تبليغاتX
خاتون

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

خیلی هیجان انگیزه !

اینکه وقتی توی حال و هوای خودت رضا صادقی گوش می دی و جناب سوسک با اون هیبت زیبا و شاخک های دلرباش پاهای بلورینش رو خش خش کنان روی جلد کتابت بکشه و تو به اندازه دیدن کینک کونگ ج ی ی ی غ بکشی ...

تصور کنید ...

نه فقط برای یک لحظه تصور کنید .... !!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

گفتم: چقدر خوبه آدم عاشق باشه.

اخماشو كرد توي هم؛ آره عاشق باشه ولي عشقش زميني نباشه، خدايي باشه .

ابروهام به موهام چسبيدن، با چشمايي از حدقه بيرون زده پرسيدم: يعني چي، قبول دارم كه آدم بايد قبل از هر چيز عاشق خداي خودش و پروردگارش باشه و عشق بايد آسموني باشه، اما معني حرفت رو نمي‌فهمم.

سري تكون داد و با بي‌حوصلگي گفت: ببين دختر جون، من حال و حوصله بحث كردن با تو يكي رو ندارم، منظورم اين بود كه بايد اول و آخر عاشق خدا باشي، يه عشق آسموني كه بعداً شايد زميني بشه ....

هيچي نمي‌فهميدم، احساس مي‌كردم آدم خرفتي هستم. با نوك انگشت سرم رو خاروندم و گفتم: اما به نظر من از پايين به بالا رفتنه كه باعث اوج‌ آدمي ميشه. از بالا به پايين اومدن كه كاري نداره، تو بايد اول خاكي باشي، اون پايينا، بعد اوج بگيري بري اون بالا، بالاي بالاي بالا ... مگه نه؟!

خودكار از دستش افتاد، از پشت ميزش بلند شد و غريد: بدو از اتاق من برو بيرون .... برو ببينم دختره كافر !!!

                           اوج   

+ نوشته شده در  شنبه 25 فروردین1386   توسط ساره گودرزي  | 

چند روز در سال، ماه يا هفته، با خودت خلوت مي‌كني، اصلاً با خودت حرف مي‌زني، وقت حرف زدن گريه هم مي‌كني؟!

زلال باش مثل شبنم، راستش را بگو، مثل كف دست، خط‌ها را نشانش بده، دروغ نگو،‌ خيالبافي عيبي ندارد اما، صادق باش، با خودت مثل آينه صادق باش ...

                               

                     مثل آينه

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 فروردین1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

احساس خوبي داشت. فكر مي‌كرد مي‌تواند روزي با تمام دلخوشي‌هايش روزگار خوبي را بگذارند. در روياهايش هميشه خود را قهرمان پيروز جنگ نابرابري‌ها مي‌دانست و خود را براي بردن آماده مي‌كرد. تمرين‌هايش پاياني نداشت و براي يك شدن لحظه‌شماري مي‌كرد. با خيلي‌ها روبرو شد و جنگيد، پشت پهلوانان بزرگي را به خاك ماليد. زبانزد خاص و عام شده بود. كم‌كم به روز يك شدن نزديك مي‌شد. همه چيز داشت، اما دلش جايي بد نبود. شب‌ها در بيداري بود و روزها در رويا. به دنبال تك‌ستاره‌اي بود كه در آسمان چشمانش نورافشاني كند، اما گويي ستاره‌ها با او سر سازگاري نداشتند. اما روزي رسيد كه قفل دلش به كليدي بسته شد. حال تمام روز رويا بود، رويايي بي‌انتها در قلعه هميشگي قلبش.

 

                    تك‌سوار

روز آخرين نبرد بود، بايد براي يك‌شدن مبارزه مي‌كرد. در آخرين لحظه‌هاي بودن، وقتي خود را بر اسب تك‌شاخ سواره مي‌ديد، شاهزاده‌ را رقيبش يافت. بايد به جنگ بزرگي مي‌رفت. اما دلربايي‌هاي تك‌سوار، بي‌قرارش كرده بود. زانو خم كرد، خنجر را به دستانش داد و سرش را خم كرد. هرچند در مرامش نبود خنجر تراش دهد، اما براي او خنجر تيز كردند.

باور نداشت در اوج بودن، ميان مرز نيستي خيمه بزند. تيزي‌اش را حس كرد و گرما را ...

قطره اول مثل نم باران روي خاك پخش شد و قطره‌هاي بعد ...

...

بعدها در كتابي نام او را تك‌سوار بي‌رقيب آوردند. او يك شده بود و قلبش هنوز مي‌تپيد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 فروردین1386   توسط ساره گودرزي  | 

               سيلاب                       

 

بغض نگاهت را

به ابر چشمانم پيوند زدي

فكر نكردي

دلم تاب سيلاب ندارد ... ؟

+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386   توسط ساره گودرزي  | 

یه سئوال بی ربط ؛

 

وقتی یه دنیا خبر خوب و بد رو با همدیگه می شنوی، چه احساسی پیدا می کنی ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 فروردین1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

تولد ...

 

سالروز تولد هميشه از بهترين و به يادماندني‌ترين روزهايي است كه هر آدمي مي‌تواند در زندگي‌اش آن را تجربه كند. امروز، بار ديگر به لطف پروردگار و جبر زمانه برگ‌هاي اين دفتر شيرين و دوست‌داشتني‌ را تورق مي‌كنم.

كيك

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386   توسط ساره گودرزي  | 

 

بعد از سيزده ـ چهارده روز مسافرت و گشت و گذار، بازديد و ديدار از تمام مناطقي كه براي بار دوم تجربه‌شان كردم، خاطرات و سوغاتي‌هاي بسياري برايتان دارم. دستنوشته‌هايي كه همان زمان و در همان مكان با اطلاع از قدمت و يا چگونگي شكل‌گيري آن بناهاي تاريخي و قومي نوشتم.

              چغازنبيل                   
(1) محوطه تاريخي چغازنبيل

چغازنبيل دراستان خوزستان و 35 كيلومتري جنوب شرقي شهر باستاني شوش قرار دارد. معبد ذيقورات چغازنبيل كه به دوتن از خدايان بزرگ ايلاميان اهدا شده است، اهميت و اصالت ويژه‌اي در تاريخ مذهبي و بنايي ايرانيان دارد. از پنج طبقه اين معبد عظيم كه در مركز شهر آل‌اونتش قرار داشت، هم اكنون تنها دو طبقه باقي مانده كه با آجرها و خشت‌هاي همان روزگاران پابرجا و استوار مانده است. بناهاي اين شهر از خشت و آجر ساخته شده‌اند و در ساخت و تزئين چغازنبيل از آجرهاي لعابدار، ملات قيرطبيعي، اندودهاي گچي و گل‌ميخ‌هاي سفالين استفاده زيادي شده است. درهاي معابد از چوب بوده كه با ميله‌هاي شيشه‌اي تزئين مي‌شدند. اين معبد در سال 1979 ميلادي از سوي سازمان علمي ـ فرهنگي يونسكو در ليست ميراث جهاني قرار گرفت.

در يكي از كتيبه‌هايي كه از اين معبد كشف شده، اين نوشته بدست آمده است؛

«من اونتش نپيريش، با آجرهايي طلايي رنگ، نقره‌اي رنگ، با آجرهايي به رنگ سبز و سياه، اين معبد را ساختم و‌آن را به نپيريش و اينشوشينك، خدايان اين محوطه مقدس هديه كردم. كسي كه آن را ويران كند، كسي كه آجرهاي آن را از بين ببرد، كسي كه آجرهاي طلايي رنگ، نقره‌اي‌رنگ، سبز و سياه رنگ آن را بردارد و به سرزمين ديگري برد، باشد كه ترس و بيم نپيريش و اينشوشناك و كي‌ري‌ريش خدايان اين محوطه مقدس بر سر آنان نازل گردد و باشد كه نسلشان در زير خورشيد برچيده شود.»

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 فروردین1386   توسط ساره گودرزي  | 

                           .....         

فكرش را هم نمي‌كردم،‌ دوري و خداحافظي در آستانه بهار سبز،‌ اين‌قدر سخت باشد. روزهاي اول، دلتنگي‌هايم را به طلوع و غروب آفتاب پيوند مي‌زدم. روزهاي ديگر گذشت؛‌ يكي پس از ديگري، پر از خاطره و ياد. فاصله زياد بود،‌ اما دلها نزديك!

حس‌هاي خوب هميشگي، پيوند و ارتباط، انگار در لابلاي برگ‌‌هاي تقويم رنگ و روي ديگري مي‌گرفتند. ريزش باران بهاري بيش از هر چيز من را عاشق كرد و در اين ميان «رضا» چه پل خوبي ميان ما بود،‌ چه پل خوبي .... ؛

 

«به جون ستاره‌ها

تو عزيزتر از چشامي

هر جا هستي خوب و خوش باش

تا ابد بغض صدامي

تو رو محض لحظه‌هامون

نشه باورت يه وقتي

كه دوست ندارم

اينو

به خدا گفتم به سختي .... !»

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386   توسط ساره گودرزي  |