تبليغاتX
خاتون

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

عاشقت هستم

اگرچه هدفی بیهوده است

دوستت دارم

اگرچه

سخنی تکراری است ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385   توسط ساره گودرزي  | 

دارد با انگشت هایش روزها را می شمارد، چند روز می شود ؟! هفته هایش

 

را با هم جمع می کند ... چند ماه می شود؟! حساب از دسش در رفته. دارد

 

فکر می کند. فکر می کند یعنی چقدر طول می کشد، چقدر زمان لازم است

 

تا آدم شود؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 شهریور1385   توسط ساره گودرزي  | 

امروز حرف هایی شنیدم

که احساس کردم قبلاْ آنها را شنیده ام

اما نه با این لحن

نه با این روشنی

این بار

به دلم نشست ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 شهریور1385   توسط ساره گودرزي  | 

خیلی بامعرفتی ...!

خوب جواب نون و نمک چند سال دوستیمون رو به جا آوردی ... چند سال می گذره همدیگه رو می شناسیم؟! چند بهار رو به هم تبریک گفتیم ؟ چند پاییز چتر هم شدیم؟

کجاهایی، حسابی درگیری، درک میکنم، آدمای جدید، دوستهای جدید، همه و همه رو به دوستیها و محبتهای گذشته فروختی، به اشک ها و خنده ها، به آدم هایی از جنس ...

از تو دلگیر نیستم، چون اعتراف می کنم بعد از سه ـ چهار سال دوستی جنس تو رو نشناختم.

عزیز یعنی گفتن یک خداحافظی اینقدر برات سخت بود ... ؟!

عطایت رو به لقایت می بخشم و برای همیشه نامت رو از لوح دوستهایم پاک میکنم، اینطوری هم تو راحت تری، هم من کمتر به تو فکر می کنم، به روزهایت، به آینده ات و به شب هایی که به تو می اندیشیدم، به زمان هایی که همه فکر می کردند ما چقدر صمیمی هستیم؛ «چه دوست های خوبی، هیشکی مثل ساره و س... نمی شه !!!»

اعتراف می کنم اشتباه می کردم، اعتراف می کنم ...

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385   توسط ساره گودرزي  | 

طبق عادت معهود، امشب جلسه ماهیانه اعضای ساختمان در منزل یکی از همسایه ها برگزار شد، قرار است پسر همسایه مان در شب نیمه شعبان مراسم عقدکنانش را در ساختمان برگزار کند، بحث حسابی داغ شده است. همه همسایه ها گوشه ای از کار را می گیرند، قرار است پارکینگ را چراغانی کنند و صندلی بچینند، قرار است خودشان دیگ بزنند، آن یکی می خواهد خانه اش را برای میهمانان شهرستانی همسایه مان بگذارد ...

برای من که باور کردنش سخت است، در آپارتمان های امروزی و این برنامه ها ... ؟!

اما دلها  امشب چه مهربان شده اند ... حرف ها و نگاه ها صمیمی شده اند ...

ساعت 10:43 دقیقه شده است، یکی از همسایه ها ساعتش را نگاه می کند؛ انگار چیز مهمی را فراموش کرده باشد، تند تند با همه دست می دهد و خداحافظی می کند، یکی شان بلند می گوید: آخ آخ … نرگس داره شروع می شه، آقایون ایشالا تا شب نیمه شعبان، قربون شما ...

همه دارند می روند مراسم چه شد قرارمان چه شد ...

آخ آخ انگار نرگس داره شروع میشه فعلا تا بعد ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385   توسط ساره گودرزي  | 

 

وقتی از کودکی برای روزهای شیرین جوانیم، آرزوهای خوب در سر می پروراندم فکرش را هم نمی کردم

 

که روزی به زندگیم خواهی آمد و آرزوهایم را سوار بر حباب از من دور خواهی کرد. نمی دانستم به جایش

 

مرا تا جایی می بری که هیچ بنی بشری به عرش آن نخواهد رسید. نمی دانستم چنان گرم خواهی بود که

 

سرما را حس نخواهم کرد، نمی دانستم چنان دوستم خواهی داشت که دیگران نمی دانند، نمی دانستم برایم

 

چنان عزیز خواهی شد که کسی نتواند جای تو را بگیرد .

 

                                                                                 نمی دانستم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385   توسط ساره گودرزي  |