دیشب مادر و مادربزرگ جان رو به مقصد زیارت مشهدالرضا به راه آهن رسوندیم تا با جمعی از خانم های فامیل چند روزی برای تولد امام در حرم صفا کنند. حدود ساعت 9 بود که به کوچه مان رسیدیم. دو سه خانه قبل از منزلمان متوجه دو مرد شدیم که به طرز مشکوکی به سیم و کابل های برق دست می زدند، یکیشان زیر ماشین پارک شده رفته بود و دیگری بالای جعبه فیوز برق بود. پدر چند دقیقه ای مکث کرد و همه مان مشکوک به آنها نگاه کردیم. یک متر جلوتر هم پرایدی پارک شده بود و در صندوق عقب بالا بود، مقداری سیم هم در صندوق عقب بود. سریع یاد حرف های سروان ربیعی رییس دایره تجسس کلانتری 121 سلیمانیه و خبرهایی که می داد افتادم، هر هفته که به کلانتری ها زنگ می زنم و خبر می خواهم خیلی کم دستگیری دو یا سه سارق سیم و کابل برق را می دهند که معمولاً هم نیمه شب ها می آیند و ...
ـ بابا به جون خودم دزدند ... دارند سیم و کابل ها را باز میکنند ... 110
ـ الو سلام آقا، چند نفر آقای مشکوک در کوچه ما مشغول باز کردن سیم و کابل ها هستند.
ــ بله، خوب .
ـ خوب هیچی دیگه، مگه صفحات روزنامه را نمی بینید که می آیند و سیم و کابل های برق را سرقت می کنند و از مس هایش استفاده می کنند؟!
«چند دقیقه مکث» ــ خوب آدرس بدهید.
داشتم آدرس می دادم که پدرجان آمد و گفت: دختر صبر کن، بذار ببینم چی به چیه.
دستش را گرفتم و نگذاشتم جلوتر برود و گفتم پدر جان مأمور برق هم باشند لباس فرم تنشونه ! شاید چاقویی چیزی داشته باشند، الان پلیس میاد. در پارکینگ را که می بستیم، یکی از آقایون جلو اومد: سلام حاج آقا، ببخشید شما انبردست دارید چند دقیقه قرض بدهید؟ همسایه جدید شما هستیم. یکدفعه برقها قطع شد، فکر کنم فیوزها مشکل دارند.
سرم را از در بیرون کردم و دیدم خانومی با چادر سفید یک سینی چای آورد و گفت: احمد آقا زحمت شما شدیم، بفرما بخورین گرم بشین.
پدر انبردست را به دست آقای همسایه داد و رفت تا اگه کمکی بود انجام بده، موقع رفتن نگاه معناداری انداخت و گفت: این صفحه حوادث هم حسابی جوگیرت کرده ها، خبرنگار اجتماعی !!!
هفت یا هشت دقیقه بعد، ماشین کلانتری 148 انقلاب در کوچه مان بود و من پشت پنجره. پدر برگشت بالا را نگاه کرد و سرش را تکان داد ...
(توضیح: به نظر من پیشگیری بهتر از درمان است، در ضمن من کلاً می خواستم سرعت عمل 110 رو امتحان کنم!!!)