تبليغاتX
خاتون

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

امروز با چند لينك خبري در خبرگزاري‌هاي كشور به روز شدم؛

* اول از همه فرارسيدن ماه محرم‌الحرام و استقبال از اين ماه عزيز.

عكس‌هاي روزبه‌ جديدالاسلام را در خبرگزاري مهر ببينيد و لذت ببريد . . .

* مربي بهداشت، يا همان خانوم بهداشت مدارس هم براي خودش عالمي داشت. غير از اينكه هميشه روزهاي فرد، هنگام رفتن به سر كلاس بايد از زير نگاه‌ ذره‌بين خانوم بهداشت مي‌گذشتيم،‌ گاهي هم ناظم‌ها و بهداشتيارها. خبرگزاري فارس خبر جالبي را درباره كمبود مربيان مهدهاي كودك منتشر كرده است . . .

* دوستاني كه مرا مي‌شناسند،‌ مي‌دانند خيلي اهل چاي نيستم،‌ مگر اينكه هوا سرد و باشد و يكي لب‌دوز و لب‌سوز و لبريزش را جلويم بگذارند.

خبرگزاري مهر در خبري آورده؛ مصرف چاي سبز مانع از ابتلا به سرطان مي‌شود . . .

 

* كارمندان دولت،‌ آنچنان هم كه مي‌گويند از تسهيلات كشور بي‌بهره نيستند و مسئولان كشور برنامه‌ريزي خيلي خوبي براي تعطيلات نوروزشان دارند.

سري به خبرگزاري فارس بزنيد و خبر را بخوانيد؛ طراحي سفركارت و توزيع آن بين كارمندان دولت . . .

 

* بحث غذاهاي دانشجويي هم آنقدر عادي و تكراري شده كه مطمئن هستم شما حتي روي اين لينك هم كليك نمي‌‌كنيد.

خبرگزاري ايلنا در خبري به اعتصاب غذاي دانشجويان علوم پزشكي شهركرد اشاره كرده است . . .

 

(توضيح:‌ راستي براي 4شنبه اين هفته، همگي شما ميهمانيد، همگي شما يعني؛ خوانندگان وبلاگ كه هميشه لطف داريد و سر مي‌زنيد. در يكي دو روز آينده آدرس را برايتان ارسال مي‌كنم.)

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385   توسط ساره گودرزي  | 

ديروز عكس‌هايي ديدم كه حالم از انسان بودم بد شد،‌ نفسم گرفت،‌ صدايم بريد و ... نه ادعاي باوجدان بودم نمي‌كنم،‌ نمي‌گويم حاتم خان معروف هستم،‌ نه ... ولي وقتي چشمم به رنگ بي‌عدالتي‌ها تيره مي‌شود،‌ خون در رگ‌هايم يخ مي‌زند.

جناب شهرام خان جزايري،‌ كه پرونده‌اش مدت‌ها پيش با گرد و خاك ميز دادگاه‌هاي قضايي همرنگ شده بود،‌ دوباره اينروزها خبرساز شده،‌ اما نه به شدت و حدت سابق. ديگر خيلي‌ها پيگير پرونده مفاسداقتصادي‌اش نيستند. پرونده‌اي كه در برحه‌اي خاص حال و هواي ديگري به كشور داده بود،‌ اين‌روزها در بي‌خبري خوبي روزگار مي‌گذراند، گويي هنوز يا وام‌هايش بازپرداخت نشده‌اند يا دارد بر عظمت و قدرت سرمايه‌ بي‌منتهايشان اضافه مي‌شود ...

امروز روزنامه جام‌جم در حاشيه خبر چهارمين دادگاه شهرام جزايري،‌ گفتگويي با وي انجام داده است‌ كه بعد از خواندنش نه مي‌توانستم حرف بزنم و نه ... وقتي از سرمايه‌اش سئوال مي‌كنند،‌ جواب مي‌دهد:‌ من ۱۶۰ ميليارد تومان دارم و وقتي از سن كم و دارايي خيره‌كننده‌اش مي‌پرسند،جواب مي‌دهد:‌ ما كشوري خيلي خوبي داريم كه مي‌شود خيلي خوب در آن ثروتمند شد ...!

جناب جزايري،‌ آقايي كه به خوبي راه پول درآوردن را ياد گرفته‌اي،‌ تويي كه با ماشين‌هاي رنگارنگ شيشه‌دودي‌ات هر روز از خيابان‌ها تندتند رد مي‌شوي كه مبادا غبار فقر روي كفش‌هايت را بپوشاند،‌ فقر را ببين و اگر روزي وقت كردي،‌ يكي دو نكته از روش‌هايت را علناً‌ اعلام كن،‌ شايد كمتر شاهد اين صحنه‌‌ها باشيم  ...

 (توضيح‌:‌ براي اطلاعات بيشتر مي‌توانيد سري به ايسنا بزنيد و خبرهاي دادگاه پنجم را مطالعه كنيد.)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385   توسط ساره گودرزي  | 

همه‌اش تقصير اين ويروس‌هاي لعنتي است كه رايانه‌ام را بهم ريخته، اعصابم هم خرد است‌. آره،‌ الان همه‌تان مي‌گوييد؛ چيزي نيست كه،‌ خيلي زود حل مي‌شود. اما تمام متن‌ها و نوشته‌هام از شانس بد و اقبال فلج در فولدر ما‌ي‌داكيومنت بود و با عوض كردن ويندوز پاك مي‌شوند ...

تمام گزارش‌هايي كه براي خودم يك نسخه نگه‌داشته بودم هم پاك مي‌شود و من مي‌مانم و يك درايو خالي و ... !!!

شايد لزومي‌ نداشته باشد كه اين مطلب را اينجا بنويسم. اما ضرورت داشت، چون به احتمال زياد فرصت نمي‌كنم خيلي به روز‌كنم،‌ يا مطالب مورد علاقه‌ام رو بنويسم ...

اينم از مزيت‌هاي رايانه و فناوري جديد ... !            

(توضيح:‌ آقاي متخصص كامپيوتر گفته:‌ فقط از صبح تا شب ... اما الان سه روزي مي‌شود كه بي‌رايانه‌ام.)

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385   توسط ساره گودرزي  | 

 

چند روز پیش با مادر و پدر و خواهرم گردوهای دماوند را سرشکن می کردیم که صحبت به خاطرات و شیطنت های کودکی رسید. از درخت توت و خاله بازی تا نیشگون های مادر جان! دقایقی بعد، از یک طرف سرگرم ورق زدن آلبوم کودکی شدیم و از طرف دیگر از خنده روده بر. از بچگی عادت داشتم در عکس ها ژست بگیرم یا چشم هایم را چپ کنم یا ابروهایم را بالا بیندازم، گاهی هم در تولدها ژست عاشقای فیلمها را می گرفتم و به شمع زل می زدم، گاهی هم در عکسهای تولد  زبانم را بیرون میاوردم که مثلا آب دهنم راه افتاده ...

کلاس اول ابتدایی بودم، وقتی همه آماده عکس گرفتن شده بودند، با نوک انگشت به خامه کیک زدم، مادر ایستاده بود تا عکس بگیرد، به محض اینکه گفت حاضری؟ من انگشتم را در دهانم کردم، بعد هم شکلک درآورد و ...

 آن شب مامان چنان نیشگون جانانه ای از من گرفت که نپرسید.

 

میگویند؛ بازگویی خاطره از خطر آلزایمر جلوگیری می کند، واقعا داشتم خیلی از خاطرات کودکیم را فراموش می کردم که آلبوم ها و خاطراتشان نجاتم دادند.

 

                         ساره خاتون در یکسالگی

 

(توضیح: جایتان خالی! فقط سر یکی از عکسها، یک ربع با مادر و پدر و خواهرم می خندیدم و خاطرات را زنده می کردیم.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385   توسط ساره گودرزي  | 

پیش از هر چیز عید غدیر خم مبارک؛ عید ولایت علی (ع) بر دو جهان، عید امامتش در آستان الهی ...

می خواهم از خوش یمنی این روز فرخنده استفاده کنم و خبری بدهم؛ چند روز دیگر خاتون یکساله می شود، می خواهم یک سالگی اش را به همراه تمامی مخاطبانش جشن بگیرم. با یکی دو نفر از دوستان که تصمیمم را در میان گذاشتم، استقبال خوبی از آن شد. نوید جشن یکسالگی خاتون را همین امروز به شما اعلام می کنم. خودتان را برای یک میهمانی کوچک آماده کنید. شما که در این یکسال همواره از من حمایت می کردید و با نظرات مختلفتان من را در بهتر شدن وبلاگ یاری کردید، میهمانید در جشنی کوچک به یمن سالگرد خاطره ها و آرزوها، بودن ها و ماندن ها ...

راستی، هر کدام از شما دوستان که جای دنج، آرام و خوب برای برگزاری جشن خاتون سراغ دارید، از طریق ایمیل وبلاگ من را در جریان بگذارید.

(توضیح: خبرنامه های بعدی را دنبال کنید، راستی زودتر خوب شو !)

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385   توسط ساره گودرزي  | 

بازخوانی پرونده روزگار کودکی برای هر شخصی با خاطرات خوب و بد بسیاری همراه است. گاهی از به یادآوردن بعضی خاطرات می خندیم و با بعضی ها گریه می کنیم. برگ برگ تصاویر آلبوم خانوادگی؛ صورت شاداب و جوان پدر و مادر، دست های کوچکمان، آغوش های گرمشان، کیک های تولد؛ همگی شان یادمان را جلا می دهند. همیشه سعی می کنم عکسی از دوره های سنی مختلف کنارم باشد، تا هربار نگاهشان می کنم یادم بیفتد چه بودم، کجا هستم و چه باید شوم. وقتی موی سیاه پدر عکس هایم و صورت جوان مادرم را می بینم، با خودم زمزمه وار تکرار می کنم؛ بودند و آمدی ... !

گاهی حرفهایم آزرده شان می کند، گاهی برخوردهایم. برای او که می داند برای ساره خاتونش عزیزترینه :

یه وقتایی اخم می کنی بابایی

بابا جونم ببخشیدم

جوونم، تا پیر بشم

خیلی چیزا می دونم ...

                                        

 

(توضیح:قرار است پدرم از وبلاگ بازدید کند ... !)

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385   توسط ساره گودرزي  | 

 

یک روز که به کوچه دلت میهمان شدم، مرا به سرسرای محبتت دعوت کردی. دلباخته سر نهادم به خواست نگاهت. آرام آرام، چون جوانه های شمعدانی در سینه ام رشد کردی، انگار قلمه دلت را به قلبم پیوند زده بودی. زودتر از دیدارها، تو را حس می کردم و پلی که میان ما جاری بود، از حس های ناب دوست داشتنی.

خوب که نگاه میکنم، سرشار می شوم از بودن ها و بهانه ها. وای که چقدر بیتابم  برای ناگفته ها ...

اینبار از چشمانم به تو می گویم، می گویم که چگونه عشقت را لا به لای خود پنهان کرده ام.

                                      

                                                                                                           

                                                                                                              

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(توضیح: یکروز می آید، روزی که آسمان قرمز باشد و برفی ... !)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 دی1385   توسط ساره گودرزي  | 

وقتی می خواستم برای اولین بار با هوشنگ مرادی کرمانی روبرو شوم، از برخوردش دلهره داشتم. با خواندن نوشته هایش حدس می زدم، راحت و خودمانی برخورد می کند و اینگونه هم بود. خیلی صمیمی دور یک میز جمع شدیم و درباره مسایل مختلفی صحبت کردیم، از «قصه های مجید» و «مهمان مامان» و «لبخند انار» تا «مربای شیرین» و «شما که غریبه نیستید». هنوز خودم را به او معرفی نکرده بودم، چون منتظر عکس العمل چندان خوبی از مرادی کرمانی نبودم. فنجان های چای را که روی میز گذاشتیم و خیلی از حرفها تمام شد، خودم را معرفی کردم ...

مردی که تا دقایقی پیش صمیمی و خودمانی با من حرف می زد و از نوشتن می گفت، او که تا همین سی ثانیه پیش روان نویسی را به من پیشنهاد می کرد، حالا به پشتی مبل تکیه زده بود و دست به سینه نگاهش را به سمت دیگری می دوخت. خیلی سعی کردم متقاعدش کنم که آقای مرادی کرمانی، من الان خبرنگار بولتن جشنواره هستم و سئوالاتم فقط در زمینه فیلمنامه های آموزشی و چگونگی تأثیرپذیری آنهاست، اما او فقط لبخند خشکی تحویلم می داد و نگاهش به ساعت بود.

بعد از اینکه جملاتم را مسلسلوار گفتم، نگاهی کرد و گفت: «در داستانهایت هم اینقدر عجولی؟!»

سکوت کردم و چیزی نگفتم، حالا نوبت او بود: «شما خبرنگارها دنبال چی هستید؟ کی چی کار می کنه، زنم با من دعوا می کنه یا نه، الان چک برگشتی دارم یا پاس کردم، مشکلات چاپ کتابم چیه، جدیدا در کار دیگری هم سرمایه گذاری کردم یا نه ... !»

چشم هایم خیره شده بودند، اما من که اصلاً دنبال اینها نیامده بودم، آن زمانی هم که بخش هنری کار می کردم اصلاً در هنرمندان دنبال یافتن اینها نبودم. چرا برخی از خبرنگاران و روزنامه نگاران باید کاری کنند که نگاه یک فرد فرهنگی به جامعه روزنامه نگاری کشور تا این حد متفاوت از جنبه حرفه ای و اطلاع رسانی باشد؟

چرا باید اطلاعات و تجربه های چنین افرادی به علت سهل انگاری و عدم رعایت برخی ضوابط حرفه ای ناگفته باقی بماند ...

                                 

                                                                  

 

(توضیح: این موضوع مربوط به16آبان ماه و در خلال روزهای سی و ششمین جشنواره فیلم رشد است.)

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385   توسط ساره گودرزي  | 

اگر صبح يك روز سرد زمستاني، ‌وقتي حتي براي خوردن يك ليوان شيرگرم هم حوصله نداري و مجبوري قند را با   شير صفر درجه قرچ قرچ زير دندانت خرد و خمير كني،‌ تلفنت زنگ بزند و خبر بدهند؛‌ دوست عزيزت كه سالي ماهي يكبار تماس مي گرفت خودكشي كرده و حالا در خواب و بيداري نامت را زمزمه مي  كند،‌ چه حسي پيدا ميكني؟

من كه ديوانه شده بودم؛‌ قرار يك مصاحبه ،‌برنامه چند ماهه ام براي رفتن به انجمن صنفي،‌ كلي خبر نانوشته و ...

پشت تلفن صداي مادرش مي لرزيد،‌دلم نيامد بگويم نه و رفتم . آنقدر از قرص هاي لعنتي خورده بود كه صورتش ورم كرده بود. رفتم جلو،‌ چشم هاي درشتش ميان پف قرص هاي ديازپام ريز شده بودند،‌ اشك پهناي صورتش را گرفته بود. نفهميدم چه طور شد كه بي هوا مشتم را روي تخت كوبيدم:‌ كاشكي مي مردي و همه رو راحت مي كردي.

بار اولش نبود،‌ اگر اشتباه نكنم اين سومين باري بود كه اين كار را انجام مي داد،‌ بار اول حسابي هوايش را داشتم،‌ اما بعد وقتي ديدم گوشش بدهكار نيست بيخيالش شدم. دو سال از دوستيمان مي گذرد و بارها به خاطر خطاها و رفتارها تحملش كرده ام. به خودش هم گفتم اگر يكبار ديگر سراغ اين جور مواد بروي،‌ تركت مي كنم و ديگر مرا نخواهي ديد.

اما او بار ديگر اين كار را انجام داده بود،‌ اصلاً نميدانم چرا اين كار را كردم،‌آن روز در بيمارستان گلدان را هم روي زمين پرتاب كردم،‌ وقتي گفت؛‌ ديگر نمي تواند با افسردگي و بي حوصلگي هايش مبارزه كند !!!

روزم را خراب كرده بود،‌ با بيحوصلگي و بي برنامه گي هايش پدر،‌مادر،‌برادر و هر كه را مي شناخت از كار بيكار كرده بود.

چندماهي از اين موضوع مي گذرد،‌ يكي دوباري زنگ زد،‌ به رسم دوستي جوابش را دادم و باز هم همان حرفهاي هميشگي. ديشب دوباره زنگ زد‌،‌گوشي را برنداشتم. نميدانم چه كار داشت اما ...

   

                                              

                                                      

                                          

(توضيح:‌ باور كنيد،‌ از دستش خسته شده ام ... !)

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 دی1385   توسط ساره گودرزي  | 

 

                                      

                                     

                                  

                                   

                                    می گویند خرافاتی شده ای

                                          

                                         او را از چه می طلبی

                                           

                                         ابر و باران و ستاره ؟

                                             

                                              آنها نمی دانند

                                          

                                        وعده مان چه بوده ...

 

 

(توضیح: ... !)

+ نوشته شده در  جمعه 8 دی1385   توسط ساره گودرزي  | 

وقتی چند روز پیش مطلب وبلاگ مهرداد رو خوندم، فکر کردم می خواد دوباره خاطرات قرمنگول خونه رو بگه، اما ادامه اش رو که خوندم خوشم آمد.

اون توپ رو به زمینم انداخت و حالا من در کمال میل بازی رو ادامه می دم، دقیقاً مثل یک بازیکن حرفه ای و معتقد به اصول اخلاقی:

14فروردین 86 که بیاید، بیست و دو سالگی را به صفحه های تاریخ پیوند می زنم.

دوران درس و مدرسه ام بد نبود، اما آنقدر دوست دور و برم زیاد بود که بیشتر از درس خواندن، وقتم صرف دوستی میشد. به علت اجاره نشینی بارها مدرسه ام را عوض کردم؛ کلاس اول و نصفه های دوم دبستان رو یه مدرسه بودم، ـ اینجا بود که خونه خریدیم ـ دوم تا نصفه های پنجمم را هم یک مدرسه دیگر. از نصفه های پنجم تا اول دبیرستان رو مشهد بودیم و همجوار امام رضا (ع). دوم تا سوم دبیرستان یکجا و سوم و پیش دانشگاهی هم جای دیگر. سرانگشتی حساب کنید من حتی اگه فقط با یک نفر دوست می شدم، حساب دوستانم سر به فلک می گذارند.

سرکلاس عاشق ادبیات خصوصاً متون کهنه و قدیمی بودم و از عربی نفرت تمام و کمال داشتم.

میدونین! همیشه یه حسرت توی دلم مونده و اون اینکه یکبار میز اول یا دوم کلاس بشینم.*

بسکتبال رو از دبستان شروع کردم و تا دبیرستان ادامه دادم، بعد از اون هم با ثبت نام در باشگاه ها کم و بیش ادامه میدم.

توی خونه خیلی حرف نمی زنم، مگه اینکه خیلی شنگول باشم یا موضوع خیلی جالبی برای گفتن داشته باشم. من عزیز دردونه پدر (ددی، بابایی، پدرجان) هستم؛ یک شعر قشنگ هم براش گفتم که به وقتش می نویسم.

 به صورت خیلی خیلی طبیعی ارتباطم با خواهرم خوبه و برادرم که 5 سال از من کوچیکتره وقتی خوبیم خوب خوب و وقتی بدیم بد بد ...

دوستان زیادی دارم و دلم برای همه شون تنگ میشه. حتی اونایی که از طریق sms از حال هم باخبر میشیم. بعد یه حادثه نه چندان خوشایند، ارتباطاتم با آدم های جدید اطرافم دیگه مثل سابق نیست.

مریم، نازیلا و ساناز قدیمی ترین دوستان من هستند. بیرون رفتن با ماشین نازیلا و خوردن معجون از معجون فروشی لادن و مینی پیتزا از پیتزا المای تجریش، یکی از خاطره انگیزترین کارهایی است که دوست دارم.

در ضمن، کوه رفتن رو خیلی دوست دارم، البته نه صبح خیلی زود.

یک کتابخونه دارم، با کلی عنوان و موضوع. تقریباً دو سوم کتاب هام رو نخوندم مگه اینکه مجموعه داستان یا داستان کوتاه بوده باشند.

گوش دادن به موسیقی رو دوست دارم و همه نوع موسیقی گوش می دم، خصوصاً اونهایی که منو آروم می کنن.

 بزرگترین آرزوم؛ اول تمام کردن داستان های نیمه تمامم و دوم انتشار دومین داستانم با نام «در حریم تندباد» است. آخر از همه هم نقدکردن را دوست دارم، موضوعی که باید بسیار بسیار روی آن کار کنم.

عاشق نوشتن هستم، خصوصا گزارش نویسی. خیلی عامیانه بگم؛ می میرم برای گزارش های توصیفی و احساسی.

 نمیدونم این مطلب به کدوم یک از دوستام پاس بدم، هر کسی خوند و خوشش اومد خودش این کار رو انجام بده و حتما من رو باخبر کنه.

 

(*توضیح: همیشه به خاطر بلندم باید میز آخر یا یکی مونده به آخر می نشستم!!!)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 دی1385   توسط ساره گودرزي  |