تبليغاتX
خاتون

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

يك بعد از ظهر گرم و صميمي با فرزند پروفسور محمود حسابي

سربازان ايراني به صف ... !

 

به جاي شروع ...

نمي‌خواهم بگويم، مصاحبه پيش رويتان خيلي خاص و در نوع خود بي‌نظير است، بلكه مي‌گويم اگر به فرهنگ، تاريخ و كشورتان به عنوان يك ايراني علاقمند هستيد، اين گفتگو را مطالعه كنيد. گفتگو با مهندس ايرج حسابي، فرزند پروفسور محمود حسابي.‌ مردي كه در لا‌به‌لاي صحبت‌ها و ناشنيده‌هاي تقويم افتخارآفرين پدرش به نكاتي بسيار ظريف و شگرف اشاره كرده است ...

در اين گفتگو سعي كردم، به دور از سوژه‌هاي كليشه‌اي به زندگي پروفسور محمود حسابي بپردازم و از زاويه‌هاي مختلف به روزهاي شگفت‌آفرين اين مرد بزرگ نگاه كنم. هم‌نشيني و مجالست چندين ساعته با فرزند خوش‌بيان و علم آموخته پدر علم فيزيك و منهدسي نوين ايران كه سرشار از خاطره‌ها و گفتني‌ها از پدر است، در خانه‌اي سرشار از روح و تفكر ايراني، با خانواده‌اي گرم و دوست داشتني، حياطي سرشار خاطره و به قول يكي از شاگردان استاد پر از روح جاري پروفسور، يادگار شيريني است كه مطمئنم هيچ‌گاه از ذهن و خاطرم پاك نمي‌شود؛

 

                                       ايرج حسابي

                    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

                                     

 

دختر تكه‌هاي بزرگ چيپس را تند تند در دهانش جا مي‌داد،‌ انگار مي‌ترسيد چيپس‌ها را يكي زودتر از او ببلعد. وقتي سه، چهار تكه را با هم برداش و جويد، فرصت پيدا كرد به ساعت نگاهي كند.

طبق زمان اعلام شده، سه چهار دقيقه‌اي وقت بود تا آمدن ترن بعدي. پسركي آن سوي لبه ايستگاه، درست در جهت مسير مخالف، ايستاده بود و دختر را مي‌پاييد. وقتي دهان دختر از حجم خوشمزگي سيب‌زميني‌هاي سرخ شده تند مي‌چرخيد، چشم‌هاي پسرك پشت سرش مي‌دويد.

دحتر چشم‌هايش را تنگ كرد و در سياهي بسته بنفش رنگ،‌ باقي‌مانده‌هاي چيپس را جستجو ‌كرد. دست‌هايش را تا كمي مانده به آرنج در بسته فرو كرد، پسرك كه نگاهش به دست‌هاي دختر قفل شده بود، آب دهانش را به سختي قورت داد و با خودش فكر كرد حتما مي‌خواهد هر چه چيپس است را از حلقوم بسته بيرون بكشد. در يك لحظه تصميم گرفت، در كيفش را باز و بسته‌هاي فال را نگاه كرد،‌ چشم‌هاي ميشي‌اش از شادي درخشيد و ثانيه‌اي بعد دويد: «حتماً مي‌توانم يكي را به او بفروشم و به جايش چيپس بخواهم ...!»

پله‌برقي‌ها را دو تا يكي دويد، آنقدر تند كه به چند نفري هم تنه زد. صداي ترن در فضاي آهني مترو كه پيچيد، تازه به محوطه اصلي رسيد. دختر را ديد كه سوار مترو شد، آمد جلو برود اما درها بسته شده بود. هرم نفس‌ها زير گلويش را داغ كرد، برگشت و به جاي دختر خيره شد. لب‌هايش از هم باز شدند، بسته بنفش چيپس روي صندلي آبي‌زنگ نگاهش را قاپيد.

دست برد، بسته را برداشت و در كيفش گذاشت. از خوشحالي خنديد و از پله‌ها پايين رفت،‌ ترن آمده بود و بايد مي‌رفت. وقتي روي صندلي نشست، در كيفش را باز كرد. آب گلويش را به سختي فرو داد، دست‌هايش را داخل بسته كرد، مثل دختر ....

انگشت‌هايش به خرده چيپس‌ها كه خورد، شادي ته دلش را قلقلك داد. يكي را به دهانش نزديك كرد، ديگري و بعدي را ....

خرده‌چيپس‌ها به او مزه داده بود ....

 

                                                        

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

                                 مرد پنجره

 

صداي باد در گوشم هوهو مي‌كند، تو از پشت پنجره دست تكان مي‌دهي. اولش با خودم فكر مي‌كنم با مني، سرم را كه بالا مي‌گيرم، كبوترهايت را مي‌بينم. حالم از خودم به هم مي‌خورد، از خوش‌خيالي‌ام، از اعتمادم. به روي خودم نمي‌آورم، اما. دسته گل‌ها را بالا مي‌گيرم، تا سير ببينيشان. دقت كه مي‌كنم، مي‌بينم بي‌محل شده‌اي ...

لب‌هايم را به هم فشار مي‌دهم و گوشه‌اش را يواشكي با دندان كناري‌ام گاز مي‌گيرم. به خاطرات گذشته برمي‌گردم، به روزي كه قرارمان رفتن بود. به سهمي كه از هم داشتيم و چه سرد فروختيم...

نگاهت هنوز روي آبي‌ آسمان مي‌چرخد. عادت هميشگيت را مي‌پايم ! باز هم سر موقع رسيدم، موقعي كه به قول تو بي‌موقعي است. با انگشتانت روي ابرها مي‌نويسي، توي دلم مي‌خندم و باور مي‌كنم كه خودت هستي ...

از در چوبي حياط گذر مي‌كنم، تو هنوز خيره‌اي و من اين بار مانده‌ام؛ با مني، ابر يا كبوتر، چيزي سر در نمي‌آورم، به قول خودت «پرروتر از اين حرفها هستم!»

پله‌هاي اول را دو تا يكي رد مي‌كنم، بالاتر كه مي‌رسم، باوقار مي‌شوم؛ يكي يكي ...

نگاهم به چهارچوب خيره مي‌ماند، مثل چشمانت. گوشه لبم را با انگشت مي‌مالم: «چقدر خيره شدي تو !»

سرت را به در تكيه مي‌دهي و مي‌نشيني. حدس مي‌زنم ذوق‌زده شده‌اي ....

صدايت در نمي‌آيد، كلافه‌ام كرده‌اي. گل را كه پيشت مي‌آورم، دست‌هايت روي هوا نكان مي‌خورند، با همان نگاه خيره گل را مي‌گيري و به خودت مي‌چسباني،‌ ديوانه‌ مي‌شوم، مي‌خواهم يك پله بالاتر بيايم كه دست‌هايت باز هم در هوا تكان مي‌خورند. زير لب مي‌گويم، حتما ديوانه شده، چرا مثل كورها رفتار مي‌كند .... !

انگار صدايم را مي‌شنوي و بالاخره به حرف مي‌آيي: «هميشه عجول بودي بانو !»

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

                                      

 بعضي‌ها ميگن؛ چرا اينقدر اخمويي،‌ يه عده مي‌گن؛ چه خوش‌خياله، مامانم ميگه؛ دنيا رو آب ببره، تو رو خواب مي‌ره ...

 

اما خودم هيچ يك ازاينها رو قبول ندارم. چند روزيه دوست دارم فقط براي خودم باشم و سرم به كار خودم باشه. يكي ديروز بهم گفت افسردگي گرفتي؟ نميدونم چرا ما اينجوري هستيم، وقتي يكي ميخنده، توي دلمون بهش مي‌گيم الكي خوشه‌ها . اما اگه همون آدم فردا يا دو روز بعد اخماش بره توي هم، به زبون ميايم كه؛ چيزي شده، مشكلي پيش اومده؟

 

يعني آدميزاد توي اين دنياي بي‌در و پيكر نمي‌تونه كمي به حال خودش خوش بگذرونه، توي خيال خودش.

منتظر جواب نيستم و خودم جوابش رو مي‌دم، ميتونه. من ميخوام دقايقي هم به خودم برگردم، به من خودم. به دور از دنياي پرهياهوي اطرافم. من خودم به من اجازه ميدي امروز به سراغت بيام ... ؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

كاش در خانه دلتنگي تو

كاشانه من

تنگ بلوريني بود

كه هوا

 از عمقش پيدا بود  ...

 

...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

گاهي چند روزي سفر و تنفس در هواي پاك، روح زنگارگرفته‌مان را جلا مي‌دهد . . .

آب و هواي شمال‌، اگرچه دما بالا و گاهي به شدت شرجي بود، اما خوب بود. شيريني خنده‌هاي اطرافيان و ثبت يادگاري‌ها دلچسب‌تر از آن چيزي بود كه تصورش را مي‌كردم ....

 

                                 من و پسرخاله

من و پسرخاله شيطون (اميررضا)؛ در حالي كه كودك درونم دوست داشت شن‌بازي را بار ديگر تجربه كند

                                دريا هنگام غروب

اين هم يك عكس زيبا، اثر خودم ؛ زماني كه خورشيد عزم رفتن داشت و دريا بي‌تابي مي‌كرد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

                                    قلم

 

امروز روز خبرنگار است.

گاهي، برخي از افراد، از حرفه‌اي كه دارند راضي نيستند

اما من كارم را به شدت دوست دارم

و به آن عشق مي‌ورزم

راه پيش رو، راهي طولاني است

قدم‌هايم را با اعتماد به نفس و آگاهي برمي‌دارم

تا چاله‌هاي بيگاه راه خسته‌ام نكند ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

ای صمیمی! . . . ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی
دیدنت . . . حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه ی دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من . . . به نگاهی از دور
طفلکی می سازد
ای قدیمی! . . . ای خوب
تو مرا یادکنی . . . یا نکنی
من به یادت هستم
من صمیمانه به یادت هستم
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پرگل باد
...

(كيوان هاشمي)

                              

     

ـ اينكه بعد از يك گفتگوي جذاب ۵ ساعته با پسر پدر علم فيزيك ايران، گرمازده بشوي، نوبر است. ديدار با مهندس ايرج حسابي، بازديد از خانه و موزه منزل دكتر حسابي، گفتگو با دوستان و يادگاران روز خوشي را برايم رقم زد، اما متاسفانه چون بعد از مصاحبه چندين ساعت در زير آفتاب پياده‌روي داشتم،‌ گرمازده شدم ...

به زودي متن مصاحبه و گزارشي كه از حاشيه اين ديدار گرفته‌ام  را بر روي وبلاگ مي‌خوانيد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

                                   

 

من كجايم ؟

تلخ و اخمو

گس‌مانند

مانند مگس

وزوزكنان

راه روبرو را نگاه مي‌كنم

دست‌هايم رعشه عشق و غضب گرفته‌اند

من كجايم؟

روبروي خاك سرخ زندگي

جاي پايم روي سوزن

تنگ و ترش و سرخ

كوره‌راهي مانده‌است

من كجايم؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

                 ...

 

دست‌هايت را اشاره كرده‌اي

سوي من

لبخند روي لب‌هايشان خشك شده است

كوركورانه نگاهمان مي‌كنند

و زير لب زمزمه‌ها جاري دارند

خودت خوب مي‌داني

يگانه مانده‌ايم براي همديگر

پس چرا باورمان ندارند ؟!

تك‌نگاري مي‌كنيم

بي‌بهانه و پرصدا

راستي تو مي‌داني

چرا كسي نمي‌داند

ما يگانه‌ترينيم ... ؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

زماني كه در نشريه داخلي سازمان بهزيستي كشور كار مي‌كردم، يك روز از شيرخوارگاه آمنه تماس گرفتند و گفتند زني در حياط شيرخوارگاه فرزندش را با چاقوي ميوه‌خوري كشته است ...

خبر، شوك‌آور و ترسناك بود، براي درج در نشريه با مدير روابط‌عمومي هماهنگ كرديم و ايشان بنا به صلاحديد!! گفتند خبر را كار نكنيم. اما من خودم پيگيري كردم و با برخي از ارتباطاتي كه داشتم از ناراحتي رواني مادر كودك باخبر شدم. آن موقع با خودم فكر كردم، يعني پرستاران با بي‌احتياطي و حواس‌پرتي موجب قتل يك كودك بي‌گناه شدند؟؟

 همان روزها اين خبر در ميان خبرهاي مختلف در نگاهم كمرنگ شد و حتي تصميم من را براي نوشتن مطلبي در اينباره برگرداند، تا ديشب كه به وبلاگ يكي از همكاران قديمي‌ام سر زدم. حيدر رضايي با چند نما عكس از متهم و مقتول زبان‌بسته و نوشته‌هايش چنان حالم را دگرگون كرد كه بي‌درنگ دست به قلم شدم، هر چند دير است اما وظيفه است . . .

بخشي از اظهارات متهم در دادگاه:

 (۲۷سالمه . اهل کرمانم . پدرم دزد معروفی بود و با زنها روابط نامشروع داشت به من میگفت تا وقتی که من زنده هستم آبروی منو نبر. وقتی من مردم هر غلطی میخوای بکنی بکن. شرایط زندگی برام خیلی سخت بود . از ۱۶ سالگی از خونه فرار کردم با یه پسر آشنا شدم منو با خودش برد آذربایجان. ۴ سال با خانوادش زندگی کردم تا اینکه تصادف کرد و مرد. و من دوباره آواره شدم. جائی برای خوابیدن نداشتم. کجا برم؟ شبها تو پارکها یا توالتها میخوابیدم.بخاطر یه سر پناه مجبور می شدم برم با اینو آن باشم و اونها هم فقط بدن منو میخواستن تا به امیال شیطانیشون برسن بعدش هم مثل یه گهنه نجس منو بیرون می انداختند و ... ادامه مطلب)

                    متهم ..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

هر چه بیشتر می‌گذرد مشوش‌تر می‌شوم ... دلهره‌ها و دغدغه‌های دلم که روز به روز بیشتر و بیشتر می‌شوند ... خوب می‌دانی که عطر حضورت برایم کم شده ... اما روزهای و شبهایم را با خاطره‌هایت سپری می‌کنم ... خاطره‌هايی که برایم معنای زندگی هستند ... یاد آوریشان برایم خوش هستند ... ولی بعد از آن دلتنگی‌هایش روحم را شکنجه می‌دهد ... صبح که بیدار می‌شوم می‌گویم سلام ... میدانی که میرسد و ...

و از آن به بعد شروع می شود، نبودنت را که تحمل میکنم... اما جای من آنجا نیست ... آنجا هیچ ستاره ای نیست ... هیچ ردی از ستاره نیست ... آنحا همه چیز بوی مردگی دارد ... بویی از غم ... نبودنت را که هم اضافه کنم دیگر مجالی هم برای گریه نیست ... همدمم بغض‌هایی می‌شوند که تازگی ندارند ... شب که می‌شود دلم لک می‌زند برای یک ستاره ... کور سویی که از دلواپسي‌‌هایم کم و کمتر کند ... اما ... وقت خواب هم که شبت‌بخیرهایم لبریز می‌شوند ...

ولی تحمل میکنم و می‌ایستم ...

 

 

                         ستاره

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

روز پدر را قبل از هر كسي به پدر عزير و مهربان خودم تبريك مي‌گم ....

 

                        Dady

گاهي اوقات به نام‌هاي مختلفي صدايت مي‌زنم؛ ددي، پدر، بابايي ...

اما خودت بهتر از هر كسي مي‌داني، با هر اسم و نامي كه باشي، عزيزتريني،‌ مهربان‌تريني ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

سراي دائمي اهل قلم چهارشنبه شب افتتاح شد. در اين مراسم كه با حضور نويسندگان و چهره‌هاي ادبي كشور مزين شده بود، وعده‌هاي خوبي براي نويسدگان پيشكسوت و جوان داده شد و اميدهاي بسياري در دل‌ها نقش بست.

صفار هرندي وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي، دکتر محسنیان راد، دكتر ابراهيم ديناني، فيروز زنوني جلالي و هوشنگ مرادي كرماني از كساني بودند كه در اين مراسم حضور داشتند.

جاي همگي قلم به دستان در اين مراسم خالي بود، در هر صورت اميدوارم وعده‌هاي داده شده به ثمر بشينند و نويسندگان و مترجمان بتوانند با گرد هم آمدن در فضايي فرهنگي، تجربه‌هاي خود را در اختيار جوان‌ترها بگذارند.

ـ عكس‌هاي افتتاحيه (1) و (2) و خبرها ...

                          افتتاحيه توسط دكتر ديناني

 

راستي! درباره برنامه كوه هم بايد بگويم؛ متاسفانه بچه‌هاي زيادي از اين برنامه استقبال نكردند، اما واقعاً اگر بچه‌ها اعلام آمادگي كنند برنامه‌ريزي درستي در اينباره انجام مي‌دهم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 سلام

امروز در وبلاگ آقا كاوه يه پيشنهاد جالب خوندم؛ يه سفر يك روزه به كوه ، يعني همون كوه‌نوردي، اما اين بار براي بچه‌هاي وبلاگ‌نويس .

اينجا اعلام مي‌كنم كه اگر كسي تمايل داره به اين كوه‌نوردي بياد‌،‌ نظرات و پيشنهاداتش رو بفرسته، يا حتي جايي كه بريم. كساني هم كه موافق هستند مي‌توانند اعلام آمادگي كنند تا برنامه‌ريزي‌هاي بعدي رو انجام بديم ...

 

                             حامي

توضيح: اين عكس (حامي) است. عروس هلندي قشنگم كه ديشب تولد يك‌ماهگيش بود ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

براستي دست‌هايت

نشانه آرامش من است

اين روزها كه بيشتر از هر زماني

خسته‌ام

دست‌هاي توست كه من را رها مي‌كند ....

 

                               دست‌ها ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

چرا تو آسمون پرنده گوشه‌گير شده ؟

چرا نمي‌رسيم به هم ؟

چرا هميشه دير شده؟

* «يغما گلرويي»

 

... و عشق

تنها عشق تو را به گرمي يك سيب مي‌كند مأنوس

* «سهراب سپهري»

 

 

و مردي که آخرين تخته‌پاره‌ي ِ کشتي را از دست داده است، در
جُست‌وجوي ِ تخته‌پاره‌ي ِ ديگر تلاش نمي‌کند زيرا که تخته‌پاره،
کشتي نيست
زيرا که در ساحل

مرد دريا

بيگانه‌اي بيش نيست

* «احمدشاملو»

 

                       ...

 

توضيح: نمي‌دونم براتون پيش اومده يا نه! گاهي اوقات شعرهايي رو مي‌خوني كه حال و هوات رو حسابي عوض مي‌كنه . خوب يا بد فرقي نمي‌كنه،‌ مهم اون تاثيريه كه مي‌ذاره ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386   توسط ساره گودرزي  |