تبليغاتX
خاتون

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

 

امشب شب یلدائه، حبیبم رو می خوام ...

حبیبم اگه خوابه، عزیزم رو می خوام ...

پیرمرد شعرو می خوند و تند تند پسته ها رو پوست می گرفت و با دندون های یکی در میونش می جوید. یک کوله هم روی دوشش بود که حسابی هواش رو داشت.

می دونید! به ایرانی بودنم افتخار می کنم، نه به این خاطر که امشب می خوایم شکم هامون رو پر کنیم از هله هوله و تنقلات . نه، به این خاطر که این همه رسم و رسوم خوب و دوست داشتنی داریم، ما هم مثل همه ملت های دیگه خوب و بدهای زیادی داریم که خوشبختانه خوبی هایش بیشتره.

امشب و شب های خوش نام دیگه ای توی تقویم زندگی هر ایرانی نامگذاری شده: چهارشنبه سوری، شب یلدا، سیزده به در و ... که شب های فوق العاده ای هستن.

نمیخوام شبتون رو خراب کنم، اما قدر این شب خوب رو بدونیم، هیچ کدوم نمی دونیم سال دیگه می تونیم آخر پاییز جوجه ها رو بشمریم یا نه !!

                   

                                            

 

(توضیح: می توانم به خوبی احساس کنم سال دیگر را چگونه برگزار می کنیم !)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آذر1385   توسط ساره گودرزي  | 

واقعا آدم چقدر باید پست و ملعون باشه ؟ چقدر می تونه پررو و بی حیا باشه ؟

بری با یه بمب شیمیایی بزنی هزاران هزار زن و کودک بیگناه رو نابود کنی ، بعد از هفده هجده سال بیای  با افتخار سرت رو بالا بگیری و بگی: خوب کردم. بله ، من این کار رو کردم و خوب کردم .

صبح وقتی خبر رو در جام جمدیدم، سوختم . اونقدر سوختم که شدت دردش رو فقط از خیس شدن صورتم حس کردم . شهادت و کشته شدن زنان و کودکان و جوانان را که در بخشی بگذاریم، این پستی و بی شرمی را چه جوری تفسیر کنیم ؟!!!

 

                                  

                                       

                     

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385   توسط ساره گودرزي  | 

 

راحت انتخاب می کنیم و سخت انتخاب می شویم

سخت می بازیم و راحت بازی می کنیم

 راحت نگاه می کنیم و سخت می میریم

سخت می خندیم و راحت گریه می کنیم

راحت می آییم و سخت می رویم

حالا ...

سخت می مانیم و سخت می رویم

راحت دل می بندیم و راحت باز می کنیم

                                       

(توضیح: سختی ها و راحتی ها آسان به دست نمی آیند، قدرش را بدانیم ...)

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385   توسط ساره گودرزي  | 

 

تندتند راه می روم

 فکر می کنند
دیرم شده ... !

 نمی دانند

پس لرزه های دیدنت است که بیتابم کرده ... !

 

                                             

 

(توضیح: همیشه عقلمان به چشمانمان است ! )

+ نوشته شده در  جمعه 24 آذر1385   توسط ساره گودرزي  | 

در  آینه که نگاه کردم، از خود بدم آمد راست می گوید دوستی که ریا شده ظاهر زندگیمان. این را از دیوارهای رنگی شهرمان به خوبی می فهمم . از ژست ها و پوزیشن ها، از تیپ ها و ظاهرها. به ظاهر خیلی شیک و خوبند، حرفها باز هم قشنگ شده اند، قشنگتر از آنچه فکرش را کنید.

کاش صبح ها اصلاً جلوی آینه نرویم، هر روز که به آینه نگاه می کنیم یادمان می افتد صورتک را بالای بالشت جا گذاشته ایم، تند تند برمیداریم و ...

کاش آینه هامان راست می گفتند و به ما می فهماندند راست بگوییم، کاش اصل هرکس برای خودش روشن بود تا صورتک را به ضرب و زور روی صورتش نچسباند ...

 

                                   

                                          

 

(توضیح: 24 آذر رو فراموش نکنید ...!)

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385   توسط ساره گودرزي  | 

نه ... از همین اول بگم نه تبلیغاتی در کاره نه هیچی دیگه . با خودتون هم نگید که این ساره خاتون گیر داده به این راننده تاکسی ها که تقصیر خودشونه .

میدونید از کجا شروع شد؟! از روبروی پارک لاله که منتظر تاکسی بودم، مثل همیشه شانس با من یار بود و یک تاکسی سمند شیک و نو که پلاستیک صندلی هایش را هم هنوز جدا نکرده بود جلوی پایم ایستاد و سوار شدم. گوشیم زنگ خورد و سردبیر آدرس دو سه تا فایل عکس برای صفحه بندی می خواست. مشغول صحبت کردن بودم که نگاهم به تاکسیمتر افتاد !!!!

تند تند حرفم را تمام کردم و خیره خیره به تاکسیمتر و دکمه  هایش نگاه کردم. کلمه تاکسمیتر روی LCD چپ و راست می رفت، رادیو پیام قطعه ای آهنگین از علیرضا افتخاری گذاشته بود، با انگشت اشاره آرام آرام به سمت یکی از دکمه ها نشانه رفتم، زیر چشمی راننده را می پاییدم که متوجه شدم او هم من را زیرنظر دارد. نگاهی همراه لبخند زورکی تحویلش دادم و به روبرو خیره شدم، اما مگر تاکسیمتر می گذاشت آروم بمونم. سر حافظ رو که رد کردیم ، دیگه طاقت نیاوردم و گفتم: آقا تاکسیمترتون خرابه ؟!

بعد لبخند سردی تحویلش دادم، مرد مسن چهارشانه و کم مویی ای بود: نخیر !!

اینبار گرم خندیدم و سرم را تکان دادم، بعد با کمال پررویی گفتم : آهان !!!

حالا سر ویلا بودم و باید غزل خداحافظی می خواندم پول را به آقای راننده دادم و با خنده تمسخرآمیزی نگاهش کردم، نمیدانم اما حس خوبی دارم با خودم فکر می کنم حالش را خوب گرفته ام هر چند او بیشتر از حقش از من پول گرفت و حال من را به قول این بچه ها توی قوطی کرد !

                                              

                                                

(توضیح: فقط کم مونده بود کتک بخورم ... !)

+ نوشته شده در  شنبه 18 آذر1385   توسط ساره گودرزي  | 

پنجره را که باز می کنم

 

یکهو خنده ام می گیرد !                                     

 

باور کن عادت کرده ام                                        

 

با دیدن خیالت آن سوی کوچه

 

سایه درخت ها را تماشا کنم

                                             

                                        

 

 

 

 

 

(توضیح: موفقیت غرور آفرین حسین رضازاده، قهرمان خوب کشور بار دیگر اشک شادی را در چشم هایمان غلتاند .... ! تبریک و دو صد تبریک )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385   توسط ساره گودرزي  | 

مامان هرشب میگه الکی حرص و جوش نخورم ها، ولی مگه به خرجم می ره! هر شب بعد از ساعت دوازده بامداد! انگار زنگار روحم باشد یا مثل موریانه مغزم را به خیال برگ های کاغذ کاهی بجود، نمیدانم هر روز چی میخورند که یک شیشه هم پسوندش است ؟!

واقعاً چرا، می خواستم بگویم بی فرهنگ هستند، یادم افتاد انسان بی فرهنگ وجود ندارد، خواستم بگویم بی وجدان هستند، به یاد آوردم مگر می شود چه می گویی خاتون... استغفرالله ؟!

نمی دانم چه اسمی می توان روی این کار گذاشت، اینکه هر شب کیسه زباله مشکی رنگت را که از قضا هر شب با یک عدد شیشه هم مزین شده را از طبقه دوم آپارتمانت بوسیله دو انگشت ناقابل شصت و اشاره پرتاب کنی جلوی در منزل تا مثل نارنجک صدا کند و ... !

ببخشید، شما می دانید اسم این کار را چه میگذارند، راستی این سطل زباله های مکانیزاسیون برای چیه ... ؟!

 

(توضیح: امروز و فرداست که دیگه برم و ... یک لیوان آب خنک به من بدید!)

 

                                                     

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آذر1385   توسط ساره گودرزي  | 

                                                     

                                              

چند ماهی است که سر و کارم با بهزیستی و گزارش مراکزشش بیش از پیش شده. بازدید و تهیه گزارش از مراکز توان بخشی معلولان جسمی ـ حرکتی و ذهنی روزهای اول بدجور اذیتم می کرد. قبل از این بیش از 5بار تجربه بازدید و گزارش از مراکز معلولین ذهنی را داشتم، اما این بار دیدن صورت بچه های رنج دیده معلول، همان هایی که مادر و پدر با وجود عشق زیاد آنها را گوشه خیابان رها کردند و رفتند، آنانکه به علت ایزوله بودن نیاز به مراقبت های شدید دارند مرا وادار به فکرهایی کرد که تا دیروز شاید حتی برایم مهم هم نبودند. هر روز آدم های زیادی را در سازمان می بینم، معلولان مختلفی که با تکیه بر توان و ایمانشان آنقدر خوب و قوی حرکت می کنند که من با سالم بودنم گاهی از ناشکری هایم خجالت می کشم. همین هفته گذشته برای تهیه گزارش به مرکز نابینایان رودکی رفتم. مرکزی که تألیفات و کتب های بریل و گویا مخصوص نابینایان تهیه می کند. آنجا چیزهایی دیدم که باورتان نمیشود، شاید هم بشود اما برای من تازگی داشت. پسر جوانی را دیدم که در مقطع دکتری تخصصی کامپیوتر به نابینایان دیگر آموزش می داد، مردی را دیدم که سرعتش در کار صحافی جلوتر از دوستان بینایش بود، یکی دیگر بیش از آنچه من کتاب در عمرم دیده باشم کتاب خوانده بود ...

نهم تا پانزدهم آذرماه هفته معلولین و 12 آذر همزمان با سوم دسامبر روز جهانی معلولین. کوفی عنان به مناسبت این روز پیام داده، سازمان جهانی بهداشت (WHO) هم همین طور، اما چه فایده !

 میخواهم از امروز برایتان بگویم، از وقتی که همکار معلولم را هنگام عبور از پل روی جوی آب دیدم، دقیقاً جلوی ساختمان، آنقدر عبور برایش سخت بود که تا کمک نگهبان جلوی در نبود نتوانست گامی بردارد، همکار عزیزمان از ناحیه لگن دچار معلولیت است اما خدا به او ذوق هنری عجیبی عطا کرده، گرافیست فوق العاده ای است که تبحر خوبی در صفحه بندی و چیدمان صفحات دارد و امیدی به وسعت آسمان و خدایی که خودش می گوید وصف کردنی نیست.

این روزها خدا را بیشتر از گذشته شکر میکنم، به خاطر داشته هایم، به خاطر اینکه سالمم، به خاطر بودن پدر و مادرم و به خاطر بودنش .

 

(توضیح: دلم می خواست یادداشت منسجم تری بنویسم، اما آنقدر موضوع مختلف به ذهنم گره خورده بود که نتوانستم !)

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385   توسط ساره گودرزي  | 

 

دیشب مادر و مادربزرگ جان رو به مقصد زیارت مشهدالرضا به راه آهن رسوندیم تا با جمعی از خانم های فامیل چند روزی برای تولد امام در حرم صفا کنند. حدود ساعت 9 بود که به کوچه مان رسیدیم. دو سه خانه قبل از منزلمان متوجه دو مرد شدیم که به طرز مشکوکی به سیم و کابل های برق دست می زدند، یکیشان زیر ماشین پارک شده رفته بود و دیگری بالای جعبه فیوز برق بود. پدر چند دقیقه ای مکث کرد و همه مان مشکوک به آنها نگاه کردیم. یک متر جلوتر هم پرایدی پارک شده بود و در صندوق عقب بالا بود، مقداری سیم هم در صندوق عقب بود. سریع یاد حرف های سروان ربیعی رییس دایره تجسس کلانتری 121 سلیمانیه و خبرهایی که می داد افتادم، هر هفته که به کلانتری ها زنگ می زنم و خبر می خواهم خیلی کم دستگیری دو یا سه سارق سیم و کابل برق را می دهند که معمولاً هم نیمه شب ها می آیند و ...

ـ بابا به جون خودم دزدند ... دارند سیم و کابل ها را باز میکنند ... 110

 

ـ الو سلام آقا، چند نفر آقای مشکوک در کوچه ما مشغول باز کردن سیم و کابل ها هستند.

ــ بله، خوب .

ـ خوب هیچی دیگه، مگه صفحات روزنامه را نمی بینید که می آیند و سیم و کابل های برق را سرقت می کنند و از مس هایش استفاده می کنند؟!

«چند دقیقه مکث» ــ خوب آدرس بدهید.

داشتم آدرس می دادم که پدرجان آمد و گفت: دختر صبر کن، بذار ببینم چی به چیه.

دستش را گرفتم و نگذاشتم جلوتر برود و گفتم پدر جان مأمور برق هم باشند لباس فرم تنشونه ! شاید چاقویی چیزی داشته باشند، الان پلیس میاد. در پارکینگ را که می بستیم، یکی از آقایون جلو اومد: سلام حاج آقا، ببخشید شما انبردست دارید چند دقیقه قرض بدهید؟ همسایه جدید شما هستیم. یکدفعه برقها قطع شد، فکر کنم فیوزها مشکل دارند.

سرم را از در بیرون کردم و دیدم خانومی با چادر سفید یک سینی چای آورد و گفت: احمد آقا زحمت شما شدیم، بفرما بخورین گرم بشین.

پدر انبردست را به دست آقای همسایه داد و رفت تا اگه کمکی بود انجام بده، موقع رفتن نگاه معناداری انداخت و گفت: این صفحه حوادث هم حسابی جوگیرت کرده ها، خبرنگار اجتماعی !!!

هفت یا هشت دقیقه بعد، ماشین کلانتری 148 انقلاب در کوچه مان بود و من پشت پنجره. پدر برگشت بالا را نگاه کرد و سرش را تکان داد ...

(توضیح: به نظر من پیشگیری بهتر از درمان است، در ضمن من کلاً می خواستم سرعت عمل 110 رو امتحان کنم!!!)

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385   توسط ساره گودرزي  | 

چشم هایت که خیره میشوند

 

از تو میترسم !!

 

فکر نمی کنی باید

 

جور دیگری عشقت را ابراز کنی ؟!

 

(توضیح: زیاد جدی نگیر !!! ) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آذر1385   توسط ساره گودرزي  | 

 

                                       

تا حالا با خودتون فكر كردين چرا وقتي يه چيزي رو از خدا مي خوايم، ازش خواهش مي كنيم، درخواست مي كنيم، نمازها رو سروقت مي خونيم، زيادي ! گناه نمي كنيم، حرفش رو كمي ! گوش مي كنيم و ...

 اما به محض اينكه خواستمون رو گرفتيم اصلاً يادمون ميره ازش حتي تشكر كنيم، نمازها ميشه يه ربع قبل قضا شدن، گناه ها يك كمي بيشتر، حرفاش هم اگه وقت بود! گوش مي كنيم و اصلا يامون ميره خدايي هم اين وسط بود كه....

ديروز سر كلاس معارف استاد داشت درباره همين چيزها حرف مي زد، از اينكه آدما وقتي سوار كشتي ميشن، ميرن وسط دريا دعا مي كنن، خدا خدا مي گن و اما همين كه به خشكي رسيدن ياد پول و فك و فاميل مي افتند و همه چيز يادشون ميره ... !!!!

 (توضيح: خود من از همه عالم بدترم ... !!!)
+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385   توسط ساره گودرزي  | 

بعد از دو روز خوشگذراني و خنده و شادي از عروسي دخترعموجان گرامي در هواي سرد و برفي دماوند امروز صبح وقتي كمي كسل از ديرخوابيدن شب قبل بودم، سرخيابان اصلي سوار تاكسي شدم تا به انقلاب برسم.قبل از  اينكه به خيابان كارگر برسيم پولم را به آقاي راننده داده بودم. سر خيابان گوشه اي ايستاد تا پياده شوم ، تا در را باز كردم آرام آرام پايش را روي پدال فشاريد و نرم نرمك دنده را عوض كرد. نفهميدم چطور شد كه كيفم روي دوشم تاب مي خورد و پاي راستم زير لاستيك جناب راننده گير كرده بود. از شانس خوبم صدايم هم گرفته بود و نمي توانستم داد بزنم (عرض كردم كه هوا سرد بود و منم يك كمكي سرما خوردم) !!!!

با تمام تواني كه داشتم پايم را بيرون كشيدم و ناله كنان با فغان به شيشه زدم كه مگر نابينايي برادر ؟!

او هم خدا رو شكر به روي مباركش نياورد و دستش را بالا آورد و رفت .

حالا نفهميدم گفت ببخشيد و رفت يا گفت: برو بابا !!!

با خودم گفتم ببين يه بار ازشون تعريف كردي ها ببين چه جوري خودشونو گم مي كنن. نه به اون راننده تاكسي و نه به اين راننده تاكسي. حالا هي بگوييد؛ آدم باوجدان آدم باوجدان !!!!!!

آخرين خبر از حادثه: مصدوم حادثه كه در حال حاضر در محل كار تشريف دارند، به خبرنگار ما گفت: «هنوز داغم و فقط سوزش و درد را آنهم كمي تا قسمتي احساس مي كنم. راننده برود و دعا كند در همين حد محدود باقي بماند.»

گفتني است، وي صبح امروز در حادثه اي ابتداي خيابان انقلاب ـ كارگر مصدوم شده اما در حال حاضر رو به بهبودي است.

(توضيح: مي توانيد براي تفهيم و يادآوري مطلب قبل را يكبار مرور كنيد !)

+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385   توسط ساره گودرزي  |