تبليغاتX
خاتون

"در اين زمانه بي‌هاي و هوي لال‌پرست، خوشا به حال كلاغان قيل و قال‌پرست"

چند وقت پیش هم دیده بودمش ... توی میدان بهارستان. وقتی داشتم چند قطعه عکس تهران قدیم را می دیدم.

 

صدایش در گوشم پیچید. سرم را برگرداندم. مثل ابر بهاری گریه می کرد. چشمام به نگاهش گره خورد ...

 

انگار غیرت مردونه اش گل کرد، صدایش را پایین تر آورد و آستین لباسش را بالا آورد و چشم هایش را

 

پوشاند .... نگاهم به وزنه جلوی پایش خیره ماند، رویم را برگرداندم و مثلاً خودم را سرگرم کردم،

 

زیرچشمی حواسم به افرادی بود که از کنارش رد می شدند. مردها بیخیال تر از آن بودند که متوجه صدای

 

گریه اش باشند. یکی دو زن که رد شدند با نگاه دنبالش کردند. صدایش بلندتر شده بود. خواستم جلو بروم که،

 

یکی زودتر از من رسید.

 

کمی دورتر ایستادم. خانم جلو آمد و گفت: پسرم چی شده؟؟؟

 

ـ از ظهر هیچی کار نکردم ...

 

زن خندید، کیفش را روی زمین گذاشت و رفت روی وزنه؛ عیبی نداره پسرم بیا منو وزن کن ...

 

چشم های پسرک درخشید، چشم هایش تند تند دنبال عقربه ها می دوید؛ 72، خانم 72 کیلو ...

 

اسکناس صد تومانی را که از زن گرفت، دنبال پول خرد گشت تا بقیه اش را بدهد، زن دستی روی سر پسرک

 

کشید و گفت: بگیر پسرم، قربون اون غیرتت ... پول سیده ... برکت داره ....

پسرک پول را گرفت، بوسید، روی چشم هایش گذاشت و زن رفت ... مشتری ها یکی یکی می آمدند، مرد

چاق پرخوری که لک چربی نهار ظهر روی بلیزش مانده بود، پسر جوانی که باقی مانده سمبوسه در د

ستهایش بود، دختربچه ای که بهانه وزن کردن به سر داشت، مرد لاغری که بیماری سالها ریشه اش را می

سوزاند، دختران جوانی که نگران چاقی بودند و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  | 

 

شاید ثانیه ها بگذرند، شاید دقایق به سرعت باد از هم سبقت بگیرند، شاید ساعت ها مرا همراه

 

ابرها نیست و نابود کنند، شاید روزها بیایند و بروند، شاید هفته ها مرا از تو دور کنند، شاید

 

ماه ها خاطراتم را در ذهنت بی فروغ کنند، شاید سالها وجودم را از غبار جدایی بپوشانند، شاید

 

زمان بگذرد و بگذرد و بگذرد ...

 

اما نمی خواهم چشمهایت اسیر نگاه های دیگری باشد، حتی برای لحظه ای، برای ثانیه ای ...

+ نوشته شده در  شنبه 30 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  | 

 

 

 

فروغ فرخزاد در نامه ای که به «ابراهیم گلستان» ـ در شهرت هنری

 

و سینمایی فروغ اثر به سزایی داشته ـ رقت اندیشه و لطافت و

 

مهربانی خود را با دید وسیع و دورنگر بیان کرده است، بد ندیدم شما

 

نیز گوشه ای از آن را بخوانید:

 

«مثل بچه های یتیم همه اش به فکر گل های آفتابگردانم بودم،

 

چقدر رشد کرده اند؟ برایم بنویسف وقتی گل دادند زود برایم

 

بنویس. از اینجا که خوابیده ام دریا پیداست، روی دریا قایقها هستند

 

و انتهای دریا معلوم نیست که کجاست؟ اگر می توانسستم جزئی

 

از این بی انتهایی باشم آن وقت می توانستم هر کجا که می

 

خواهم باش. دلم می خواهد اینطوری تمام بوشد یا اینطوری ادامه

 

بدهم، از توی خاک همیشه یک نیرویی بیرون می آید که مرا جذب

 

می کند.

 

بالا رفتن یا پیش رفتن برایم مهم نیست، فقط دلم می خواهد فرو

 

بروم، همراه با چیزهایی که دوست دارم در یک گل غیرقابل تبدیل

 

حل بشوم. به نظرم می رسد که تنها راه گریز از فنا شدن، از

 

دگرگون شدن، از دست دادن، از هیچ و پوچ شدن همین است ...»

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  | 

چند روز گرفتاری و دور از قلم بودن، حسابی کلافه ام کرد. گاهی از بیکاری به خواب و بی

 

حوصلگی پناه می بریم و گاهی از پرکاری به ثانیه ها و دقایق ...

 

آنقدر سوژه در زهنم رژه می رود که نمیدانم کدام را روی این لوح سفید به یادگار بگذارم؛

 

بیماری مادرم، اضطراب خاله ام، شیطونی های برادرم، دغدغه آینده ام، حقیقی ها و مجازی

 

های اطرافم، روز تولد دوستم، نگرانی های مادر بزرگم، روزهای پر فراز و فرود زندگی ام،

 

آشوب های جهانی، ترور بم، انرژی هسته ای یا ...

 

فقط امیدوارم هر چه باشد، به خیر بگذرد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  | 

گاهی فراموش می کنم برای بودن و زیستن

 

برای نفس کشیدن

 

برای ثانیه ای انتظار

تنها و تنها به تو نیازمندم ...

 

خدایا مرا به جرم دلسوزی ها و نادانی هایم ببخش

 

و خوبی ها و مهربانی های خودت را از من دریغ مدار ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  | 

سر چهارراه، پشت چراغ قرمز گیر می کنم؛ به شیشه می زند و

 

نگاهش می کنم. بازهم دسته گل، باز هم جای سی دی، باز هم

 

بوی اسپند، باز هم گردوهای پوست کنده، باز هم عروسک و

 

بادکنک، باز هم روزنامه حوادث...  او فکر این را هم می کند که

 

ممکن است روزی  تیتر یکی از همین روزنامه های نوکیسه خبرساز

 

جنایی باشد؟!

 

فکرش را می کند که ممکن است روزی طعمه این دیو سیاه دودی

 

رنگ شود؟ فکر خس خس سینه تب دارش را هم می کند؟

 

او مدت هاست افتخارغبارروبی شیشه ماشین ها را به عهده دارد،

 

چه کسی میخواهد روزی غبار دل او را پاک کند، اشک های

 

چشمانش را، غم پردرد صدایش را، زنگار گلوی پر دودش را؟!

 

چه کسی می خواهد دست هایش مرحم زخمی باشد که دیروز

 

راننده ماشین خارجکی مشکی ـ یا به قول خومان خودروی ملی ـ 

 

بر آرنجش گذاشت؟!

 

جای زخمش را نشانم می دهد و می خندد، بعد دست دیگرش را بالا

 

می گیرد، یک خط پانزده سانتی متری، یادگار موتورسوار تندرویی

 

است که سرخوشی و شادابی جوانیش را به رخ صورت غمدیده او

 

کشانده ...

 

دلم می گیرد، آری بار دیگر دلم می گیرد... از اینهمه سیاهی و غصه

 

و غم، دلم می گیرد ... ای کاش چهارراه ها زودتر خراب می شدند،

 

ای کاش هیچ وقت چراغ ها سبز نشوند، ای کاش ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  | 

سوختن و ساختن، کار ما انگاری تنها همین دو تا شده. بشینیم یه

گوشه یه عده بریزن وسط هر کاری دلشون خواست بکنن. ما هم

همون طور که دست زدیم زیر چونه هامون بر و بر نگاه کنیم. فقط

سالی ماهی یکبار یکی بگه برین وسط و ما هم بریم که خودی

نشون بدیم. اما جداً نقش ما همین قدر کوتاه است؟ آیا نمی توانیم

نقش جدی تر و مهم تری داشته باشیم ؟ نظر بدین و منو راهنمایی

کنین ....

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  | 

 

وقتی تو این سن و سال بودم به آینده ام خیلی فکر می کردم، به

اینکه چی میشه تا حالا هم تو فکرش هستم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  | 

سلام

خیلی از دوستان که لطف میکردن و وبلاگمو می خوندن در پیشنهادات و

انتقادات خودشون راهنمایی کردن که بهتره وبلاگو از این حالت به قولی

عشقولانه در بیارم.

 البته من گفتم که اینا فقط حرفای دلمه و هیچ ربطی به

عقش و این جور حرفا نداره ... در هر صورت چشم سعی می کنم از فردا

شب شروع کنم درباره موضوعات مختلف فرهنگی و اجتماعی و هنری و

البته و صدالبته عقشولانه!!!! مطلب بنویسم. شما هم می تونین نظر بدین و

 منو مثل همیشه خوشحال کنین ...  سر بزنین خوشحال میشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  | 

کسی برای من نمی خواند،

 

کسی نمی داند چقدر دلم خواندن می خواهد ...

 

هیچ گاه نمی گویند

 

این خنده روی شاداب

 

که همیشه لبانش

 

به روی خنده باز بوده

 

اینک چرا و به چه بهانه ای

 

چشم هایش را از ما می بندد؟!

 

هیچ گاه نمی گویند

 

او که تا دیروز با ما همنوا بود

 

چرا اکنون ما را نمی بیند؟!

 

نمی گویند

 

چرا .......

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  | 

برای چندمین بار است دست هایم را بر دیواره کاغذ می کشم، خودکارم را

 

روی هوا می چرخانم و در ذهنم برای نوشتن و نوشتن و نوشتن جستجو

 

می کنم.

 

امروز باردیگر بی تو به کنکاش لحظه ها رفتم، لحظه های خوب بودن،

 

زیستن و رفتن همراه تو، همراه ثانیه ها، همراه دقایق و ساعت هایی که

 

می آیند.

 

تو را پرورش دادم و تو چنان در ذهنم رشد کردی، بال و پر گرفتی که بی تو

 

بودن کابوس من شد. ثانیه ها را، دقیقه ها را، ساعت ها را همه و همه را از

 

من بگیر، اما با من بمان ....

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  | 

زیبایی سکوت لحظه ای است که تنها تو در کنارم

 

باشی ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  | 

نمی دانم باید چه بگویم، چه بنویسم و اصلاً چه کار کنم ... آنقدر سر درگم و گیجم

که هیچ نوری به ذهنم ساطع نمی شود ...

شب بدی بود، بدتر از آنچه فکرش را کنید ... وحشتناک بود و ریشه اش در دو

واژه خلاصه میشد؛ حقیقی یا مجازی ... ؟!

براستی حقیقی است یا مجازی ؟!

برای من حقیقتی است که وجودش را هیچ زمانی انکار نخواهم کرد. . .

امام رضا (ع) یادت که نرفته شهریور چی بهت گفتم، ازت چی خواستم، چه نذری

کردم ... امام رضا (ع) چشمام هنوز به دو تا گنبد طلائیته... اون دوتا دریچه نوری که

یک آسمون نذر و نیاز می ده ... همشون هم از برکت توست ...

آقا ... خیلی دلم گرفته ... نمیشه ما رو یک دو روز مهمون خونت کنی؟!

آقا به خدا دلم خیلی گرفته ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  | 

با دیدنت بار دیگر سرخ شدم

 

حس خوش بودن در وجودم جاری شد

 

و من آنی شدم که مدت ها از وجودش دور بود

 

جان تازه ای گرفتم و برای تو ماندم ...

 

تمام هستی ام برای تو شد ...

 

تویی که مدت هاست مخاطب منی ...

 

تویی که مدت هاست با منی ...

تویی که ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  | 

برای بودن و از خود نگفتن، برای دیدن اما خود ندیدن، برای دلهره، آشوب و غصه، برای خواندن دردها تو قصه ...

 

برای شاخه خوش رنگ خنده، برای دیدن ابر و ستاره، برای جنگ ناموزون برگا، برای باد نامرد و درختا،

 

برای بغض نامزون ماندن، برای ماندن و از خود نخواندن، برای خنده تلخ اقاقی، برای شاپرک های خیالی ...

 

برای باور دلتنگ رفتن، درای عشقو روی خود بستن، برای حس درد و زجر و آشوب، برای حس آسودن روی چوب ...

 

چه دلتنگم، چه دلتنگم ... چرا خنده نمی آید به لبهایم؟ چرا تنها شدم؟! از درد دوریست؟

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  | 

برگ های تقویم را تند تند نگاه میکنی

 

و هر روز با اشتیاق یکیشان را جدا می کنی

 

من نگاهت میکنم که

 

بی تابی 

 

بی تاب و منتظر

 

انگار کم کم داری می فهمی

 

من چه کشیده ام ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  | 

یک وقت هایی حسی میان من و دلم جاری می شود که برایش پاسخی ندارم. هرچه در ذهنم

 

کنکاش می کنم جوابی برای ارتباط منطقی آن با دل و حسم پیدا نمی کنم. تصمیم می گیرم آن را

 

فقط در حد حس باقی بگذارم و اجازه بدهم کارها همان طوری پیش برود که باید برود.

 

اما ذهنم مشغول آن می شود و ناخواسته درگیر می شوم... درگیر آن چیز که شاید تنها ارمغانش

 

برای من حسی باشد لطیف و ظریف...

 

نمی دانم دیگران با آن چگونه ارتباط برقرار می کنند، اما من ... سعی خودم را می کنم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  | 

شاهد حرفهایم صدایی است که هر روز و هر شب کنار من است. او را احساس می کنم، هر چند

 

آن را نبینم. می دانم مرا درک می کند، در حالی که شاید خودم معنی حرف هایم را نفهمم...

 

شاهدی بی مدعا که تنها مدعی اش منم. هر دقیقه حسش می کنم، حتی همین حالا. کلماتم را دارد

 

یکی یکی می خواند. او روحی است که چون فرشته ای زیبا مرا از خطرات دور می کند ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385   توسط ساره گودرزي  |