تبليغاتX
خاتون

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

گفت: آدم بدون عشق مثل مرده هاست ... 

گفتم: اما بعضی آدما هم مردن، ادای زنده ها رو در میارن ... 

گفت: یعنی چه؟

گفتم: خیلی ها مرده هستند چون عشق ندارن، اما می خوان به همه ثابت کنن زنده ان آرایش می کنن تیپ میزنن داد می زنن هوار می کشن یقه می گیرن ... می خوان ثابت کنن هستن زندن

گفت: اما اینها فقط ادعاست ... ادعاهای بی رنگ و لعاب پشت یه دنیا رنگ مصنوعی ... پشت ادا و اطوارهای ساختگی ...

گفتم: خسته شدم ...

گفت: از چی؟

گفتم: از این حرفایی که می خواد راست باشه اما یه دنیا دروغ و دورویی پشتشه ...

گفت: می خوان بگن ... اما می ترسن

گفتم: از چی؟

گفت: ترس از دست دادن ...

گفتم: ولی اینجوری شانس بزرگی رو از دست می دن ...

گفت: چی؟

گفتم: شانس داشتن یه همزبون یه همدرد و یه دوست واقعی ....

گفت: کاشکی آدما می فهمیدن که نباید نقاب دورویی روی صورت زد ...

گفتم: کاشکی آدما خیلی چیزها رو می فهمیدن ... کاشکی ...

+ نوشته شده در  جمعه 26 خرداد1385   توسط ساره گودرزي  | 

برای عزیزکم ...

 

بارها مرا خاتون خطاب کردی، آنقدر گفتی و گفتی و گفتی که باورم شد خاتونم. کوچکتر که

 

بودم مادربزرگ هر وقت با آن غبغب بزرگ و نفس های بریده بریده اش بعد از دیدن عکس هایم

 

مرا خاتون صدا می زد، غم و غصه در دلم سرازیر می شد. اخم های نداشته ام را در هم

 

میکردم، لب هایم را آویزان، بعد بغض گلویم را می گرفت ... پرروتر از آن بودم که به سوزش

 

چشم هایم اعتنایی کنم. دندانم هایم را آنقدر فشار می دادم تا عقب عقب از او دور می شدم . . .

 

آن روزها کسی برایم معنا نکرد خاتون که بود؟ مادربزرگ هم برایم معنا نکرد. نمی دانم چه

 

صیغه ای بود شیطنت هایم را که زیرچشمی رد می کرد و می خواست به قول خودش قربان

 

صدقه ام برود، لواشک ترش آلوی باغ دماوند را نشانم می داد و با صدای بلند می گفت: «خاتون

 

خوشگل من ... قربون قد و بالات ...»

 

نمی دانستم از این تعریف گریه کنم یا بخندم. میان دو حس گیر کرده بودم. دوستش داشتم، می

 

دانستم دوستم دارد اما ...

 

سال ها می گذشت، قد من بلند می شد و او خمیده ... سهمیه آلوچه و لواشک سال به سال کمتر

 

شد و چروک دست های مادر بزرگ بیشتر. اما همیشه یک کیسه پر از لواشک در کمد دیواری

 

اش قایم می کرد، مرا که می دید دور از چشم دختر عمه ها و پسر عمه ها، صدایش را پایین 

 

می آورد و می گفت: «خاتون برات لواشک و آلو خشکه گذاشتم، یادم بنداز وقت رفتن بهت

 

بدم ...»

 

دلم ضعف می رفت، لپ های تپلش را می بوسیدم و با غرور از کنار بچه های فامیل رد می

 

شدم. چقدر دوستم داشت ...

 

چهارده ـ پانزده ساله بودم ... یک روز که با چاقو گلابی نصف می کرد یک قاچ به من داد و

 

گفت: «بیا خاتون ... »

 

سرم را بلند کردم، دستش را پس زدم و گفتم؛ نمی خوام ... چرا اینقدر به من می گویی خاتون

 

؟؟؟

 

مبهوت و خیره نگاهم کرد؛ چرا؟

 

اشک های حدقه زده را پس زدم؛ دوست ندارم!

 

با دست هایش پشتم زد و گفت: می دونی خاتون کیه؟ خاتون، زن سلطانه، زن پادشاهه، زن

 

باکرامتیه ...

 

نمی توانستم از خجالت سرم را بلند کنم ... گلابی را گذاشت سر چاقو، جلوی صورتم آورد و

 

گفت: «بخور خاتون ...»

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 خرداد1385   توسط ساره گودرزي  | 

این تعطیلات چند روزه فرصت مناسبی بود برای مسافرت و آب و هوا عوض کردن. همنشینی با

دوستان و یادآوری خاطرات گذشته ... همزیستی با طبیعت و گوش دادن به صدای آب ... فکر

به آینده ای که دور نیست ... تجسم روزهای همیشه خوش ... خندیدن ... نفس کشیدن ... ب

یخیال بودن ... بی دغدغه بودن ... آرزوهای مدام ...پرواز پرنده ها ...

 گاهی

چنان آدم را سرخوش می کند که بدی ها و بی مهری را به دست فراموشی می سپارد ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385   توسط ساره گودرزي  | 

همیشه نباید زیاد نوشت گاهی از زیاد نوشتن است که به پوچی

می رسی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 خرداد1385   توسط ساره گودرزي  | 

 

چند ماه پیش مطلبی در یکی از وبلاگ ها دیدم و از روی آن برای خودم یادداشت برداشتم، اینقدر

 

مطلب برایم زیبا و جذلب بود که طاقت نیاوردم، تایپ کردم و کمی بعد روی دیوار اتاقم نصب کردم. شعر،

 

نوشته یا متن، فرقی نمی کند آنقدر برایم هیجان انگیز بود که امروز با کسب اجازه از صاحب وبلاگی که نمی

 

دانم کیست، این مطلب را برایتان می آورم:

 

اگر می دانی در این جهان کسی هست

 

که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند

 

و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد

 

مهم نیست که او مال تو باشد

 

مهم این است که فقط باشد

 

زندگی کند، لذت ببرد

و

                                                        نفس بکشد

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1385   توسط ساره گودرزي  | 

                                       

                                      

                                      

                                        کبوترهای حرمش را قسم داده ام

                                    

                                   مطمئنم ردم نمی کنند

                                     

                                      اگر به خانه دلت

                                     

                                     مرا میهمانم کنی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 خرداد1385   توسط ساره گودرزي  |