وقتی چند روز پیش مطلب وبلاگ مهرداد رو خوندم، فکر کردم می خواد دوباره خاطرات قرمنگول خونه رو بگه، اما ادامه اش رو که خوندم خوشم آمد.
اون توپ رو به زمینم انداخت و حالا من در کمال میل بازی رو ادامه می دم، دقیقاً مثل یک بازیکن حرفه ای و معتقد به اصول اخلاقی:
14فروردین 86 که بیاید، بیست و دو سالگی را به صفحه های تاریخ پیوند می زنم.
دوران درس و مدرسه ام بد نبود، اما آنقدر دوست دور و برم زیاد بود که بیشتر از درس خواندن، وقتم صرف دوستی میشد. به علت اجاره نشینی بارها مدرسه ام را عوض کردم؛ کلاس اول و نصفه های دوم دبستان رو یه مدرسه بودم، ـ اینجا بود که خونه خریدیم ـ دوم تا نصفه های پنجمم را هم یک مدرسه دیگر. از نصفه های پنجم تا اول دبیرستان رو مشهد بودیم و همجوار امام رضا (ع). دوم تا سوم دبیرستان یکجا و سوم و پیش دانشگاهی هم جای دیگر. سرانگشتی حساب کنید من حتی اگه فقط با یک نفر دوست می شدم، حساب دوستانم سر به فلک می گذارند.
سرکلاس عاشق ادبیات خصوصاً متون کهنه و قدیمی بودم و از عربی نفرت تمام و کمال داشتم.
میدونین! همیشه یه حسرت توی دلم مونده و اون اینکه یکبار میز اول یا دوم کلاس بشینم.*
بسکتبال رو از دبستان شروع کردم و تا دبیرستان ادامه دادم، بعد از اون هم با ثبت نام در باشگاه ها کم و بیش ادامه میدم.
توی خونه خیلی حرف نمی زنم، مگه اینکه خیلی شنگول باشم یا موضوع خیلی جالبی برای گفتن داشته باشم. من عزیز دردونه پدر (ددی، بابایی، پدرجان) هستم؛ یک شعر قشنگ هم براش گفتم که به وقتش می نویسم.
به صورت خیلی خیلی طبیعی ارتباطم با خواهرم خوبه و برادرم که 5 سال از من کوچیکتره وقتی خوبیم خوب خوب و وقتی بدیم بد بد ...
دوستان زیادی دارم و دلم برای همه شون تنگ میشه. حتی اونایی که از طریق sms از حال هم باخبر میشیم. بعد یه حادثه نه چندان خوشایند، ارتباطاتم با آدم های جدید اطرافم دیگه مثل سابق نیست.
مریم، نازیلا و ساناز قدیمی ترین دوستان من هستند. بیرون رفتن با ماشین نازیلا و خوردن معجون از معجون فروشی لادن و مینی پیتزا از پیتزا المای تجریش، یکی از خاطره انگیزترین کارهایی است که دوست دارم.
در ضمن، کوه رفتن رو خیلی دوست دارم، البته نه صبح خیلی زود.
یک کتابخونه دارم، با کلی عنوان و موضوع. تقریباً دو سوم کتاب هام رو نخوندم مگه اینکه مجموعه داستان یا داستان کوتاه بوده باشند.
گوش دادن به موسیقی رو دوست دارم و همه نوع موسیقی گوش می دم، خصوصاً اونهایی که منو آروم می کنن.
بزرگترین آرزوم؛ اول تمام کردن داستان های نیمه تمامم و دوم انتشار دومین داستانم با نام «در حریم تندباد» است. آخر از همه هم نقدکردن را دوست دارم، موضوعی که باید بسیار بسیار روی آن کار کنم.
عاشق نوشتن هستم، خصوصا گزارش نویسی. خیلی عامیانه بگم؛ می میرم برای گزارش های توصیفی و احساسی.
نمیدونم این مطلب به کدوم یک از دوستام پاس بدم، هر کسی خوند و خوشش اومد خودش این کار رو انجام بده و حتما من رو باخبر کنه.
(*توضیح: همیشه به خاطر بلندم باید میز آخر یا یکی مونده به آخر می نشستم!!!)