آرزوهايت را بنويس و
آنها را برايم در پاكتي بگذار
قول ميدهم امانتدار خوبي باشم
تو هم قول بده از خاطراتمان حوب نگهداري كني
حتي اگر صدايي، نگاهي يا دستي قصد داشت آنها را از ما بگيرد ....

"در اين زمانه بيهاي و هوي لالپرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قالپرست"
آرزوهايت را بنويس و
آنها را برايم در پاكتي بگذار
قول ميدهم امانتدار خوبي باشم
تو هم قول بده از خاطراتمان حوب نگهداري كني
حتي اگر صدايي، نگاهي يا دستي قصد داشت آنها را از ما بگيرد ....
شايد يك فرصت
و شايد هم تهديد
راه من دور است
برگرد
بيتو
اين جاده
سرد و سخت و تاريك است ...
گاهي خستگي، مثل يه بمب خنثي نشده تو رو بيحال ميكنه

ـ زندگي زيباتر از آني است كه فكرش را ميكني، بخند ....
اين جمله را گفت، دستهايش را روي هوا برد و با انگشتهايت قلب بزرگي را روي فضا حكاكي كرد. پوزخند مسخرهاي تحويلش دادم و شانههايم را با بيتفاوتي بالا انداختم. ابرويش را كج كرد، انگشت اشارهاش را به سمتم گرفت و در حالي كه زير لب كلماتي زا زمزمه ميكرد با قدمهاي بلند به سويم آمد.
ـ خوب هم ميداني، بهتر از من، بهتر از هر كسي كه فكرش را ميكنم، خودت را به نفهمي ميزني !
اخمهايم را در هم كردم و به عادت هميشه، دست راستم را زير چانهام چسباندم، بعد خودم را با شاخه برگي كه روي نيمكت جاخوش كرده بود سرگرم كردم. فكر كنم حرصش گرفت، چون در يك چشم بر هم زدن برگ را از ميان دستم بيرون كشيد.
ـ يعني تصميم داري جواب منو ندي، اما عيب نداره. با شناختي كه از اخلاق سگي من داري بالاخره به حرف مياي. من خوب ميشناسمت، ميدونم.
چشمهايم را برايش گرد كردم و با انگشت اشاره چپم گوشه بينيام را خاراندم. انگار ار فرصت استفاده كرده باشد، جملهاي پراند و گفت: ديدي، چشمات هم دارن همين رو به من ميگن، واي چه تعابير زيبايي به من ميگن، آيا تو ژوليت من هستي و من رومئوي تو ؟!
مثل بازيگرهاي چندين و چند ساله دست راستش را رو به آسمان برد و دست چپش را روي قلبش گذاشت. اين بار فرصت كردم بازي كودكي را روي تاب تماشا كنم. خندههايش از ته دل بود و پدر با شوقي ديدني كودك خود را تاب ميداد. رد نگاهم را دنبال كرد و با حسادتي مردانه جلوي چشمهايم سدي از پوست و گوشت و استخوان ساخت. دست به سينه روبرويم ايستاده بود و براي خودش شعر ميخواند. گوشه لبم را با حرص گاز گرفتم و نگاهش كردم.
ـ ببين ! اصلا صورتت هم داره بهم راستشو ميگه، ميگه كه چقدر دوستم داري و حاضري به خاطر من چه كاراي بزرگي انجام بدي. واي اگه ميدونستم اينقدر دوستم داري كاري ميكردم كه منو زودتر پيدا كني!
از اينهمه اعتماد به نفس خونم به جوش آمد، او يكريز حرف ميزد و از خودش برايم تعريف ميكرد، من را عصبي كرده بود، خودم هم نفهميدم، جيغ زدم و گفتم: دوست دارم با دستاي خودم خفت كنم، مجسمه اعتماد به نفس !
اما بدتر از هر چيز برق چشمان و خندههاي زيركانهاش بود با انگشتاني كه روي هوا ميچرخيدند ...
توضيح: (داستانكي كوتاه اما پرخاطره ....)
چند روز پيش با دوست شيرين سخني همصحبت بودم. حرفهاسيمان از روزگار و غربت آدمها شروع و به ريا و تظاهر ختم شد. در بين تمام كلماتي كه رد و بدل شد، جملهاي را از او شنيدم كه هنوز هم در خاطرم باقيمانده است، او گفت: «دوگانگي شخصيت ويژگي بارز انسان قرن ماست»!
بعد از شنيدن اين جمله به رفتارهايم بيش از گذشته دقت كردم، واي كه چقدر راست ميگفت. شما هم رفتار خودتان را مرور كنيد و سراغ اين دوگانگي برويد. وقتي ميخواهيد جملهاي يا كلمهاي را به زبان بياوريد، گاهي به حسب زمان و مكان در دهان آنچنان ميچرخانيدش كه خودتان هم بعد از ثبت آن انگشت به دهان ميمانيد!
اين روزها حس رفتنت كه جاري ميشود، جمعهها دلگيرتر از زماني ميشوند كه فكرش را ميكردم. به ياد روزهايي كه جاري بوديم و قايق سواري عادتمان بود، رود ميشوم و ميخواهم زير نور مهتاب به ستارهها سلام كنم، به ستارهاي كه از آن ماست. عصر جمعه نزديك است، تو در دلتنگي خود غريبي و من ميان آرزوهايم سرگيجه ماندن گرفتهام، فكر كه ميكنم ميبينم اين روزها چقدر دلم برايت تنگ ميشود ...
· در ساعت رفتنت، وقتي آهسته شعرهايمان را زمزمه ميكنم ....
چند روزي است نور ميطلبم و سياهي چشمانم در جستجوي نوري روشن است. من نور را از نگاه تو ميخواهم، از صداقت چشماني كه به من راستي ميآموزند، از نجابت دستاني كه احترام ميدانند.
من تو را اي نور جاويدان، تو را ميخواهم ....

چند روز قبل روزنامه کلمبوس دیسپچ، روزنامه اصلی چاپ شهر کلمبوس در اوهایو امریکا، يك كاریکاتور یا به نوعي نقاشی در اهانت به ایران و ايرانيان چاپ کرده است. اهانت به ايرانيان در 300، پرسپوليس و امروز هم در روزنامهها نشان از ضعف و زبوني آنها دارد. تخريب چهره ايرانيان روند تازهاي است كه كشورهاي بيگانه بر عليه ما شروع كردهاند، به اين عكس نگاه كنيد:

در اين تصوير ايران به فاضلاب و ايرانيان به سوسك تشبيه شدهاند ... !!!
و غم من دردي است
كه تو را
كه خيال وهمانگيز تو را
تمام خواستههاي تو را
و نگاه آرزومند مرا
در سراشيبي نابودي و مرگ
مياندازد ...
Is life for ever?
Are we for ever?
Some times
I think
What can we do …
تو بايد راه بروي، بايد تند هم بروي. زماني جايي گير ميكني، آنجايي كه تا ديروز تصورش هم برايت غيرممكن بود. تو ميماني و يك دل و خدايي كه بزرگياش تو را شرمسار ميكند. تو پشت سر هم مينالي و به هر جايي بتواني چنگ مياندازي. خدا آن بالا تو را آرام نگاه ميكند. به جايي ميرسي كه تنها ميماني، دل هم از همراهي خسته شده است. در اتاقي تاريك روي زمين غلتيدهاي، نوري از دريچهاي كوچك چشمانت را مينوازد، اما تو خسته از راهي پرفراز هستي و به داشتههايي ميانديشي كه روزي داشتي و حالا در حسرتشاني. نور كمكم ميرود و تو ميانديشي، ميانديشي به چيزي كه روزي از آن به نام حكمت ياد ميكردند، حكمت خداوند. نام خدا را كه به ياد ميآوري، نور بار ديگر بر تو ميتابد. چشمهايت جان تازهاي ميگيرد. فكر ميكني شايد اين هم حكمتي باشد ....
دستهايت را دراز ميكني و نور به انگشتانت ميرسد. گرم شدهاي و چنا غرق لذت ميشوي كه آنچه داشته و نداشتهاي ار يادت ميرود. نوربازي ميكني و عاشق نوري ميشود كه تو را تا صبح سپيده بارور ميسازد ....

يكي دو روز اخير خيلي خوشحالم. يكي از دوستان قديمي كه شايد يك سالي ميشد از هم بيخبر بوديم را دوباره پيدا كردهام. خيلي ساده به هم وابسته شده بوديم و روزهاي زيادي را به هم گره زده بوديم. ديروز وقتي بعد مدتها صدايش را شنيدم نميدانستم بايد چه بگويم و خوب شد كه او شروع كرد. چون نميدانستم بايد از كدامين روزها برايش بگويم. اما او گفت و گفت و گفت. هيچ حرفي از گذشته نياورديم و خوب شد نياورديم. در مدتي كه پشت سر گذاشتيم روزهاي خوب و بد زيادي سر راهمان قرار گرفته و آنقدر حرف انبار شده بود كه هنگام حرف زدن به هم مجال هم نميداديم.
* خوشحالم، چون من و او در آستانه راه جديدي هستيم. هر دو اميدوار و منتظر. هر دو در راهي كه دورنمايش برايمان آبي آُسماني است ...
پنجشنبه همين هفته، مراسم بزرگداشت پروفسور حسابي است، در ۴پست قبلي به اين موضوع اشاره كردهام و فقط براي تكميل توضيحات و آمارگيري نهايي مطالبي را در اين پست مينويسم:
همان طور كه در مطبي قبلي اشاره كردهام، مراسم ساعت ۸ صبح روز ۵شنبه در منزل پروفسور حسابي واقع در ميدان تحريش، چهارراه حسابي آغاز ميشود و تا ساعت ۱۰ ادامه دارد، پس از آن بااتوبوسهايي كه از قبل پيشبيني شده است به سمت تفرش حركت ميكنيم و نهار را ميانه راه در كاشان نوش جان ميكنيم و دوباره به حركت خود ادامه ميدهيم تا زماني كه به تفرش برسيم. حدود عصر به اين شهر ميرسيم و برنامههايي در آنجا در نظرگرفته شده است. طبق برنامهريزيها، اجراي مراسم تا حدود ساعت ۱۱ شب ادامه دارد و بعد از پايان گرفتن آن به سمت تهران حركت ميكنيم و براي ساعت حدود ۵ يا ۶ صبح به تهران بازخواهيم گشت.
دوستان عزيز وبلاگي كه دوست دارند، تشريففرما شوند تا فردا عصر خبر قطعي را به صورت نظرخصوصي ارسال كنند.
مثل هر روز صبح با فنجاني شير داغ روبروي پنجره نشستهام و تيترهاي روزنامه كنار دستم خودنمايي ميكنند. بوي خاك نمدار لذتبخشتر از آني است كه اولين دقيقههاي روزم را با خبرهاي دهشتناك خراب كنم. نفس كشيدن از اعماق سينه اولين كاري است كه چندين بار تكرارش ميكنم و نگاه به درختهايي كه با دستهاي باد تاب ميخورند. دلم هواي تازه تازه ميخواهد، به دور از دود و هياهوي بوقهاي نكره !
يك آن تصميم ميگيرم و با يك ساكدستي سبك و البته روزنامهام رهسپار خيابانهاي آسفالتي ميشوم. از دو راه و چهارراه با تمام روزنامهفروشها و فالفروشانش عبور ميكنم. شنيدن صداي پيرزن اسپندي و ديدن دستهاي سياهآلود پسرك گردوفروش حالم را خراب ميكند. اين جور مواقع تنها كاري كه ميكنم فشار به پدالهاي گاز است تا زودتر از آنچه ناخواسته ميبينم و ميشنوم دور شوم.
در كمتر از يك ساعت من دورم، دور از هر چه رنگ سياهي به خود دارد، خوب كه دقت ميكنم لباسهايم هم رنگ ديگر شدهاند، نگاهم را روي هوا ميپاشم و بار ديگر نفس كشيدن را تجربه ميكنم. كنار جاده توقف ميكنم، من ماندهام، هوايي پاك و روزنامهاي دستنخوزده و ناب.
حالا! من دور ماندهام از هرچه نامش را انسان لكهدار كرده است، چشمهايم ديگر بيدليل نميسوزند و گلويم بغض يكباره ندارد تا به بهانه سرفه خالياش كنم. من شادم شاد شاد شاد .....
* دور ماندنت را صبر ميكنم، تو هستي، من هستم، ستاره هست ...
براي رسيدن به روزهايي كه انتظار آمدنشان زود دير ميشود
ثانيهها را به عاريت ميگيرم
تا لحظهاي
آري لحظهاي
از بودنت دور نمانم
* به يمن حضورت در سالروز ميلاد نور ...
ـ (مردي که با پوشيدن لباس عروس به همراه دوستانش يک کاروان عروسي دروغين به راه انداخته بود، از سوي ماموران انتظامي ساوجبلاغ دستگير شد.)
ديشب بعد از خواندن اين خبر در صفحه آخرجامجم ، تا 5 دقيقه ار تصور صحنههاي پيشآمده با خواهرم ميخنديديم. شابد خيليها بگويند، خنده ندارد خانوم اين گريه داره كه جوووناي اين مملكت از سر بيكاري برن لباس عروس بپوشن، يكي ديگه بگه جوانهاي علاف و منحرف و شخص ديگري مثل من آنقدر بخندد كه اشكش دربيايد !
ـ چند روز پيش با يكي از دوستان درباره سرگرميهاي جوانانمان حرف بود. اينكه واقعا دخترها و پسرهايمان كجا ميتوانند انرژي خود را تخليه كنند، جايي كه هم با عرف همخواني داشته باشد و هم شرعي باشد. متاسفانه جوابي حاصل نشد و بحث ما به چهارشنبهسوزي ختم شد كه البته آن هم جاي صحبت بسيار دارد.
ـ ده روزي ميشود كه جوانهاي كوچهمان با ريسهبستن و چراغاني كردن كوچه به استقبال نيمه شعبان رفتهاند. اهالي محل هم هر يك به نوبه خود، سهمي در اين ميان داشتهاند، به طوري كه بچهها ميز و صندلي كرايه كردهاند، مداحي و ميوه و شيريني و ....
اوايل خانوادهها ناراضي بودند كه بچهها از همسايهها پول قبول كردند و اين كارها را انجام ميدهند، اما وقتي صحبت شد گفتم كه خوب است پول بگيرند و بروند خوشگذراني، يا وقت خود را در كوچه بگذرانند .... ؟! فكر كنم عادت كردهايم هميشه نوشدارو پس از مرگ سهراب باشد ...
(عيد نيمه شعبان مبارك)
به نام آفريننده آسماني كه تو ستارهاش هستي ...
بيمقدمه ميگويم، از يك ماه پيش صحبتهاي يك سفر نيمروزي كوهستاني براي بچههاي وبلاگنويس را زمزمه كرده بودم، اما به دليل مشغله بالاي دوستان عزيز، اين فرصت فراهم نشد و من هم از اين موضوع تقريباً منصرف شدم.
اين موضوع همچنان در فكرم بود تا روزي كه به ديدار مهندس حسابي رفتم. آن روز مهندس گفت كه 15 شهريور سالروز بزرگداشت پروفسور حسابي است و اين مراسم طبق رسم هر ساله امسال نيز در جوار آرامگاه دكتر، در تفرش برگزار ميشود، او گفت كه هر شخصي ميتواند در اين مراسم شركت كند و به قولي ورود براي عموم آزاد است. همان لحظه اين مراسم را براي گردهمايي با بچهها گرامي دانستم و موضوع را با وي در ميان گذاشتم و مهندس هم به خوبي از آن استقبال كرد و همان روز من دعوتنامهاي داد تا به نمايندگي از ايشان شما را دعوت كنم.
متن اين دعوتنامه بسيار وزين و گران است و به دليل زياد بودن مطالب من تنها بخشي از آن را در انتها خواهم آورد. در ضمن از دوستاني كه تمايل دارند در اين مراسم شركت كنند، ميخواهم كه نام و شماره تلفن خود را به صورت نظر خصوصي برايم ارسال كنند تا بتوانم اسامي و تعداد شركتكنندگان را به اطلاع بنياد پروفسور حسابي برسانم تا اين عزيزان برنامهريزيهاي خود را نيز انجام دهند.
«در اين هنگام ارجمند، در برپايي آرزوها، برنامهها و دستآوردهاي استاد، آن وجود گرانمهر،خانواده گرانقدر و همياران محترم را، با دلگرمي بسيار فرا ميخواند، تا در گردهمايي پانزدهمين بزرگداشت پروفسور حسابي، بنيانگذار دانشگاه و بسياري از مراكز علمي، آموزشي، صنعتي، فرهنگي و پژوهشي كشورمان، همنشيني پرمهري يابند.
· زمان برگزاري پانزدهمين يادمان: پنجشنبه 15 شهريور 1386
· نشست نخست: از 8 تا 10 بامداد، در خانه استاد: تهران. تجريش. چهارراه حسابي.
· نشست بندار (اصلي): از 5 بعد از ظهر، شهر دانشگاهي تفرش، خانه ابدي استاد.
· وسيله رفت و برگشت: بامداد روز 5شنبه، در برابر خانه استاد.
شايسته است از دهش مهري كه، بر اين دل نهاد اساسه (توجه معنوي) ميفرماييد، با يكدلي سپاسگزاري نماييد.»
بنياد پروفسور حسابي
ايرج حسابي

صدايت در گوشي تلفن تاب ميخورد. تو ميگويي و من ناباورانه غرق ميشوم، ميان تكتك كلماتت، گرم ميشوم با آتش جملاتي كه با بغض صدايت برام زمزمه ميكني. ليوان آب را تا ته سر ميكشم و ديوانهوار به سمفوني طلائيت گوش ميسپارم . آهسته و آرام، كلمه به كلمه ضرباهنگ صدايت را ميبلعم. مكث ميكني، صدايت چون آب ميان موهايم جاري است. هنوز هم باور نميكنم و اين اشك است كه يادآوري ميكند، هر آن چه را كه بايد بدانم ....
سكوت كردهاي، ميخواهم صدايت كنم و بگويم، بگويم دلتنگيات يكسويه نيست. بگويم كه من هم دلتنگم، من هم خستهام، من هم تو را ميخواهم ....
تا عزم حرف زدن ميكنم، صداي شكستهات در گوشي ميپيچد: زنگ ميزنم دوباره ... !
دهانم نيمه باز ميماند كه بگويمشان، اما صداي بوق، گوشم را كر ميكند. بوق ممتد و كلماتي بيپرداخت.
حالا! من ماندهام و ياد تو. من ماندهام و خاطراتت. زيرلب تكرار ميكنم: برو، اما زود برگرد ....