تبليغاتX
خاتون

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

امروز وقتي از انقلاب به مقصد ميدان هفت تير سوار تاكسي سمند بخاري دار گرم و نرم شدم، در كمال تعجب آقاي راننده دكمه اي را كه تا امروز برايم گنگ و ناشناخته بود را فشرد و گفت: خانوم، مسير شما از اينجا حساب مي‌شود !

صندلي عقب نشسته بودم، همچنان كه از سرم دود بلند ميشد، خودم را به سمت صندلي جلو كشيدم تا صفحه مانيتور را دقيق تر ببينم. راننده از آينه نگاه چپ چپي انداخت، من هم به روي خودم نياوردم و مثلا خودم را مشغول اس ام اس بازي نشان دادم، اما حواسم به شماره هاي نمايشگر بود كه تند تند جلو مي رفتند. مثل تاكسي متر نديده ها از اينكه پشت ترافيك مي مانديم و عددها حركت نمي كردند ذوق زده شده بودم !

سر حافظ كه رسيديم 160 تومان شده بود، من اين مسير را هر روز با 250 تا 350 تومان مي آمدم. حالا دقيقا قبل از پل كريمخان رسيده بوديم و پياده شدم. 200 تومان ناقابل شده بود. خدا خيرش بدهد . من كه كلي دعا در حقش كردم و به خدا راضي بودم 50 تومن را هم بدهم و بگويم نوش جانت، گواراي وجودت ... به قول بنده خدايي حلالت !

بعد 22 سال عمر با عزت از خداوندگار بالاخره يك تاكسيمتر ديدم، با خودم گفتم كاش همه مان همينقدر وجدان كاري داشتيم ... !

توضيح : (منظورم شما نبوديد ها ... !)

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385   توسط ساره گودرزي  | 

چقدر ذهنم آشفته است

حوصله ندارم

مدام غر مي زنم

جواب هاي سربالا مي دهم

حتي گاهي داد هم مي زنم

نه ... نه از من دلگير نشو

باور كن آنقدر شتاب زده ام                                             

آنقدر مخيله  ام سرشار است

كه حتي گزارش هاي نيمه تمام و

غر زدن هاي سردبير را هم

به جان خريده ام

كاغذهاي سفيد روبرويم است

چشم هايم ترسيده اند

دست هايم ياري ام نمي كنند

زبان هم كه جاي خودش را دارد

برخلاف چند روز قبل

امروز بدجور گرفته ام

 

(دعا كن همين امروز و امشب حالم خوب شود !)

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385   توسط ساره گودرزي  | 

نبود .... همه جا را دنبالش گشته بود اما نبود ... ! مگر می شد، دیشب با دست های خودش آن را گذاشته بود روی میز ، کنار کاغذها. با نوک ناخن انگشت کوچکش مغز سرش را خاراند. صبح خوابش برده بود و وقت نکرد حمام برود. اتفاقات دیشب را یکبار دیگر در ذهنش مرور کرد؛

ایستاده بود کنار کتابخانه، دیوان فروغ را برداشته بود  و زمزمه می کرد:

...

*معشوق من

انسان ساده ایست                                 

انسانی که من او را

در سرزمین شوم عجایب

چون آخرین نشانه یک مذهب شگفت

در لابه لای بوته هایم

پنهان نموده ام

و دقایقی بعد صدایی که نور می پاشید در گوشی؛

ـ اما من می ترسم، ببین باور کن می ترسم ... !

کتاب را بست، نگاهش را به پنجره دوخت و لحظه به لحظه به آن نزدیک شد:

...

روز یا شب ؟

* نه، ای دوست، غروبی ابدیست

با عبور دو کبوتر از باد

سخنی باید گفت

ـ یعنی قول می دی، قول می دی هیچ وقت ... !

* بگذار تا به طعنه بگویند مردمان

در گوش هم حکایت عشق مدام ما ، یه دقیقه صبر کن !

ـ می خوای چی کار کنی ؟!

* می خوام دلمو قفل کنم و کلیدش رو بندازم دور ... !

صدای جیرینگ کلید روی کف آسفالت هر دویشان را به خنده انداخته بود، بعد هم که تا نیمه شب می گفتند و می خندیدند. کمی فکر کرد و سرش را از پنجره بیرون برد. شیئی براق وسط آسفالت می درخشید، همان طور که تند تند پله ها را پایین می رفت، با خودش گفت دیشب حسابی جوگیر شده بودم ها !!!

 

(توضیح: این مطلب با الهام از مطالب یاغی ترین ستاره  نوشته شده است !)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385   توسط ساره گودرزي  | 

                                                                                                                      

یکی دوساعت قبل از اینکه از دفتر بزنم بیرون، گرسنه ام شده بود. اما خدا را شکر چیزی که حوالی کریمخان پیدا نمی شود سوپرمارکت است، مگر اینکه هوس کنی روان نویس پارکر را با عصاره جوهر استابیلو نوش جان کنی. کلاس زبان داشتم، اما در خودم نمی دیدم با شکم گرسنه سرکلاس بروم و دائم ندا سر دهم که: Im hungry!

ابتدای خیابان وصال که رسیدم بعد گالری نقاشی، سوپرمارکت خوش رنگ و لعابی که هیچ وقت از دیدن فروشنده اش خوشحال نمی شوم را دیدم و اینبار برخلاف گذشته داخل شدم و یک کرانچی میهمان جیبم شدم. تصمیم گرفتم برای هضم سریعتر، تا کلاس پیاده روی کنم، یکی دو چهارراه بیشتر نبود. همانطور که دانه های کرانچی را میل می کردم، نگاهم روی دیوار افتاد؛ «نصب پوستر و آگهی پیگرد قانونی دارد». کسی هم جرات نکرده بود روی دیوار دولت برگه ای بچسباند. دو سه جوان رد شدند، حرف از اولویت های واگذاری سیم کارتها بود و خرید گوشی. بیست یا سی قدم جلوتر آمدم، ناخودآگاه دوباره نگاهم روی دیوار خیره ماند: «نصب پوستر و آگهی پیگرد قانونی دارد»، اینجا هم خبری از تبلیغات کنکور و کلاس پیام نور و استادهای برجسته دانشگاهی نبود. به مرکز دانش پژوهان شاهد رسیدم، یکی دوباری قبلا برای مصاحبه آمده بودم، آخرین بار با زینب بودیم. یادش بخیر، چقدر دلم برایش تنگ شده ...

سرم را خم کرده بودم و آخرین دانه های کرانچی را از منتها الیه پاکت جستجو می کردم که به پلاک 88 رسیدم و شاخه های درخت حیاط مثل آوار روی سرم ریخت ....

سرم را که بالا گرفتم نوشته های تابلو خورد توی ذوقم، از میان گرد و خاک و اشک بی موقع چشم هایم با جدیت کلمه ها را دنبال می کرد: «نصب پوستر و آگهی پیگرد قانونی دارد».

اما میگم خدا رو شکر که کرانچی تمام شد ... !

 

توضیح: (این مطلب هیچ تبلیغی برای چی توزی ها نیست، لطفا اصلا فکر نکنید که پولی پشت پرده این ماجرا پنهان است !!!)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385   توسط ساره گودرزي  | 

این روزها حسی در من جاری است، به شفافیت شبنم، به خوش رنگی مریم . نه ... نه ... چی شد؟!

فکر کردید منم می خوام حرف های تکراری بزنم؟  فکر کردید من هم جاری ام از واگویه های دوباره ؟

 

 

نه ... دیگر نه ... اگر تا امروز تکراری را دوباره می گفتم، اکنون می خواهم تازه بگویم، تازه تر از شیرینی هایی که قناد محله تان به آبرویش شما را قسم می دهد. شیرینی اش را با شما سهیم خواهم بود، اگر دست دوستی ام را بفشارید ...

اینجا، می خواهم در این وبلاگ دیگر رنگی از غرور و منیت نباشد. به سادگی سلامی که گفتم، به آرامش ندایی که گفتید، به زیبایی نظرهایتان ...

(فکر نکنید خبری شده ها، نخیر هیچی نیست ... !!!)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 آبان1385   توسط ساره گودرزي  | 

اين روزها كار سي و ششمين دوره جشنواره فيلم رشد دغدغه اصليمان شده، ميثم رشيدي و من و سيده زهرا و اعظم سادات هر روز صبح بعد بيدار شدن دغدغه تهيه مطلب و گزارش و گفتگو براي بستن صفحات بولتن را داريم . این خبرنگاری هم ... نه ناشکری نمی کنم .

 آخ ! راستي يادم رفت اسم سمانه غلام نژاد را بياورم . عكاس خوبمان كه زحمت تهيه عكس ها را به عهده داشته و دارد. بيشتر از همه ما آقاي رشيدي است كه براي كارها و پيگيري مطالب تلاش مي كند، اعظم سادات هم كه ماشاالله حسابي خونسرد است گاهي به علت حجم بالاي كار قاط مي زند. سيده زهرا خانوم كه ماشاالله بدتر از من سرش گرم است. اميدواريم اين يكي دو روز هم با خير و خوشي بگذرد و جشنواره رشد سي و هفتم را هم كنار هم باشيم.

بچه ها سعي مي كنند بهترين مطالب را جمع آوري كنند. روز جمعه اختتاميه جشنواره در تالار وحدت است. جشنواره اي كه با سكوت خبري بيشتر جرايد و رسانه هاي كشور همراه بود، هرچند كلاس هاي دانشگاه، كلاس زبان و ... در اين يك هفته تعطيل شد اما به خاطرات خوبش مي ارزيد؛ پيتزا قيمه و پيتزا جوجه و ...

به زودي يادداشتي درباره جشنواره فيلم رشد خواهم نوشت و روي وبلاگ مي گذارم .

امشب بايد ۱۶ صفحه نشريه براي اختتاميه ببنيديم. دعا كنيد، تا كي بيداريم و مي نويسيم خدا مي داند ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385   توسط ساره گودرزي  | 

گاهی بی بهانه به دنبال بهانه ایم ...

گاهی بهانه ها را دستمایه می کنیم ....

می خواهم به تو، آری به تو بگویم

که چقدر برایم عزیزی

تویی که بهانه ام شدی

و من حالا می خواهم که بمانم و بمانم و بمانم

آری به بهانه تو می خواهم بمانم ...

+ نوشته شده در  شنبه 13 آبان1385   توسط ساره گودرزي  | 

چند ماهی می گذرد

اما من هنوز

ماهی کوچک تنگ توام

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385   توسط ساره گودرزي  | 

  تعطیلات چهار روزه باز هم فرصتی شد برای استراحت و تمدید نیرو.

جایتان خالی سفر به خطه گیلان و دیدار از انزلی و فومن و رشت . کنار نم نم باران هایش هم صحبت با مردمان مهربان روستاهایش .

خارج از شهر رشت به سمت فومن روستایی بود به نام شفت و امامزاده ای منصوب به امامزاده اسماعیل از نوادگان امام موسی کاظم (ع) . روستایی زیبا در گوشه ای از بهشت ایران. یشم سبزرنگ شمال هنوز هم با وجود دود و دم بی شمار تهران می درخشد حسرت خوردم اما به خودم قول دادم بار دیگر برای دیدن زیبایی های اطراف بیایم ...

چندتا از عکسای سفر رو ببینین ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385   توسط ساره گودرزي  | 

چند روز پيش داشتم inbox گوشيم رو نگاه مي كردم،‌ يكي از دوستام توي در جوابم پيامي نوشته بود كه حيفم اومد ننويسم :

 

« دختر هر روز صبح،‌ بعد از ظهر، ‌عصر،‌ شب،‌ نصفه شب،‌ داريم با هم SMS بازي مي كنيم،‌ حال همديگرو مي پرسيم،‌ از حال هم با خبر مي شيم ...

يك شب هم بگذار با خداي خودمون SMS بازي كنيم،‌ حالشو بپرسيم،‌ از حالش باخبر بشيم ... !!! »

                                                   ‌                 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385   توسط ساره گودرزي  |