تبليغاتX
خاتون

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

دیشب خبرش رو شنیدم، کلی ریختم به هم ...

دوست عزیزی که یک ماه پیش کار بزرگی برای من و دوستم زینب انجام داده بود بر اثر یک حادثه در بیمارستان بستری است، یک گرافیست و هنرمند خوب. محسن مالکی پاک، ساده و خالصانه یک کار نیمه تمام را با تمام خستگی هایش برایمان روبراه کرد، بدون هیچ چشم داشتی.

ریخته ام به هم، چون دو هفته ای می شود که دست های هنرمندش از کار افتاده اند و من تازه دو روز است که می دانم، آی سی یو، سی سی یو، حالا هم یکی دو روز است که در بخش عمومی بستری است.

امروز عصر که دست هایش را دیدم، یکهویی دلم ریخت پایین، وقتی اشک مادرش از پشت عینک پاییت میریخت و او زیرچشمی به آنها اشاره می کرد، وقتی انگشت هایش نای حرکت نداشتند و گردنش را با گچ پوشانده بودند.

مادر با بغض داستان تک پسرش را برایم تعریف می کند: «خدا خیرشان ندهد، خیلی اذیتش کردند، من که نمی گذرم، بعد شهادت آقا محمد امیدم به محسن تنها پسرم بود، ولی از من گرفتنش ... رفته بود شمال یکی دو روزی آب و هوا عوض کند، رفته بود دریا شنا کند. زیر آبی شیرجه می زند در آب، نمی دانست یک صخره زیر آب بوده، با سر می خورد به صخره ... اطراف نخاعش باد کرده، عصب های گردن و دست از کار افتاده!»

اشک هایش می ریزد روی چادر مشکی اش: « اگر محسن دیگر قلم نگیرد، دلش می میرد، طاقت نمی آورد، بچم هنرمند بود، حالا یعنی چی می شه ؟!!»

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385   توسط ساره گودرزي  | 

صورتکت رو بردار ....

                         صورتکت رو بردار ......

                                                  صورتکت رو بردار .......

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مرداد1385   توسط ساره گودرزي  | 

 

یه جورهایی

 

دلم هواتو کرده

 

در این دقایق

 

در این ثانیه ها ...

 

در این جمعه تنها

 

در این سکوت شورانگیز

 

در این آبی احساس

 

باز دارم انگار

 

شعر می گویم

 

برای تو

 

توئی که خوب می دانی

 

احساسم را

 

نشاطم را و

 

امیدم را ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مرداد1385   توسط ساره گودرزي  | 

یه مدت زیادی نبودم ... جام خالی بود ... ولی حالا دوباره برگشتم :

گفتم تا آنجا راهی نیست، کوله پشتی را برداشتم و به دور دست ها چشم انداختم،

تا نفس داشتم دویدم. تا قله چیزی نمانده بود.  خوشحال شدم، امید و آرزو را دست

به دست چرخاندم و رسیدم تا دامنه. هوا ابری بود، مه بود، دود بود نمی دانم فقط

چشم هایم خوب نمی دید. تا فردا راهی نداشتم. برای رسیدن به قله چند کوره راه

پر پیچ سهم من بود. خندیدم و امید را برای رسیدن آرزو زین بستم. سخت کوشیدم.

یکی دو بار پاهایم لغزید و لیز خوردم اما دست های خدا پشت من بود، نیفتادم. نزدیک

شده ام، دارم میرسم، خوب می دانم هنوز دستانش را حس می کنم و نفس هایش

را که همراهی می کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385   توسط ساره گودرزي  |