي  | 

ندا آمد:‌ «خداي شما دوتن را در زمين براي هم حلال قرار داد.  همچنان كه فرشتگان را و اين شرط رستگاري شما و فرزندان شماست. شما از اين پس شريك دائمي سرنوشت هم هستيد. زناشويي كنيد. امتزاج طبايع كنيد تا موجب پديد آمدن مواليد گرديد.»

گفتند:‌ «ابليس در اين كار ما اخلال  اضلال نمي‌كند. دستوري ندارد؟»

ندا آمد‌‌:‌ «اگر خانه دل‌تان از هوي و هوس خالي باشد شيطان در آن داخل نمي‌شود. چنان كه خانه‌اي كه در آن چيزي به هم نرسد. دزد را در آن كاري نيست.»

گفتند:‌ «ما با تني واحد از ابليس دوري مي‌كنيم تا رستگار شويم.»

فرمود: «ابليس نيز با خداي چنين پيماني بست لاكن عمل نكرد.»

صداي فرشتگان آمد:

                                        آنان هم‌قسم شدند تا پايان عمر از هم جدا نشوند

                                                     آنان هم‌قسم شدند تا پايان عمر از ابليس دوري كنند


(آدم و حوا. محمد محمدعلي . ص 172)

 

                           

 

 

* تا به حال دقت نكرده بودم، تونل‌هايي كه درون كوه كنده مي‌شوند چقدر زيباتر از تونل‌هايي هستند كه با سنگ‌هاي ساختماني ساخته مي‌شوند.

* راستي چرا برخي مي‌گويند سكوت دريا قشنگ است؟ دريا كه ساكت نيست،‌ صداي موج‌هايش آدم را بيقرار مي‌كند و نيمه شب سايه‌ات روي آب ...

* دلم براي نوشتن، آن هم از نوع خبر و مصاحبه تنگ شده بود.

* شايد خنده‌تان بگيرد،‌ اما من مزه استثمار رو به تازگي چشيدم و فهميدم اي بابا چه حس بدي داره!

* سفر به شمال خوب بود، حيف كه مسموميت همه خوشيش را خنثي كرد!

* آدم وقتي از دوست‌داشتني‌هايش دور مي‌شود، تازه مي‌فهمد چقدر دلش تنگ شده است.

* ديدن جاده برفي چالوس و ديزين روحم رو زنده كرد، يك سالي مي‌شد اينهمه برف را يكجا نديده بودم!

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

يه سفر كوتاه، يه خاطره زيبا

براي دقايقي

از تو ستاره خداحافظي ميكنم

براي ثانيه‌اي كوتاه

از تو دور مي‌مانم

حس‌هايم رنگ ديگر گرفته‌اند

چقدر كودك شده‌ام

من كه اهل اين حرف‌ها نبودم ...

                                           

* از تيترش پيداست؛ بالاخره دارم مي‌رم سفر. 

* به دوستم گفتم تا نرم كنار دريا و توي آتيش سيب‌زميني كباب نكنم باورم نمي‌شه اونجاييم.

* ميدونم عكس تكراريه. دقيقا پارسال همين عكس رو براي سفري مشابه گذاشته بودم. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 زندگي حلقه گمشده من است

سال‌ها براي يافتنش دويدم

اين روزها مي‌خواهم بايستم

و با چراغي روشن حلقه‌ام را بيابم 

                                    

* چقدر اين روزها خواب‌آلودگي بد است،‌ وقتي كار داري اما حس نداري.

* خدا وقتي سور و سات همه چيز رو مهيا ميكنه،‌ پس چرا توش پستي و بلندي مي‌ذاره؟

* بهترين سايت اينترنتي از نظر شما خواننده محترم چيست؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386   توسط ساره گودرزي  | 

ـ هر دم از اين باغ بري مي‌رسد‌، تازه‌تر از تازه‌تري مي‌رسد. امروز وقتي متوجه شدم اماراتي‌ها ادعا كردند ابوعلي‌سينا ، دانشمندي عربي است، يك لحظه جا خوردم. اين روزها اين حرف‌ها چقدر زياد شده است. ترك‌ها مولوي را از آن خود مي‌دانند، تاجيك‌ها رودكي را و امروز اماراتي‌ها ! حاشا به غيرت مسوولان ايراني . خبر كامل (اينجا)

ـ با اينكه بسياري از افراد علي‌ دايي را قهرمان اسمي ايران مي‌دونند، اما نميدونم چرا آسيا و جهان اينقدر به تلاش‌هاش اهميت مي‌دن و انواع و اقسام القاب رو مي‌دن. (اينجا)

ـ اين هم يك نويد ويژه براي اتوبوس‌سوارها. (اينجا)

                                                           ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* امروز سالگرد درگذشت جبار باغچه‌بان است. حيفم اومد نام و ياد و خاطره‌اش را نياورم.

* دوستان عزيزم، ظرف ديروز و امروز آمادگي خودشون رو براي وصول هديه‌هاشون اعلام كردند. بشتابيد. بشتابيد ...

* پاستيل با طعم نوشابه، كلوچه با طعم نارگيل، سالاد فصل با سس هزار جزيره، نسكافه با شكر زياد مي‌چسبد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386   توسط ساره گودرزي  | 

 ـ پشت به پنجره، رو به خيابان ايستاده‌ام. گويي آسفالت‌هاي خاك آلود حرف‌هايي براي گفتن دارند. من در خيال خود به تصويرسازي مشغولم. به طراحي يك خانه گلي. تو گذر مي‌كني. لبخند به لب داري و يك بسته كاغذ. انگار فراموش كرده‌اي‌، من مدت‌هاست رنگ و بوي كاغذ را نديده‌ام.

ـ يك ابر كه به مرور زمان بزرگ و بزرگ‌تر مي‌شود. بزرگ و سياه. ابرها هر چقدر بزرگ‌تر مي‌شوند،‌ مردمك چشم‌هايم هم بازتر مي‌شوند. دوست ندارم چشم از آسمان بردارم، اما ...

ـ نور كه نباشد، سايه هم نيست. مثل وقتي كه تو نباشي ... ديروز يكي از حميد مصدق مي‌گفت، از شعر بارانش. از ابرهاي سياه. بعدش با خودم گفتم. راستي كسي تا به حال از خودش پرسيده است؛ چرا ابرها براي باريدن سياه مي‌شوند؟

                                                        

   

* نمي‌دونم اين روزها چرا هر چي برنامه‌ريزي مي‌كنم،‌ همه قاطي پاتي مي‌شه

* راستي هنوز كسي برام يك كادو نخريده!‌ )-:

* چشمه‌هاي آبي احساسم، هديه به تو، تويي كه مي‌دانمت .... 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386   توسط ساره گودرزي  |